نوایی هم آهنگ باران

 وسرانجام اولین قطره های کوچک باران پاییزی به مهمانی دلتنگی های فنجان آمده اند ...

گاه رویاهایی درزندگی هست که درکمال ناباوری با سرعتی ماورای باورهای انسانیت عینیت می یابد... همین امروز صبح بود که بیقرار بوی آرامش بخش خاک نم زده و تشنه بودم و ناگهان  با تاریک شدن هوا برخورد اولین دانه های ریز و سریع این آشنای قدیمی به شیشه پنجره کوهی ازخاطرات به هم ریختۀ تلخ و شیرین را با نواختن والسی از نواهایی با ضرباهنگی شاد و غمگین به رقص وا می دارد.

برای همنوایی با این موسیقی زیبای بارانی، همگام با اشعارگوناگونی که با سرعت ازذهن خسته ام می گذرد درکوچه باغهای خاطره قدم می گذارم.. 

بازباران

        با ترانه

                 با گوهرهای فراوان

                                         می خورد بربام خانه....

*****

باران

اضلاع فراغت را مي شست

من با شن هاي مرطوب عزیمت

بازي مي كردم

و خواب سفرهاي منقش مي ديدم

من قاتي آزادي شن بودم

من

دلتنگ

بودم

*****

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خویش

سيل غم در سينه غوغا می کند.

قطره دل ميل دريا مي کند

قطره تنها كجا، دريا کجا

دور ماندم از رفيقان تا کجا! 

*****

واي،باران؛

باران؛

شيشه پنجره را باران شست

از اهل دل من اما،

چه كسي نقش تو راخواهد شست؟

آسمان سربي رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ،

مي پرد مرغ نگاهم تا دور،

واي،باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست.

*****

ابر مي گريد

باد مي گريد

و به خود این گونه در نجوایِ خاموش است عابر

 خانه ام ،افسوس !

بی چراغ و آتشی آنسان كه من خواهم، خموش و سرد و تاريك است

*****

I see dark clouds out my window
I know the storm is coming any minute
And the thunder just confirms my fears
And I know the tears are in there
I’ll be crying unable to stop
Look here comes the very first drop

cause every time it rains
I fall to pieces
So many memories the rain releases
I feel you... I taste you
I cannot forget
Every time it rains... I get wet

٠

٠

٠

خردسالی و نوجوانی  و آنگاه هنگامه جوانی و سرانجام میانسالی زود هنگامم ازمیان رگباراشکهای آسمانی ابرهای مهربان مرور می شوند و بازمرا درست به متن دلتنگیهای روزمره ام درنقطه صفرابدیت پرتاب می کنند .

باران پاییزی! کمی دیرآمده ای هرچند میدانم که میدانی مثل همیشه قدمهای مخملیت که خیسی دیدگانم را پنهان می کند برای من و تنهاییم عزیزتر ازآنند که ازتاخیرت دلگیر شوم و  خلوت دونفره مان را حرام کنم ! پس ببار که

با نوایی هماهنگ باران

این شباهنگ بی آشیانه

قصه ها دارد ازهجریاران

درشبی اینچنین بیکرانه

گرچه داند که این روزگاران

روزگاران بی روشنایی است

درشبی ازسحر بی نشانه

پای تاسرامیدرهایی است

با امید سحرمی سراید

داند این تیرگیها نپاید

هرچه شب تیره تربگذرد،باز

آفتابی زسویی برآید

 

 

 

/ 3 نظر / 31 بازدید
يک آشنای رهگذر

دوباره آمدي و من هم دوباره خواندم و دوباره....... چرا لذت نبرم از نوشته هايت وقتي غمي چنين سنگين را بر دلم مي نشاند كه در آستانه ي گريستن است از تقدير غير قابل تغيير . از دير رسيدن . دير بودن. ديرينه بودن. وقتي اين همه شعرهاي زيباي باران خورده را بر لب هاي خشكيده ام مي باراند. چقدر دلم مي گيرد وقتي باران مي گيرد و روياي خاك خورده مرا ديگربار مي شويد و صيقل مي دهد. روياي من چيست؟: چتري مشترك، چراغ هاي هاشور خورده، بازودربازوي هم درزير باراني كه يكريز مي بارد، دلي گرم از باهم بودن و شيطنتي آن گونه كه فقط در كلاس هاي درس دبيرستان، گل مي دهد براي آن كه بي هوده بخندي و درآن سرماي پاييز، از عاشق هم بودن گرما بگيري. افسوس........

سایه

یک نفر نوشته بود انگار: "با چترها که حوصله تنگی دارند بیهوده برمتاب... باران هزار حنجره دارد..."

من

يه صحبت جدی تو آبخوری زير بارون...هيچی نمی‌تونه آدم رو آن اندازه سرخوش کنه. دلم تنگته.