فراسوی عشق

همه چیزی می‌هراساندمان:
زمان
 
که در میان پاره‌های زنده از هممی‌گسلد
آنچه بوده‌ام من
آنچه خواهم بود،
آن‌چنان که داسی ما را دو نیمکند.

آگاهی
شفافیتی است که از ورایش بر همه چیزی می‌توان نگریست
نگاهی است کهبا نگریستن به خویش هیچ نمی‌تواند دید.
واژه‌ها، دستکش‌های خاکستری، غبار ذهن برپهنه‌ی علف،
آب، پوست،
نام‌های ما
میان من و تو
دیوارهایی از پوچیبرافراشته است که هیچ شیپوری آن‌ها را فرو
نمی‌تواند ریخت.
نه رویاها ما رابس است ــ رویایی آکنده از تصاویر شکسته ــ
نه هذیان و رسالت کف آلودش
نه عشقبا دندان‌ها و چنگال‌هایش.

فراسوی خود ما
بر مرز بودن و شدن
حیاتی جانبخش‌تر آوازمان می‌دهد.

بیرون
   
شب تنفس آغاز می‌کند و می‌آرامد
پُر بار از برگ‌های درشت و گرمشبی که
به جنگلی از آینه‌ها می‌ماند:
میوه، چنگال‌ها، شاخ و برگ،
پشت‌هاییکه می‌درخشد و
پیکرهایی که از میان پیکرهای دیگر پیش می‌رود.
در این جاآرمیده است و گسترده
بر ساحل دریا
 
این همه موج کف‌آلود
این همه زنده‌گی ِناهوشیار و سراپا تسلیم.
تو نیز از آن ِ شبی: ــ
بیارام، رها کن خودرا،
تو سپیدی و تنفسی
ضربانی، ستاره‌یی جدا افتاده‌ای
جرعه و جامی
نانیکه کفه‌ی ترازو را به سوی سپده‌دمان فرو می‌آورد
درنگ خونی
تو
میان اکنونو زمان بی‌کرانه

 

اکتاویو پاز

/ 1 نظر / 12 بازدید
انتظار معشوق

[گل] کاش ستاره ها هم می توانستند ماه شوند به مثال جوجه ها که سر می گردانی پرنده شده اند . کاش و ای کاش [گل]