سرنوشت

با این همه منفی اندوهبار
با آیینه‌ها بدرود گفتم
کارم را وانهادم،
خواستم کوری باشم در کنجی
و برای همگان آواز سر دهم
بی آن ‌که کسی را ببینم،
چون همه اندکی شبیه من بودند.

اما در این میان گفتی که می‌خواستم
از پس پشت خود را بنگرم،
از آنجا که بی‌چشم ایستاده بودم
آنجا که سرنوشتم تیره بود.
آواز خواندن چون کوری عامی
بار و بری نداشت:
زیرا خیابان هرچه تلخ‌تر می‌شد
خود را شیرین‌تر می‌دیدم.

به این چنین خویشتن‌پرستی
محکوم بودم،
پس با نمایی ریاکارانه خود را آراستم
وان عشق ژرفی را
که کاستی‌هایم را می‌آفرید، نهان داشتم.
ازین سان هماره خوشبختم
بی‌ آن که هیچ‌کس
به بیماری بی‌کرانم پی برد:
به آن رنجی که در عشق به خود کشیده‌ام
بی‌آنکه، شاید، پاسخی گرفته باشم.


برگرفته از کتاب:
نرودا، پابلو؛ پایان جهان؛ برگردان فرهاد غبرایی؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات نیلوفر 1388.

/ 0 نظر / 20 بازدید