وقت پرواز

اگرمدت هاست از من کلامی نشنیده ایدخیال نکنید من مرده ام

من شاید آشیانه پرندگان درباد رافراموش کرده ام.

شاید از کنار عادات روزمره باآهی دردرون گذشته ام

و شاید لطافت و روح را در واژه ها گم کرده ام.

اما هنوز زنده ام

نان گرم را سجده می کنم و شراب سرخ را تقدیس

تو خواهی گریست

اگر بگویم روزهایی- شاید بهتر است بدانی شب هایی تا طلوع

پاهایم,دستانم و قلبم به فرمان نیست

و در این ساعت های نا امیدی و درد ,پیوندم با نان داغ وخرمالوهای خام پاییزی و گوجه های کال تابستان قطع می شود

شاید هم به حساب نق نق های بیمارگونه ام گذاشته شود.

تنها در این زمان بازکمی آراسته و  بیشتر عصبی و تندخو تورا به یاد می آورم

و عمر عبث را آن هنگام که پرندگان در سرما پر می زنند یا وقتی بادهای گرم تابستانی عرق بر پیشانی می نشانند نطاره می کنم

از پریشانی و دلهره بسی آموخته ام که در دستانمان هرروز جوانه های مرگ را آب می دهیم و درهای امیدهای بی انتهایمان را به ابدیتی به پاسخ می گشاییم.

سال نواز پنجره به اتاق آمد؛ بی تفاوت و بی رحم سلامم را بی پاسخ گذاشت و روی مبل به خواب رفت.

هراس دارم این صدای ساز که از خانه همسایه باد برایم به سوغات می آورد تمام شود و من رویاهای  شیرینم را به سارگی پاره شدن سیم های ساز فراموش کنم.

آیا هنوز باید گل های گلدان هایم را آب دهم؟

آیا هنوز پیری لفظی است که چون سایرمردمان باید از آن بهراسم ؟

از آینده من هیچ مپرس.

تو صبحانه ات را بخور .

وقت پرواز من رسیده است .

با نگاهی به دفتر شعر"ساعت ده صبح بود"-احمد رضا احمدی

 

/ 3 نظر / 20 بازدید
آرام

بادبان مشبک می‌شود ذهن را یارای تصویر آینده‌های دور و رؤیاهای بلند نمی‌ماند و دیگر گویی تنها جریان لخت آب است که بدن قایق را به پیش می‌راند مثل همة قایق‌هایی که بادبان ندارند یا بادبانشان را پایین کشیده‌اند اما یقین پاروزنی هست که آب را عزیز بدارد و پس از هر پارو لبخند بزند که هنوز شناورم!

دلم تنگ است از این عمر عبث ...

اهری

سلام زیبا بود بسیار منتظر همکاری سبزتان هستیم هنوز هم تندرست و شادمان باشی[گل]