نوستالژی

مدخل ورودی دانشگاه عوض شده است.دیگرلازم نیست آن کوچه دراز و تمام نشدنی را که گاه به اندازه همه مسیررسیدن طولانی می نمود طی کنی تا به در ورودی برسی.از این اولین نا آشنایی با آنچه آشنا می پنداشتمش احساس عدم اطمینان و غریبگی وجودم را فرا می گیرد,هرچند درطول دوران تحصیل هم نتوانستم با این فضا انس بگیرم اما از این اولین تغییر که ناگهان مرا از خاطرات آن روزها مقابل دری متقاطع با دانشگاه هنر قرار می دهد احساس بیگانگی ام دو چندان می شود.

نگاهی تلخ به سردر دانشگاه هنر می اندازم . به یاد روزهایی که با دوستی قدیمی ساعات بیکاری بین کلاسها را به جای مطالعه و تحقیق در کتابخانه و سایت دانشکده در راهروهای دانشکده نقاشی و موسیقی تلف می کردیم آهی می کشم. یادآوری آن روزها و رفیق سفرکرده ام به تلخی احساساتم قبل از ورود به دانشگاه می افزاید.

یعد از مجادلات متداول این روزها با مامورین ورودی سرانجام کارت جامعه فارغ التحصیلان پارتی ورودم به به مکانی می شود که زمانی آزادانه در آن تردد می کردم. از قسمتهای نوساز که می گذرم ساختمانهای آشنا پدیدار می شوندو ناگهان وجودم راحسی عجیب فرامی گیردکه نمی دانم قادر به تصویر آن ازطریق کلمات باشم یا نه.

اندامهایم درمیان دندان های مگنه ای بزرگ به هم دوخته می شودو سرم چندین برابربدنم حجیم می گردد.تصمیم می گیرم کارم را به سرعت انجام دهم و از این فضا خارج شوم .آنقدراحساسات متناقض وجودم را دربرگرفته است که کنترل آنها از دستم خارج شده است. به درون آسانسور دانشکده نساجی می خزم تا به بخش آموزشهای آزاد بروم.درآینه آسانسور به چهره زنی خیره می شوم که روزگاری درهیأت دختری دانشجواولین واحدهای درسی خود را درهمین دانشکده گذرانده است. شیمی,زبان عمومی,...

آسانسوراعلام می کند,طبقه هشتم. خوشبختانه پاسخ سوالاتم را زود می گیرم و ازاین سلول خارج می شوم.ازاینکه مجبورم برای رسیدن به آموزش کل دانشگاه از مقابل دانشکده خودمان عبورکنم حالت گوسفندی را دارم که به مسلخ برود.

تمام انرژیم را صرف می کنم که هیچ خاطره ای را به یاد نیاورم اما به محض نزدیک شدن به سردردانشکده چشمم به دانشجویی می افتد که روی نیمکت دم درنشسته است و ناگهان خاطرات گذشته همچون فیلم سینمایی با دور تند از مقابل دیدگانم عبور می کند. بچه هایی که همیشه دور و بر ورودی دانشکده وفت گذرانی میکردند و یا می توانستی آنها را در پشت پنجره های طبقات یا نزدیکی دانشکده فیزیک که همسایه روبروی ما بود ببینی. از شوفاژکوچک  و قدیمی راهروی ورودی چشم می دزدم تا بیشتر زجر نکشم و به سرعت به سمت صحن اصلی دانشگاه روان می شوم که ناگهان بوی آشنا و نا مطبوع غذاخوری به مشامم می خورد. هیچ چیز عوض نشده و همه چیز درحال آزار و شکنجه روح من است.

تصمیم می گیرم سردرگریبان راه راادامه دهم تاچهره های ناآشنا دراین محیط آشنا بیش از این آزارم ندهد,کارم را که تمام می کنم درمسیربرگشت دلم برای رفتن به داخل دانشکده پرمی کشد اما مقاومت می کنم و  حال زار خودم را دلداری می دهم که به لطف کاری که دارم متاسفانه یا  خوشبختانه دفعات دیگری هم هست که بایستی رفت و آمدی داشته باشم و بهتراست بیش از این نمک به زخم سربازکرده نپاشم.

به عادت گذشته ها به درب خروجی قدیمی می روم . قفل بزرگ با بی اعتنایی بی گانگی ام را دهن کجی می کند.

ناامیدانه مسیربرگشت درپیش می گیرم و یکباردیگر ملتمسانه به چهره ها نگاه می کنم . حتی یک نفرازگذشتگان دراین دیارباقی نمانده است. می دانم که بسیاری ازآنان حتی دراین سرزمین نیزنمی زیند و این یعنی گذشته ای دفن شده در لابه لای  کوهی از آجر و سیمان و میز و صندلی . به اینان که این چنین با شتاب در رفت و آمدند نگاه می کنم و لبخندی سرد برچهره ام پدیدار می شود. میدانم  که چند صباحی دیگرسرنوشت آنها را نیز از این مکان به ناکجا آبادی دیگرخواهد برد همانگونه که من و هم دوره هاییم و گذشتگان مارا.

از درجدید خارج می شوم و بدون اینکه نگاهی به پشت سرم بیندازم به اولین تاکسی که درمقابلم می ایستد مقصدرا می گویم .نوشته سردردانشگاه درآینه بغل تاکسی به سرعت از من دور میشود و درهجوم ماشینها و اتوبوسها ی شرکت واحد ناپدید می گردد.

/ 5 نظر / 15 بازدید
همه آرزويم اما...

بازگشت به دانشكده يا مدرسه ، هميشه بر دل آدم غم مي نشاند. چرا ؟ چون نو جواني و جواني مان را آنجا جا گذاشته ايم؟ بي خيالي مان را ؟ شادي هاي بي خودي و رنج هاي سطحي مان را؟ مگر مسئول شدن ، پا به سن گذاشتن ، داناتر شدن و ديد ودرك وسيع تري پيدا كردن بايد الزاما" غم انگيز باشد؟ اين نيست مگر آن كه حال و آينده ات از گذشته غمناك تر باشد. وقتي نوشته ات را مي خواندم ، بي اختيار زير لب زمزمه مي كردم : يك چند به كودكي به استاد شديم يك چند ز استادي خود شاد شديم....و الخ.

همه آرزويم اما....

دوربين ذهنت چه به زيبايي ازدرب جديد دانشكده آغاز كرد وبا فلاش بك هايي كوتاه و تاثير گذار ، همه ي سال هاي دانشجويي راباحسرتي غم آلود دوره كرد. بي آن كه به جزييات بي شمار آن دوران يا چگونگي اين روز ها بپردازد. ولي روايت « فيلمنامه » گونه و موجزت آنچنان رسا و از دل برآمده بود كه مي شد لابلاي سطوررا هم به سرعت خواند و سكانس هاي تصوير نشده راهم به خوبي دريافت. پس غم نوستالژيك تو به من خواننده ي اينجايي بي فردا هم آوار شد. آن گونه كه استمداد از«خيام » هم دردي را دوانكرد كه با آوازش از من مي خواست : از دي كه گذشت هيچ از او ياد مكن فردا كه نيامده ست فرياد مكن ...... موفق باشي.

ويولت

واسه همينه که شايد اصلا دلم نمی خواد برگردم دانشگاه و محيط جديدش رو ببينم

مدوسا

آخه چرا براتون اينقدر خاطره بد داره؟...آخی راستی...مرسی از کامنتت