یادها و دریغ ها

گاهی اوقات زندگی مثل یه موجود ظریف , لطیف و شکننده سرشار از طراوت و زیباییه .با هرنفس نیرو می گیری و امیدواری.  دلت می خواد لحظات کند بگذرن تا فرصتا از دست نرن .

این جور وقتها

چقدر خوبه وقتی تو یه بعدظهر پاییزی با یه دوست قدیمی از راه دورساعتها درددل می کنی

چقدر شیرینه وقتی بایه بچه کوچولو سرِ رنگ کردن نقاشی کج و معوجش کلنجار میری

چقدر آرامش بخشه وقتی آروم روی تخت دراز می کشی و کتاب خونی و موزیک مورد علاقتو رو گوش می دی.

چقدر روح بخشه وقتی با شنیدن صدای گرم و ملایمش از پشت تلفن احساس آرامش می کنی  و چشماتو می بندی که حس کنی نزدیکته

چقدر تفکربرانگیزه وقتی پاتوبه عمد روی برگهای رنگارنگ پاییزی فشار می دی و خش خش برگها تو گوشت می پیچه.

چقدر شادی آفرینه خنده های از ته دلی که وقتی با خواهرت رفتی خرید و از بس مشغول صحبت بودی خریدها رو تو مغازه قبلی جا گذاشتی, سر می دی

چقدر زیباست باران تند و تیز پاییزی که  مورب به شیشه پنجره می خوره و صدات می کنه.

چقدردوست داشتنیه وقتی با دوستان قدیمی دور هم جمع می شین و  خاطرات گذشته رو با اونا مرور می کنی وتو پیر شدنشون سهیم می شی بدون اینکه دلخورشون کنی .

چقدر لطیفه نوازش بچه گربه 27 روزه ای که با یه شیشه شیر کوچولو توی جعبه کنار خیابون پیدا شده و با چشمای باهوشش بهت زل می زنه و انگار یه دنیای یتیمی و بی کسی  رو یه جا با اون تیله های آبی فریاد میکنه.

اما...

گاهی اوقات زندگی سیاه و زمخت و  سرده. دلت می خواهد هرجور شده کاری کنی که نباشی و این  چهره سیاه و زنندة زندگی رو نبینی.

این جور وقتها

چقدر بده وقتی با درد از خواب بیدار می شی و یادت می آد که دویدن فقط مالِ رویای دیشب بوده.

چقدر تلخه وقتی می بینی یکی دیگه از دوستای دیده و ندیده ات هم از زورِ درد نمی دونه باید چیکار کنه و مستاصل شده.

چقدر سخته تحمل نوای موسیقی آشنایی که وقتی توگوشت می پیچه یادت می یاد یه زمانی خوب می تونستی بنوازیش اما حالا با این انگشتا فقط شنونده ای.

چقدر سیاهه وقتی همة هفته دست چپت درد می کنه و از نوشتن و تایپ کردن و هزار تا کارِدیگه عاجزی .

چقدر دوره روزهای شاد گذشته وقتی صبحها بعد از یه نرمش سبک و پیاده روی از میدون نزدیک محل کارتا رسیدن به دفتر فعالیتهای روزمرم, بازم پاهام توان داشتن که  تا آخر ساعت کاری از پله های شرکت بالا و پایین  برن و  تازه موقع برگشتن هم منو تو یه پیاده روی سبک همراهی کنن.

چقدر حسرت بارِدوریِ دوستایی که باهاشون بزرگ شدی , زندگی رو خاطره کردی و خاطره ها رو مروروحالا نمی دونی کجای دنیان و زندگی کدوم چهرشو واسشون رو کرده.

چقدردردناکه تحمل حس غریبِ عدم اطمینان وبی خبری از آینده ای که فقط باید صبر کرد و منتظرش بود.

 

فعلا روزا اینجوری می گذره ,مملو از طعم تلخِ دوری و حسِ سردِ درد که مثلِ یه سوزن, بادکنکِ انگیزه و امید رو می ترکونه و تهیت می کنه .

/ 4 نظر / 19 بازدید
nima

سلام دوست عزیز شما توسط سیستم تبلیغات ما انتخاب شدید که تبلیغات کنید و از این طریق کسب در آمد کنید ،لطفا در آدرس زیر ثبت نام کنید و جزییات را مطالعه کنید http://ads.fascript.com

درد مشترك

نمي دانم چرا. ولي ظاهرا؛ ما آدم هاي اين جايي با غم و اندوه بيشتر خوش مي گذرانيم تا با خوشي ها. اگر بگوييم اين ناميدي و ناراضي بودن از آنچه داريم سبب انگيزه براي رشد و تكامل مي شود تا به ايده آل هاي خود برسيم ، مي بينيم كه در عمل چنين نيست . آن هايي كه درمغرب زمين سعي مي كنند باروحيه مثبت وشادابي با همه چيزبرخورد كنند، پيشرو ترند.دل تنگي هاي يك فنجان شكسته يعني گرايش به اندوه و افسردگي داشتن. پيشنهاد مي كنم اول، اسمت را به (عطر خوش يك فنجان قهوه) تغيير بدهي تا بعد با هم بيشتر گپ بزنيم . نوشته ولي عالي بود.هم به لحاظ فرم ، هم محتوا.

ماندانا

راست ميگی .احساستو کاملا درک می کنم