دست از مس وجود چو مردان ره بشوی / تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

مدت ها بود ازسینمای ایران و دیدن فیلمِ ایرانی دلزده شده بودم و اگر هم به بهانه ی بودنِ  با دوستان به دیدن فیلمی می رفتیم ، جنبه ی با هم بودن و وقتی با دوستان گذراندن پررنگ تر بود تا دیدن فیلم و تغذیه روح و اضافه شدن اطلاعات و بحث و تفکر و ...

بعد از پایان فیلم هم هنوز به محلی برای تغذیه ی جسم نرسیده ، کل موضوع فیلم و ساعتِ صرف شده یا به عبارت مناسب ترتلف شده به فراموشی سپرده می شد. تنها چیزی که از یک بعدازظهر سینمایی برایم باقی می ماند توصیه ای برای ندیدن فیلم بودبه آنهایی که فیلم را ندیده بودند و مقداری هم ناله و زاری از ضعیف و بی محتوابودن فیلم ها و افول سینمای ایران.

در این برهوت فیلمِ خوب حتی از نوع فرنگی ،  تحریم جشنواره فیلم فجر و پناه گرفتن در ساحل فیلم های هالیوودی ، دیدن فیلمی که هم داستان قابل اعتنایی داشته باشد و هم به لحاظ سینمایی عناصر خوب و مناسبی را در کنار هم قرار داده باشد واقعا پدیده ای نادر است.

البته من نمی توانم علاقه ام به دیدن فیلم" طلا و مس" را به دلیل همذات پنداری با زهرا سادات ِ مبتلا به ام اس کتمان کنم. زمانی که فیلم در سینما اکران شد تابستان بود و گرمای هوا دوباره این هیولای خفته را قلقلک داده بود. ترجیح دادم در شرایطی که داشتم به دیدن فیلمی که رنج ها و دردهای روحیِ  روزهای اولِ بیماری و تلخی و سیاهی آن لحظه ها  را برایم زنده می کرد، نروم .

برای همین صبر کردم تا  دی وی دی فیلم عرضه شد و این گونه بود که فیلم را در منزل و در کنار شومینه دیدم و حقیقتا خوشحالم که دیدن فیلم را برای شرایط روحی مناسب تر به تاخیر انداختم.

" طلا و مس " فیلمی است که توانایی کارگردانش را در روایتِ روانِ اثر به شدت به رخ می کشد و حقیقت تلخِ بیماری مرموز وموذی ام اس را به زیبایی در مقابل دیدگان بیننده منعکس می کند .

 این در حالی است که به موازات آشنایی و همدردی بیننده با بیماری که به ناگاه با ناتوانی های عمده ای روبرو شده است، به حریم خانواده یک طلبه ی شهرستانی نیز وارد وبا روزمرگی های زندگی او،مشکلاتش ، روابطش با فرزند و همسر آشنا می شویم. داستان طلا و مس حول محور زندگی خانواده می گذرد . مادرِ خانواده ای طلبه که تازه از شهرستان به تهران آمده اند" ام اس" می گیرد . حال طلبه جوان می ماند با نبود همسرش و فرزندان کوچکی که به مادر احتیاج دارند . همایون اسعدیان-کارگردان فیلم- با قراردادن آقا سید در منزل وتصویرِ کردن درگیری های او با فرزندان کوچکش  به آرامی شخصیت طلبه جوان را به بیننده نشان می دهد و همان گونه که سید با زوایای شخصیتی زهرا سادات آشنا می شود بیننده نیز به روح بزرگ این زن پی می برد . سید در نبود زهراسادات به وجود روح جاری او در زندگی اش می رسد .کم کم می فهمد که همسرش در تمام سال های زندگی در کنارش بوده و با فداکاری های خاص که تنها از یک زن بر می آید او و زندگی اش را حمایت کرده است و حالا با مریضی او همه چیز کم کم برای سید آشکار می شود .و این بار مرد که برای خواندن درس اخلاق به تهران کوچ کرده با همه سختی ها اخلاقیات را در زندگی اش آن گونه که باید باشد ( نه آن گونه که هست ) پیاده می کند و با همه سختی ها کرامت زهرا را حفظ می کند .

اسعدیان، از بهروز شعیبی و نگار جواهریان چنان بازی گرفته است که اگر بیننده پس زمینه ی ذهنی از آنها نداشته باشد می تواند تصویر واقعی از این کاراکترها بسازد. بازی فوق العاده کارگردان جوان سینمای کودک، بهروز شعیبی آنقدر تاثیر گذار است که احساس می کنیم واقعا یک طلبه روحانی است و درس حوزوی می خواند و نگار جواهریان نیز آن چنان قدرتمند و توانمند ظاهر شده که سکانس هایی نظیر درست کردن ماکارونی برای فرزندانش  و یا رویارویی با همسرش هرگز از ذهن مخاطب پاک نمی شود.

 بهروز شعیبی بعد از کارگردانی فیلم باغ آلوچه و چند دستیار کارگردانی نقش یک طلبه جوان را به زیبایی ایفا کرده است . حالت نگاه ، راه رفتن و لحن کلام همگی حاکی از تسلط او بر نقش است . تصویر روابط سید و همسرش با حفظ همه حریم ها و حرمتی که به یکدیگر می گذارند حکایت از گم شدن روح زندگی خیلی از آدم هایی است که با ادعا های عجیب و غریب تنها فاصله بین مرد و زن را بیشتر می کنند.

لحظه هایی را که زهرا سادات با زاری وتمنا  از خدا می خواهد که از این خفت راحتش کند، لحظاتی است که شاید برای اکثر بیماران ام اس به خصوص در ماه ها و سال های اول بیماریشان اتفاق افتاده و نگاه های هراسان و نگران زهرا سادات به خانه و زندگی و فرزندانش آنقدر آشناست که ناخودآگاه خاطرات دست و پنجه نرم کردن های خودم با شرایط جدید برایم تداعی شد.
نگار جواهریان را در" تنها دو بار زندگی میکنیم" و "هیچ" دیده بودم و در اولی بیشتر دوست داشتم ولی با ایفای نقش زهرا سادات ثابت کرد با زوایای مختلف نقش آشناست و خوب از پس اجرای آن بر می آید . او در همه سکانس ها خوب است ، از درست کردن غذا تا درد و دل کردن با همسر و .... غم و استیصالی که جواهریان با نگاهش به ببیننده منتقل می کند روح تماشاگر را درگیر تنهایی و بی کسی و مظلومیت زنی می کند که همیشه در کنار همسرش بوده و آرامش را به زندگی هدیه داده است .

اسعدیان در روایت داستان خانواده نیم نگاهی به بازخورد شخصیتی قشر روحانی در جامعه دارد . سکانس هایی مانند برخورد اولیه پرستار با سید یا وقتی سید با دخترش به مدرسه می رود به زیبایی منعکس کننده نوع نگاه جامعه در برابر این قشر است. نشان دادن رفتار های سید در مواجه با پرستار همسرش زمانی که به منزل او می اید حاکی از نوع رفتار جامعه است . جامعه ای که همواره پایبندی به اخلاقیات را فریاد می زند اما در بسیاری از لحظات توجیهی برای بی اخلاقی حاکم بر فضای جامعه ندارد .

کارگردان فیلم تماشاگر را همراه سید می کند ، با او همه تلخی ها و زیبایی ها زندگی اش را تجربه می کند و دار قالی را زمانی به پایان م یبرد که به خوبی روح تماشاگر را مانند سید صیقل داده است .تنها در سایه مشکلات است که میتوان با عشق و محبت و صبر مس وجود را به طلا بدل کرد .

سکانس های زیبای فیلم زیاد هستند، مثل دیالوگ های زهرا سادات با سید وقتی که برایش برس و عصا خریده است یا سکانس حضور پرستار در منزلِ روحانی، قرآن خواندن نوه ی معلول صاحبخانه  در حضور سید و خاموش کردن ضبط صوتش که فقط یک نوار ترکی دارد، کشیدن پرده ی  اتاق برای نینای نای، جلو جلو راه رفتن دختر خانواده هنگامی که پدرش لباس روحانیت را به تن کرده و یا لحظاتی که دختر پدرش را سر به سر می گذارد،

شاید یکی از ایرادات فیلم که توی ذوق می زند،  انتخاب ِمهران رجبی در نقش روحانی است که واقعاً آنقدر تکراری شده که حتی باورپذیریش را از دست داده است. برخوردخانم دکتر با بیمار و سید نیز بسیار تصنعی و خشک درآمده است، هرچند متاسفانه اکثر پزشکان متخصص ما، احساسات مریض و خانواده اش را درک نمی کنند و به شکلی جدی و رادیویی توضیحات بیماری و روند درمان رابه همراهان می دهند.

(یادم هست زمانی که دکتر با لحنی خالی از هرنوع احساس ازمن پرسید : "سوالی نداری ؟ این بیماری سرما خوردگی نیستش ، الان بری خونه کلی سوال برات پیش میاد" آنقدر بغض داشتم که نمی توانستم حتی جوابی یک کلمه ای از گلویم خارج کنم.)

 اما برخوردی که از پزشک معالج در فیلم می بینیم  نوعی توهین و بی توجهی به بیمار را نشان می دهد که قطعا در مورد هیچ پزشک متعهدی صادق نیست.

در مجموع می توانم بگویم فیلم «طلا و مس» یک جور دیدن یا تمرین بهتر دیدن و دوباره دیدن است.

 

این هم هفت سکانس عاشقانه ی فیلم که سادگی و صفای محبت یک زن بی آلایش را به مرد و زندگیش به تصویر کشیده ، چیزی که شاید سال هاست از زندگی خیلی از زوج های امروزی و به اصطلاح مدرن رخت بربسته است:

 

1.       سکانس اول: عبای نو یادت نره
سید رضا روی صندلی ای در حیاط نشسته. زهرا سادات هم بالای سرش ایستاده و دارد موهای همسرش را اصلاح می‌کند: «آقا سید، یه چیزی می‌گم نه نیاری‌ها، خوب؟» /«امر بفرمایید»/ «فردا برو بازار یه عبای نو بگیر. اون عبا دیگه پاک کهنه شده..» همین جا دست زهرا سادات می‌لرزد و سید رضا سرش را می‌کشد. «طوری شد؟ بذار ببینم، خدا منو بکشه!»
زهرا سادات جوری به سید رضا حکم می‌کند که آدم تعجب می‌کند ولی بعد که معلوم می‌شود حتی آن تحکم هم به خاطر خودش نیست؛ به خاطر این است که دوست دارد شوهرش لباس نو به تن کند، همه چیز توجیه می‌شود.

2.       سکانس دوم: ماشاءالله سید
صبح است. زهرا سادات دارد عاطفه جونی‌اش را آماده می‌کند که ببردش مدرسه. سید رضا هم عبای نویش را پوشیده و آماده رفتن: «آقا سید! امروز هوا خیلی سرده. شال گردنت یادت نره‌ها!» زهرا دکمه عاطفه را می‌بندد و امیر علی را بغل می‌کند که رضا می‌ایستد مقابلش «ماشاءالله آقا سید» این را زهرا با مکث و بهتی از سر عشق می‌گوید و شال گردن طوسی‌ای را که تازه بافته روی گردن سید می‌اندازد.

3.       سکانس سوم: غم فشرده نای مرا
این صحنه شاید دردناک ترین صحنه فیلم باشد. زهرای بی پناه دارد با یک نوع تحقیر و هیچ انگاشته شدن میان تعدادی غریبه از بیماری اش خبردار می‌شود. سید رضا با یک نگاه پر از غم، چشم از زهرا بر نمی‌دارد و لبخند تلخی می‌زند. زهرا ولی نمی‌تواند این حجم درد را تحمل کند و سرش را می‌برد زیر ملحفه.
در این صحنه دیالوگی بین رضا و زهرا برقرار نمی‌شود و راستش نیاز به هیچ حرفی هم نیست. نگرانی از بیماری زهرا سادات، نگرانی از نگرانی زهرا سادات و عشق را می‌شود از نگاه سید رضا دید.

4.       سکانس چهارم: نی نای نای یادت نره
زهرا دارد روی تخت بیمارستان نماز می‌خواند که سید از راه می‌رسد. «دکتر گفت که یکی دو روز دیگه مرخصت می‌کنن فقط یه شرط داره!» و بعد سرش را می‌برد نزدیک زهرا: «دکتر گفت وقتی زهرا سادات برگشت خونه باید برای بچه‌ها نی نای نای کنه حالا شاید منم باشم.» زهرا که انتظار ندارد چنین چیزی بشنود کلی خجالت می‌کشد: «ای وای خدا منو بکشه! سر به سرم می‌ذاری؟ می‌خوای منو از خجالت بکشی؟» روی تخت دراز می‌کشد و می‌خندد. رابطه سید رضا و زهرا سادات مثل رابطه جوانی‌های پدر مادرهایمان است. آن‌ها بعد از هشت سال زندگی هنوز هم با هم رودربایستی دارند و با هر حرف محبت آمیزی خیس عرق می‌شوند و مثلا گونه‌هایشان سرخ می‌شود.

5.       سکانس پنجم: تا حالا سرم داد نزده بودی
زهرا می‌خواهد برای بچه‌هایش ماکارونی درست کند ولی این وسط چهار، پنج بار می‌افتد زمین و ماکارونی‌ها، آب جوش و .. پخش زمین می‌شوند. ناراحت و عصبی با سید رضا که تازه از راه رسیده دعوایش می‌شود ولی بعد از دعوا رضا با یک پارچه اشک‌های زهرا را پاک می‌کند: «روم سیاه آقا سید» / «این جوری حرف نزن دلم می‌گیره‌ها»/ «شما تا حالا سرما داد نزده بودی‌ها، ماشاء الله صداتونم..»
زهرا سادات و سید رضا بعد از دعوا جوری با هم حرف می‌زنند که انگار به خاطر مهربانی بعد از دعوا، با هم دعوا کرده اند. زهرا سادات حتی از دادن زدن رضا هم تعریف می‌کند!

6.       سکانس ششم: شما این قدر خوش سلیقه بودی؟
دعوا که تمام می‌شد سید رضا از بسته خریدهایش رونمایی می‌کند. او به جز دو عدد عصا، قرص و... یک برس صورتی و یک روسری گل گلی قشنگ هم خریده. زهرا موقع دیدن روسری ذوق می‌کند، «چقدر قشنگه، این قدر خوش سلیقه بودی؟»/ «این به سر شما قشنگه» و موقع گرفتن برس: «چه قدر خوش رنگه برای موهای عاطفه خوبه»/ «نه دیگه. برای شما گرفتم. دوست دارم جلوی خودم موهاتو شونه کنی» ولی این شیرینی با یک اتفاق تلخ تمام می‌شود. زهرا از رضا می‌خواهد عاطفه را صدا کند تا کمک کند او برود دستشویی؛ «خب دستتو بزار رو شونه من! خودم می‌برمت»
دل آدم می‌گیرد. شرم و خجالت زهرا سادات و سکوت و درماندگی رضا بدجور غم انگیز است.

7.       سکانس هفتم: دوستت دارم
سید رضا، زهرا سادات و بچه‌ها را برده دشت پیک نیک. با محبت به زهرا نگاه می‌کند. زهرا دارد دشت را نگاه می‌کند که متوجه او می‌شود؛ «چرا این جوری بهم نگاه می‌کنی؟»/ «دوستت دارم... خیلی دوستت دارم» رضا بعد از گفتن این جمله انگار باری از روی دوشش برداشته اند، راحت می‌شود و روی زمین دراز می‌کشد.
انگار همه فیلم را دیده ایم که به این جمله برسیم.

 انگار همه عمر رضا این جمله را با خود حمل کرده و نتوانسته به زبان بیاورد.

 

/ 1 نظر / 22 بازدید
محب ولایت

بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم سلام علیکم -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- ------*♥*♥*♥*♥*♥*----- -------- *♥*♥*♥* -------- ----------- *♥* ----------- ┐─────────────────────────────┌ │ امام حسن عسکری علیه السلام فرمودند: │ │ تواضع و فروتنی نعمتی است که بر آن حسد نبرند │ │ تحف العقول، صفحه ی 489 │ ┘─────────────────────────────└