مکاشفه

زمین و زمان نزار و دل چرکین از روزگار و ناسازگاریهایش به خود می پیچد. آسمان ابروهای پهن و خاکستریش را به هم میکشد ،آفتابِ بی رمق و گول زنک زمستانی هم با آن همه عشوه رو برمی تابد و همه امید جمع شده ات را که محصول بی صدا اما طاقت فرسایی است از گفتگوهای ذهن ، ارامش های گمشده ، استرسهای رانده شده و افقهای باز شده نقش بر آب می کند، پرده های کلفت اتاق را می کشم تا دهن کجی این غمزارگیش را نبینم که به ناگاه حسِ ناپاک چنگالهایش دور گلویم حلقه می شود.

بی محلی هایم را با خواندن مقاله ای بی هوده ادامه می دهم. خطوط نوشته ها در مقابل دیدگانم می رقصند  و فرار  می کنند .کبودی نگاه غربت زده و بیقرار این آسمان بغض کرده امانم را بریده است.

دستانم را بر شیشه پنجره می گذارم و رخنه کردن سرمای تلخ شیشه از نوک انگشتان دست به انتهایی ترین اندامهایم را می فهمم .

مقاومت بی نتیجه است کاش این را شاخه نازک تک درخت حیاط صاحبخانه پیر ما هم می فهمید.

از اینکه همانند انسانهای بدوی اسیر شرایط نابسامان جوی شده ام به خود نهیب می زنم و قرارهای به کرات تکرار شده ام را به مغز گند گرفته یاد آوری می کنم.  

و سرانجام تمام فریادهای درگلو مانده و ناله های درسینه شکسته به یکباره رها می شود. از هم آ غوشی ابرهای نه چندان دلربا و غرش های خشم گین اوج افسوس های فرو خورده آخرین روزهای سال در این فصل سرد برزمین تشنه فرو می ریزد . صدای ریزش دانه های سفید برف که گاه با قطره های باران آمیخته می شود وبر سر و صورت خسته دیوارهای شهر ضربه های پی درپی میزند اپرای زیبایی را در گوشم می خواند. پهنای صورتم از اشک خیس می شود و با کشش اصوات زیبای این رویایی خیس از لجنزارهای راکد به گل نشسته بیرون کشیده می شوم .  

از خانه بیرون میزنم. دگردیسی آسمان و زمین را که خیس و گریان در تحولی دوباره به سفید پوشی دست زده اند با تمام وجود حس می کنم. یقه پالتوی سیاهم که در برفهای سفید کنتراست من با این طبیعت بی بدیل است بالا میکشم و زیر چتر قدیمی پنهان می شوم. به عابرین عجول و نگران که گاه نگاهشان با تو تلاقی می کند و گاه تصور میکنی کاملا از وجود تو بی خبرند ، دقیق می شوم. حقیقتِ جریان و تداوم زندگی – چیزی شبیه زندگی-  را با و بی وجود خسته و درهم شکسته خود در میانه روز مزه مزه می کنم .

رنج بردن دشوار است؛مغرضانه با طعم عشق می آمیزمش تا رنج درمرز ناممکن دشوارتر شود . از حرکت در بی کرانه های ظلمت احساس فرسودگی می کنم .  

ازمیان مویه های آسمانِ دل از کف داده می گذرم. چشمان همۀ تنهایان زمین به من می نگرد . پاهایم لگدزنان به یکدیگراز سنگلاخ حقیر نفرت و یاس بالا می آیند. موسیقی روحانی بارش به زوزه های ممتد بادهای سرد عصرگاهی مبدل شده است. برصداهای ضروری تمرکز می کنم . در وجود ترکدار و روح زخمی ام به جستجوی آخرین بارقه های جهش به سوی خورشید و ماه درخشان می گردم.

تئوری مقایسه با نمونه های بدتر چونان کنار هم قراردادن اینکه درمیان مردگانی بس بسیار از اعصارِ نخستین، زندگانی خوش بخت هستیم، به شکست منجر می شود.

حال در این غروب مه گرفته سرد زمستانی تنها یک راه برایم باقی مانده است. دوان دوان به آغوش  تنها گوشه باقی مانده روح درهم شکسته که از فروپاشی جسمِ رخوت گرفته ام در عذاب است پناه میبرم و گدایی گرمای آرام و ممتد دوست داشتنی اش را میکنم . مثل زمانی که از پیاده روی طولانی دریک روز برفی، در کنار بخاری آشپزخانه کز میکنم و آرام آرام با دمای محیط متعادل می شوم.

عاشقانه های قلبم چونان لطافت پتویی گرم مرا در خود هضم می کنند. چشمهایم را می بندم. تهیدستانه به سویت روانه می شوم و آرام گام می نهی بر رویاهایم . دستهای مهربان و نگاه پرمعنایت جاودانگی  و عشق را هدیه می دهند و سردرگمی هایم به یکباره خاموش می شود.  

به آسمان خیره می شوم. برف بند آمده است و در این ساعت آرام آرام واپسین لحظات تنفس درد را تجربه می کنم .  گوشه های تاریک ذهنم بر تکرار بارشهای دلِ پردرد آسمان اصرار می کنند و من در پناه بی سایه تو از سوگواری پرهیز.

چتر کهنه را می بندم. دستکشهایم گم شده اند . انگشتانم در جیب پالتوی یقه خز مشکی جا خوش می کنند و پاهایم علامت زنان مسیر خانه در پیش می گیرند.

 

تو با برف می آیی

با نوزایی خاک خواهی رفت

تو با هراس می آیی

با گامهایی چونان شاد خواهی رفت

که آدمی از نو عزم زیستن می کند

امیلی دیکنسون

 

SnowyDay.jpg

 

 

/ 5 نظر / 29 بازدید
نسيمي در توفان

اين زمستان «م.اميد» است كه دوباره نوشته شده يا تصوير كولاك زمستان است در گردنه هاي آلپ اززبان « ژان كريستف»؟ يا حديث نفس زني است (يا مردي؟) كه از درون و بيرون ، سرماي جان گزايي را تجربه مي كند و به دنبال «شورشعله بر سرماي درون» به « آي عشق، آي عشق» بامداد مي رسد با آن رنگ هاي سرخ و آبي و آشنا ؟ آري چنين است. زندگي تنها به نيروي عشق است كه راه خودرا در سياه ترين و سرد ترين لحظه ها در جان هاي بي قرار مي گشايد. آن كنتراست برف سفيد بيرون و پالتوي سياه راوي مي تواند تجلي واژگونه خودرا در فضاي يخ زده و تاريك جامعه و گرماوروشني كنج عاشقانه راوي بيابد. در چنين فضايي آدمي مي تواند فقط به درون ِهنوز اميدوارخود و به كسي كه دوستش دارد و به عشقي كه هنوز شعله اش مي سوزد پناه ببرد تا « فرصت يگانه زيستن » راازدست ندهد وبراي ديگران نيز «خُردك شرري» فراهم كند تا يكسره خاكستر نشوند.

Amir Houshang

Leili JAAN Very elegant, gracefuf & stylish a feeling of deep distress caused by loss, or disappointment with a loss of youthful ebullience we all love you . you have been given only once the chance for living

سارا

سلام سال نوی شما مبارک

خانم پراحساس من. چه ايميل نازی برام گذاشته بودين..فکر کنم هميشه نگش دارم. ليلی جانم فکر کنم حتی تو بهترين حالاتم هم نتونم بهتر از شما بزنم...شما خيلی بيشتر از من کار کردی..به هر حال پیانو زدن هم یه دلخوشی بود که از دست دادمش مثل رانندگی و هزار چيز ديگه. گل من اميدوارم امسال حالت خيلی بهتر شه. با اجازه لينکت ميکنم. ميبوسمت. مطالبت رو کم کم ميخونم ...

مدوسا

يادم رفت اسمم رو بذارم تو پيغام پايين