تا شقایق هست زندگی باید کرد

درمیان این همه دغدغه فکری و گرفتاری های اخیرزندگیم و دربین هزاران هزار ناباوری و سردرگمی شبانه روزی که لحظه ای راحتم نمی گذارد ، درپرسه ای بی هدف در اتاق ها، از مقابل کتابخانه سر در می آورم. شاید آرامش بخش ترین جایی که در این شرایط بحرانی و بی ثبات روحی می توانم اندکی بیاسایم و به مغزِ پرازتردید و اندام های دردمندم تسلی بدهم.

کتاب هایی که نخوانده ام یا نیمه کاره رها کرده ام درمیان سایرجلدهای رنگ رنگ دهن کجی می کنند . به یادِ کتاب های در دستِ مطالعه ی موجودمی افتم که در کنار تخت و روی میز تحریرو هزاران گوشه و کنارِ دیگر پراکنده اند . در یک عکس العمل طبیعی به نتیجه تفکراتم چند قدمی از کتابخانه فاصله می گیرم که ناگهان درانتهای ردیف دوم، کتابی با جلد سیاه ونسبتا قطورتوجهم را جلب می کند. کتاب را برمی دارم ."پائولا نوشته ایزابل آلنده" . یادم نیست چه تاریخی این کتاب را از کدام کتاب فروشی خریداری کرده ام ، نوشته ای هم در صفحه اول که پاسخی به سوالم باشد پیدا نمی کنم. حدس می زنم به دلایلی همیشگی -که در عین واضح بودن گنگ و نامعلومند- احتمالا پس از حداکثر 20-30 صفحه مطالعه ، مدتی در کنار تخت و مبل و روی شوفاژ و پیشخوان آشپزخانه خاک خورده و سپس روانه کتابخانه شده است.

ازآنجایی که سرگرم خواندن چند کتاب استراتژی و فلسفه و زندگی نامه هستم ، ناخودآگاه کششی به سمت خواندن رمان پیدا می کنم. شاید جای خالیِ یک ساده خوانی میان انبوه مطالعات جدی این احساس را در من پدید آورده است. به هرترتیب کتاب را دست می گیرم .

هرچه قدر جلوترمی روم بیشتر جذب فضای کتاب می شوم و از اینکه در گذشته کتاب را تمام نکرده رها کرده ام متعجب تر!

 گویی که آدم های کتاب را به صورت واقعی در کنارخودم حس می کنم. راستش همیشه از خواندن کتاب و دیدن فبلم هایی که براساس داستانی واقعی و یا زندگی افراد پدید آمده است لذت برده ام و این اتوبیوگرافی نیز در عین سادگی همه چیز دارد.

***

زمانی که پائولا دختر28 ساله ی ایزابل آلنده به دلیل ابتلا به بیماری "پورفیریا" به حال بیهوشی افتاد،وی در کنار بستر تنها دخترش خاطرات خود را از دوران کودکی تا میانسالی به زبانی شیوا، روان و همراه با سایروقایع تاریخی ،سیاسی و اجتماعی عصری که درآن  زیسته بود برای وی نقل می کند و این در حالی است که خواننده را از وضع و حال بیماری دخترک نیز بی خبر نمی گذارد.

 سیر روایی داستان به گونه ای است که هرزمان از وضع وحال بیمار و بیمارستان، تشنج ها و ناامیدی ها و درد و رنج های اطرافیان از یک سو و بی حاصلی و بی ثمری تلاش های پزشکان دربهبود حال پائولا از سوی دیگر به ستوه می آیی، گریزی به روزهای خوش کودکی و بی خیالی های بازی های کودکانه ایزابل با برادرانش در خانه پدربزرگ زده می شود و یا با توصیف اولین بوسه های مستانه اش با آمریکایی های فرود آمده در لبنان دهد 40 و بوی خوش کره و نان داغ و سرو صدای مرغ و خروس ها که در حیاط بالا و پایین می پرند،می توانی ایزابل جوان را دراولین تجربه های عاشقانه اش- که با خواندن مخفیانه کتاب هزار و یک شب نا پدری اش آغاز شده - همراهی کنی.

روند وقایع اجتماعی، سیاسی کشورشیلی، نوع حکومت سالوادورآلنده-عموی ایزابل -فروپاشی حکومت وی با کودتای نظامی و خودکشی اش و سرانجام برسرکارآمدن ژنرال پینوشه که موجب تبعید اجباری نویسنده جوانِ دارای گرایشات تند چپ به کشور ونزوئلا می شود، به نحوی روایت شده که در عین توصیف فضای رعب ووحشت موجود، جسارت های پنهان و آشکار وی را درفراری دادن همرزمان سیاسی به کشورهای همسایه و موضع انفعالی شوهرش در عین تلاش برای همراهی نسبی به نحو زیبایی به تصویر کشیده شده است.

روزهای زندگی درتبعید،سختی هایِ بیکاری آن هم برای نویسنده ای جوان که هنوز با چند کارتلویزیونی و رادیویی و چند نوشته ی کوتاه در ابتدای راه بالاجبار متوقف شده است  ازیک سو و دوری از همسر- به دلیل تنها کاری که ازطریق آن می تواند درآمد خانواده اش را تامین کند- از سوی دیگر فشارِزیادی را در آن سال های سیاه و تاریک -درعین داشتن همسر و دوفرزند- برقلبش آوار می کند که با یاس و ناامیدی بسیارهمراه است. وی دراین میان به یک ماجرای عشقی ممنوع با هنرمندی که اونیز یک سیاسی تبعیدی است، کشیده می شود. برایم عجیب است که چگونه انسان های طغیان گر در هرشرایطی راهی برای نمایش جلوه تفاوت خود می یابند ولو اینکه در بدترین شرایط و باسخت ترین مشکلات معیشتی دست به گریبان باشند.

به هرتقدیر، وقایع سطورفوق با فراز ونشیب های متمادی و گاه غریب! به اتمام می رسد، حتی روابط عاشقانه ای که وی را تا جدایی از همسرش نیز به دنبال خود می کشد، در نهایت با بازگشت وی به سوی خاطرات گذشته و آغوش گشاده همسرش پایان می گیرد.

آنچه در طول داستان حضوردائمی دارد، اجداد عجیب و غریب نویسنده اند که گاه بروی ظاهرمی شوند، وی را راهنمایی می کنند،از گزند بلایا ومصائب در امان نگه می دارند،سرچشمه الهاماتش قرارمی گیرند و در نهایت نیز با مرگ آخرین بازمانده شان که پدربزرگ مادری ایزابل است ووی او را "تاما" می خواند،موضوع نوشتن نخستین رمانش با نام "خانه ارواح" می شوند و این سیرداستان نویسی که با موفقیت بسیاری همراه است ادامه می یابد.

پایان داستان و مرگ دخترایزابل با هم فرا می رسد. ولی این مرگ چنان شیرین، گرم و به یادماندنی وصف شده که سرما و تلخیِ مرگ و دوری را از سرو روی پائولا و سایر همراهانش و حتی خواننده که در طول 400 صفحه کتاب با بیم و امیدِ زنده ماندن و درد و رنج های دخترک همراه بوده به یکباره می زداید.

یکی از زیباترین فصل های کتاب صحنه خداحافظی پائولا با مادرش و زمانی است که با لباس خواب سفید بلند ودمپایی های پوست خرگوش به خوابش آمده است.

/ 4 نظر / 16 بازدید
شب بلند زمستانی

[گل]سلام وبلاگ جالبی دارید نوشته ها و مطالبتون خواندنی و پر محتواست امیدوارم موفق باشید ازتون دعوت می کنم سری هم به من بزنید[گل]

ندا

لیلی عزیز خیلی قشنگ توصیف کرده بودی. وسوسه شدم برای خوندن این کتاب.