شروعی دیگر

 

نمیدانم دلیل غیبت ادبی و سکوت چهار ماه و اندیم را مشغولیتهای کاری بهتر توصیف میکند یا مسائل گاه به ظاهر ساده به واقع  پیچیده زندگی خانوادگی ، شاید هم فشار و خستگی و بی قراری هایی که از یک بیماری تلخ و ساکت تازه وارد به پیکر خسته ام نشئت می گرفت دلیل واقع بینانه تری باشد. ناخوشیِ به ناگه آمده و جا خوش کرده ای که هنوز تصوربامن بودنش تا پایان عمر،گاه تنهاییهایم را میخراشد .

شاید هم هیچ کدام از اینها نبود و اوهام روزهای گرم تابستان مرا دچار نوعی مالیخویایی آشنا کرده بودکه  بعيد مي دانم درحوصله این مقال بگنجد.

آنچه معتقدم می کند به کاهلی بی منظورم در فصلی که یگانه مولود آن در روزگاري دور تعطیلات طولانی درس و مدرسه بود و شادی و شوروصف نشدنی ورزش و بازی ،کلاسهای مختلف هنری و غلت خوردن در دشت کتاب و مجله و فيلم و سينما آن هم حتی زمانی که

حرم بی پایان روزهایی که گاه تا نیمه های شب نیز راحتمان نمی گذاشت بی شک آن حس غریب    و درعين حال بسیار قریبی است که قلم را یارای نوشتن آن نیست و نتیجه اش همان موجود ناجور و کج و کوله  بی نام و نشانی خواهد بود که  حس و حال نوشتن را از دستانم و شوق آفریدن را از ذهن متلاطمم درربوده بود. نوعی انجماد کرخت و وصف ناشدنی که شاید تنها از یک متولد برگریزان پر رمزورازپاییزی بر می آید.

 از غرغره آنچه برمن گذشته است چيز دندان گيري عايد نويسنده و خواننده نمي شود جز آنكه چشمان خواننده را خسته و دل پردردم را فشرده كند .

بازگشتم را بازمديون كلماتم و معانيي كه چون كودكاني بازيگوش هياهو كنان از خيال من  ميگذرندو انگار درجستجوي شعرخود مرا دردنيايي ماورا جسم و ماده به اين سو و آن سو  مي كشند.

چرا بايد به خود دروغ بگويم يا روح سرگردان خود را بيش از اين دراين درياي بيكران واقعيتهاي تلخ و بي بازگشت سرگشته و حيران كنم؟

درجايي ميخواندم كه با داغ كردن سنگهاي زير پاي خرسها به آنها رقصيدن مي آموزند . آيا رو ش ما درزندگي متفاوت تراست؟براي راندن گذشته ها از ذهني بيماربه راههايي مشابه تربيت كنندگان حيوانات روي آورده ايم!

 نه... ! من خرس رقصنده نيستم و روحم پيچيده تر ازروشهاي رام كنندگان خرسهاست .حاضرنيستم تلاشهاي تحقيركننده رسيدن به موفقيت را با كمال خفت بپذيرم و صفاي كودن  روحم را فداي گرگاني كنم كه درلباس گوسفنداني معصوم ازمن تقاضاي ياري دارند و با خنده هاي  كثيف و تهوع آورخودتحقق خيال  باطل تصرف تنها باقيماندهْ رازهاي اين گل سرخ را درسرمي پرورانند.

دانستن عمق تنهايي درعين كتمان دلتنگيهاي هرروزه دردي اززندگي لجن مال روزمره دوا نمي كند و بازشبهاي سرد و طولاني نيمه دوم سال ترا وا مي دارد به كشيدن نوك تيز قلم برروح سفيد و وسوسه انگيزكاغذهاي گمشده درلابه لاي خستگيهاي تابستاني كه بيرحمانه مشتهايش را بر سندان قلب پاره پاره ام كوبيد تا صيقلي يابد به شفافيت همه معصوميتها ي سالهاي شاد كودكي و مرا واداشت به فرياددوباره اين حقيقت كه :

 

درزندگي زخمهايي هست كه مثل خوره روح را درانزوا مي خورد و مي تراشد.

/ 3 نظر / 10 بازدید
يک آشنای رهگذر

بايد سعادتمند باشم که در وب گردی خود به نوشته ی توبربخورم و تلاشت برای گريز از پای بندی به زمين روح خسته ی مرا هم با شوق پرواز درآميزد. به پاس متفاوت بودن و انگيزه ات برای استحاله نشدن در جريان بويناک روزمرگي؛ شعر زيررا برايت می نويسم. شعری که خود هميشه به آن معتقد بوده ام: حسرت نبرم به خواب آن مرداب /کارام درون دشت شب خفته است دريايم و نيست باکم از طوفان/ دريا همه عمر خوابش آشفته ست

سايه

"حالا كه دارم از ياد مي‌روم دارم سكوت مي‌شوم مي‌خواهم آشناترين صداي اين حدود تازه شوم..." مرسي خانومي

آبي ِ من

تو هزار بار راست ميگی « دانستن عمق تنهايي درعين كتمان دلتنگيهاي هرروزه دردي اززندگي لجن مال روزمره دوا نمي كند » حق با توست ... پاییز که میشه انگار درد ِ آدم تازه میشه ... دلش بدجوری هوای ِ نوشتن می کنه.