امروز روز بدی بود...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

روزهای بعد از این هم تکرار امروزند پس بد بودن آنها سرنوشت محتوم کسی است که روزهای پاییزی عمرش با پاییز سرد و سیاه  درونش با هم ازراه می رسند.

 

باد پاییزی با آن بوی غریبش ته دلم را خالی میکند و گیسوان خاطرات دور و نزدیک را پریشان

 

دوستی یکبار میگفت, پاییز فصل غمگینی است و من آرام , بی آنکه برنجانمش به این ساده لوحیش می خندیدم .

 آخر  چه کسی باور میکند که تنهایی من درپاییز رنگ دیگری دارد و غم من ناب می شود در این برگزیران شکوهمند تک درخت خانه همسایه بر کف حیاط خالی ذهنم.

 

گوش کن !

 

صدای خش خش برگها زیرپای رهگذران شاد و سرحال با آنانی که غمی دارند, آنان که خود را شاد جلوه میدهند با آنان که احساس میکنند خسته و درمانده اند , آنان که عجله دارند برای رسیدن به ناکجاآباد زندگیشان با آنان که در ناکجا آباد سرگردانند, آنان که دل درگرو یاری نهاده اند با آنان که سبکسرند در تحلیل زمزمه های این دلدادگی چقدر فرق می کند,

 

گوش می کنم به صدای پاهایم که بر سربرگهای تازه از یار جدا شده فرود می آیند و تلخ ترین نوای دلتنگی را از این  تنها بازماندگان مغرور گدایی میکنند.

 

  و بر خود می لرزم از اینکه بگویم  من هیچ کدام از این رهگذران را نمی شناسم و پاهای با درد آشنایم امروز خارج ترین نتها را می نوازند برساز تن برگهای ملون پاییزی و گوشهایم اصوات را تجزیه می کنند به دو آشنای جاودانه ذهن مغشوشم,  غم و تنهایی ,

 

حال قلبم  نیز سخت ترین طپشها را تجربه میکند و من تندتر میروم راه بیراهه را با این سمفونی سکرآور ناموزون.

 

 

امروز روز بدی بود...

 

 

 

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
پرستو

نوشته ات انقدر از دل برامده بود که لاجرم بردل نشست.من خوددر میان بی شمارتن ها تنهایم ولی همیشه فکر میکنم اینگونه تنهایان اگر یکدیگررا بیابند وبخواهند ،میتوانند به شادی ای دست یابند که خیل مردمان دیگر به ان دست نخواهند یافت بدان که زیستن برای شاد بودن است ،فقط اگر بخواهی و بیاموزی ،در ان صورت اندوه زندگی نیز چون غم های پاییزی زیبا و دل نشین خواهد بود .شاد باشی.۰