باد مارا خواهد برد

عصر چهارشنبه، هوا بغض کرده و عصبانی است. دانه های ریزِ عرق را از پیشانی پاک می کنم و دوباره با موبایلم کلنجار می روم بلکه بتوانم با " ه" تماس بگیرم. از محاسن استقبال بی نظیر!!! از نمایشگاه یکی هم قطع شدن و بی آنتنی موبایل هاست! هنوز در میان رفتن و نرفتن معلق ام. سال هاست پس از انتقال نمایشگاه به مصلی! دیگر به فکر بازدید از کتب مورد علاقه ام در "شبستان" نیفتاده ام، اما این بار، بودن با دوستان بهانه ای شد برای تجدید دیدار با فرزندی که مدتی بود دندانش را کشیده بودم.

 نزدیک به یک ساعت برای پیمودن  مسیری 10 دقیقه ای وقت صرف شده است!  راننده تاکسی، به راست یا دروغ، بعد از کلی انتقاد از زمانی که برای بازدید از نمایشگاه انتخاب کرده ام ، خرابی ماشینش را بهانه کرد و من در میان جنگلی از ماشین و موتور رها شدم . تا پیدا کردن ماشین بعدی و اطمینان از قطعی بودن رسیدن به مقصد درزمان مناسب به اندازه ی اضطراب یک سفر هوایی با هواپیمایی بی خلبان به خودم می پیچم و ساعت مچی را با نگاه های ثانیه به ثانیه ام معذب می کنم.

ابرها با دل تنگی و سردی به هجوم سرسام آورِ موجوداتی نامتناسب درفضایی بیگانه با ماهیت ماجرای در حال وقوع،  خیره شده اند. سیل عظیمی از بازدید کنندگان در صحن مصلی در ترددند. دسته های زرد رنگ پاکت ها و نایلون های حاوی کتب دانشگاهی و کمک درسی در دستان دختران و پسران  تاب می خورد. عده ای خسته و گرما زده روی چمن های گوشه و کنارمحوطه پهن شده اند. کودکان مثل همیشه پرسرو صدا و بهانه گیرند و بزرگ تر ها کلافه و عصبی.

با کلی گردن کشیدن و تحمل تنه و  لگد، رفقا را می یابم و خیلی سریع به سمت سالن ناشرین داخلی سرازیر می شویم.

در زمان نوجوانی یکی از شیرین ترین و پرهیجان برنامه هایم، همین بازدید از نمایشگاه کتاب بود که درفصل عشق بازی گل و پروانه ، کلی رمانتیک ترم می کرد و مثل همه ی دخترهای دبیرستانی از یک سو روحم با خواندن کتاب صیقل می خورد و  از سوی دیگر رایحه لطیف بهاری جانم را تسلی می بخشید.

اما با ورود به اولین سالن کتاب، برروی  تمام آن صحنه های به یاد ماندنی روزهای دور، غباری غلیظ می نشیند و تا زمان خروج ته مانده ی یادگاران جوانی نیز ذره ذره در زیر انبوهی از خاطرات دست نیافتنی دیگر مدفون می گردد. بعد از جشنواره فیلم، این یکی هم می رود که به افسانه ها بپیوندد.

هوای سالن گرم و خفه است، هیچ سیستم خنک کننده ای حتی برای روز مبادا! تعبیه نشده که حداقل دلت خوش باشد کولری هست هرچند خاموش یا خراب! هنوز چند دقیقه ای از ورودمان به سالن ناشرین داخلی نگذشته که همه به بیهوده بودن حضورمان پی می بریم، اینجا کتاب و نویسنده و ناشر که هیچ ،حتی نگاهی هم منتظر ما نیست . ناجورترین وصله این جماعت به اصطلاح طالبیم ، اما چون رسالت سنگین حمایت از قشر نازک باقیمانده بر شانه هایمان سنگینی می کند، به سرعت چند غرفه ای که هنوز سعی می کنند نام ِکتاب و نویسنده و خواننده لجن مال نشود را بازدید می کنیم و در این میان برای حصول اطمینان از اینکه در نمایشگاه کتابی با همه ی عناوین و موضوعات هستیم ! به تابلوهای اعلانات بزرگ خیره می شویم.

خارج شدن از سالنی که به ظاهر بزرگ ترین و متنوع ترین بخش نمایشگاه است ، در عرض 10 دقیقه، بهترین رکوردی است که برای تعیین سرانه کتاب خوانی می توان از آن بهره گرفت!

پرطرف دارترین مکان ها اما مطابق معمول ، باجه های فروش آب، آب میوه، بستنی و سایرخوراکی های ریز ودرشت است ، البته دراین میان چندین باجه دیگر نیز وجود د داردکه به علت جدید بودن یا احیانا نامرتبط بودن!؟ به موضوع کتاب و کتابخوانی کم مشتری اند مثل غرفه پاسخ به مسائل شرعی و رسانه الکترونیکی ازدواج جوانان.

ناامید وخسته به سمت محل فروش کتب خارجی حرکت می کنیم .همه می دانیم که با توجه به  قیمت سرسام آور  این کتب امکان خرید برای هیچ کس وجود ندارد ولی شاید حداقل همین بالا بودن قیمت ها و تا حدی هم نامانوس بودن موضوعات ! سالن را خلوت تر و احساس بازدید از محلی علمی، فرهنگی را تقویت کند.

اما گویا قرارنیست این بازدید هم به همین سادگی ها تمام شود، هوای غمزده و عصبی بالاخره فریادی دردناک برمی آورد وشکایت خود را با تکان هایی شدید بر سقف برزنتی سالن کتب خارجی و سقوط یکی دوقفسه کتاب اعلام می کند. صدایی می شنوم که می گوید:  "فرار کنید، همه سریعا از درها خارج شوید"  دست "ه" را می گیرم و درمیان سیل فروشندگان و بازدید کنندگانِ هراسان به سمت در های خروجی هدایت می شوم. برزنت سفید برروی چارچوب های فلزی بی قراری می کند و  کتاب های بر روی زمین نیمه آسفالته و پر از چاله ی نمایشگاه!  پراکنده شده اند . کاغذ و چوب و برگ و هرآنچه طاقت دیوانگی و خشم آسمان را ندارد به هوا برخاسته و سایر اجسام ثقیل تر نیز بر روی زمین به این سو وآن سو پرتاب می شوند. در گوشه ای پناه می گیریم و در اولین فرصتی که شرایط جوی  در اختیارمان می گذارد به سمت در خروجی می دویم.  بازدید از نمایشگاه بین المللی کتاب تهران تمام شده و برای کاهش دردِ دست های خالی ام، آن ها را محکم به دسته ی کیفم فشار می دهم.

   هنوز کاملا از درب اصلی مصلی خارج نشده ایم که نگاهی رو به آسمان و ابرهای گریان می اندازم و برای همیشه با یکی از شیرین ترین خاطرات زمان از دست رفته  برای همیشه خداحافظی می کنم .

 

/ 2 نظر / 16 بازدید
رهگذر نیمه شب

بی اختیار در پایان نوشته ات ،بغضم مثل آسمانی که توصیف کردی ترکید! خیلی زیبا نوشتی .به ویژه آن که - دانسته یا نا دانسته- در چندروایت موازی ، وضعیت روحی خودت ، آسمان ونمایشگاه کتاب را که شرایطی هم سان داشتند به نقطه ی پایانی - یعنی اوج تراژدی - رساندی. توصیف خیابان ها ، آدم ها ، کتاب ها ، نمایشگاه وهمه ی آنچه درپیرامونت جریان داشت ، تاریخ نگاری کوتاه و مستندی خواهد بود از آنچه دراردیبهشت 89 در این سرزمین می گذشت. بغض من برای از دست دادن همه ی آن چیزهایی شکست که روزگاری برای انسان عزیزند و دیگران بربادش می دهند.ودیگر گزیری جز وانهادن و فراموشی شان نیست. موفق باشید

هاله

کم کم داره برای همه کوچه خیابونای این شهر همین اتفاق میفته دیگه فکر کنم خیلی زود وقتی سرمون را از کوچمون بیرون کنیم باید یک آهی بکشیم و بگیم یادش بخیر یک روزی تو این کوچه میشد نفس کشید و پنجره را ببیندیم و احتمالا یک قهوه تلخ بخوریم که تلخی روزگار از یادمون بره