تکنوازی درد درسمفونی تنهاییهایم

دیرزمانی نیست که طعم گس درد در اندامهای بی رمقم رخنه کرده است، هنوزبه ماندگاریش نمی اندیشم هرچند که ذهن نیز گاه با جسم دردآلودم کشیده می شود و سودای جاودانگی این مهمان ناخوانده خراشش میدهد.

گاهی فکر میکردم تنهایی را هیچ مکملی هست که دیوانگیش را تسکین دهد ومالیخولیایی های هنگامه های عزلتم را جنون آمیزترکند و بی جواب به آینه و چهره پرسش گری می نگریستم که غافل از جوابی بود که به سرعت خود را به آغوشش پرتاب کرد.

بدن مچاله شده ام در نیمه های شب آن هنگام که تمایز میان رویا و حقیقت ازدرک روز و شب سخت تر مینماید پاسخ سوالم را فریاد می کند.

و من از خود زاده میشوم ، به دستهای ناتوان و پاهای دردناکم لگد می زنم. و درمیان غباری ازعرق شرم و اشک حسرت تلو تلو خوران به چپ و راست پرتاب می شوم تا به آنها می رسم. در آغوششان می گیرم و  برحماقت خودم لعنت می فرستم.

 باقیمانده های دردکشیده ام گذشته را زنده می کنند.

روتختی چهل تکه ای که مادربزرگ برایم می دوخت و درد قدرتمندترازآن بود که تمامش کند.

باغچه همیشه سبزپدربزرگ که بعد از تسلیم درمقابل درد، تصویرزیبای گلهای همیشه بهار و به ژاپنی های حیاط قدیمی اش از مقابل دیدگان تب آلودم محو می شود.

رکوئیم خودم را می شنوم که از دوردستها به گوش می رسد، طنین دل انگیزش که مرگ و زندگی را باهم درگوشم زمزمه می کندبه ریشه های اندامهای  پوسیده ام ضربه میزند . به عضلات منقبض شده انگشتانم خیره می شوم . آخرین موسیقی های نواخته شده با این اندامهای واقعی را به یاد می آورم.خمیده می شوم.پیر میشوم. می میرم و ازنو متولد می شوم. پروانه ای درکنارم می نشیند. بالهایش سوخته است. شعله های شمع در مقابل چشمانم می رقصند.کله ام داغ می شود. به سختی دست بر بال پروانه می گذارم. چراغها را روشن نمی کنم. همه چیز زمینی را فراموش می کنم. دفترقلبم را برای ثبت آینده ام به دیگران می سپارم.

حال میدانم که روتختی چهل تکه مادربزرگ وباغ سبزپدربزرگ از آن من است وانگشتانم درحال نواختن زیباترین قطعات موسیقی اند... نه زمینی که درآسمانی ترین گوشه ذهنم.

احساس بی کسی می کرد

اما نگران نبود

ازجا برخاست

جسدش را که برکف اتاق افتاده بود، ندید

ناپیدایی اش رادرآیینه ندید

به میز نزدیک شد

شعر ناتمامش را خواند

و برآخرین برگ دفتر نوشت

    هنوز هم زیبایی، زندگی!

واهه آرمن

/ 2 نظر / 13 بازدید
فرهاد

سلام وبلاگ زيبايی داری به من هم سر بزن و نظر بده خوشحال می شم موفق باشی

AMSHFOUR

این شاید نشانه ی بلوغ باشد یا نیرومندی روح یا خردک شرری از جانی شیفته در اجاقی که زود خاموش می شده. نمی دانم. هر چه که هست نشان از انسانی بزرگ دارد . انسانی که نا امیدی را ، مرگ را ، و سیاهی را بر نمی تابد. چرا که آنقدر هوشمند است که بداند هنوز آن اندازه زندگی و روشنایی می توان فراهم کرد که بودن ناگزیر را - با همه رنجش - به زیستنی دلپذیر بدل کرد. این را از مصرع اخری که آوردی دانستم. بازهم خواهی نواخت . زیباترین موسیقی جانت را . حتی اگر نه باانگشت، که با قلبت.