این روزها

·         باز هم زنگ تلفن، ممتد، این بوق یعنی خطِ خارج از شرکت!

-         بله؟

(صدای مردانه ای با ته لهجه ای شهرستانی. سلام و احوال پرسی گرمی می کند )

·         و بعد

باز هم همان سوالات همیشگی ،درخواست همیشگی

·         و من

باز همان جواب های همیشگی ، معذورات همیشگی(این بارغمگین تراز قبل)

·         بخشی از مکالمه تلفنی:

-          شرکت شما نیرو نمی خواد؟

-          نه...

-          ولی دختر من حاضره حتی  بدون حقوق هم بیاد کارکنه. فقط می خواد کار کنه. کار یاد بگیره.تو خونه نمونه. درس خوندس خانوم.

-          (احساس می کنم چیزی در درونم می شکند) متاسفم. الان از سمت واحدها درخواست نیرو نداریم.

-          خواهش می کنم خانم ، من 2 تا دختر دانشجو دارم. این یکی هم که درس خونده بیکاره

-          (سرم گز گز می کند) خوب شما بگین دختر خانمتون یه رزومه برای من بفرستند ببینم چی کار می تونم بکنم.

-          یک دنیا ممنون، خدا از خانومی کمتون نکنه. به خدا اگه درست شه یک عمر دعاگو هستیم.

-          این حرف ها چیه. وظیفه است، کاری از دستمون بر بیاد حتما.

 

·         گوشی را رها می کنم به به امید اینکه در جایی فرود آید که دیگر هرگز زنگ نخورد.

کاسه سرم به اندازه ی یک توپ سربی وزن پیدا کرده، تهوع رهایم نمی کند.اتاق دور سرم می چرخد و نگاهم روی رزومه های بی جوابی که روی میز ولو شده میخکوب می شود. بی اختیاردست ها را از زیر چانه رها می کنم تا پیشانی مرطوب از عرق به لبه میز برخورد کند.  صدای پیرمرد مثل پتک توی سرم می کوبد.  می خواهم سکوتم را فریاد بزنم. نمی توانم.

 

-          خسته نباشی، ناهار، نون و پنیر پایه ای؟

-          (بغضم می ترکد)نه ممنون،گرسنه نیستم. در رو ببند لطفا.

 

·         چراهای زندگی دوان دوان به مغزم هجوم می آورند. درد به سرو صورتم مشت می زند. بی اختیار نگاهی به تقویم روز شمار می اندازم.عدد ٢٢ دهن کجی می کند . 365 روز پیش در این تاریخ چه سبز بودم و امروز چه تلخ.

 

دقایقی بعد در اتاق باز می شود ، همکار دبیرخانه است که رزومه فاکس شده را روی میزم سُر میدهد. زیر چشمی نگاهی به رزومه می اندازم.

با خط کج و کوله ای بالای رزومه پاراف شده است: با تشکراز مساعدتِ مثبت شما. ارادتمند. موسوی!

یخ می کنم.

***

بر کدامین قطب گسترده‌ایم

که این سی‌ ساله شب را آفتابی نیست؟!

شب‌های بی‌پایان

صف‌های بی‌پایان

و نوبتی که همواره از آن دیگران است.

خداترها

چادر سیاه بر سر خورشید کشیده‌اند

و هاله‌ی نور قسمت می‌کنند.

رودهای خون

دل‌های خون

و چشم‌هایی که بر صورت‌ها جاری می‌شوند.

در گوش گلدان‌ها "آفتابکاران" زمزمه می‌کنیم

و پوستمان برنزه می‌شود.

جایی برای جنگل‌های استوایی

در خاطراتمان خالی‌ست

جایی برای امروز ِ فرداهایمان ...

مینارضایی فرخ

/ 2 نظر / 18 بازدید
امیدوار

این روزها البته سختی بسیار است. اما کیست نداند که در پس هر دشواری ، گشایشی خواهد بود ، اگر امیدی باشد و همتی و پیکاری. باید بگویم نوشته تان بسیار زیبا بود ؛ بیشتر از این نظر که یک نکته ی عبوس اقتصادی - یعنی بیکاری را- که همیشه درباره ی آن منتظر تحلیل های علمی هستیم ، با بیانی هنرمندانه ، موجز و تاثیر گذار ، فریاد کردی. آن گونه که واقعا" درهمان چند سطر اول- قبل از آن که بغض راوی بترکد- من گرمای اشک راروی گونه ام احساس کردم. ولی تا وقتی شما و ما و آن چند ده میلیون دیگر هستند ، باور کن که این روزهای سخت می گذرد. اندکی صبر.....