تنهاترازهميشه به ماه مينگرم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 شب فرارسيده و قصيده هاي دلتنگي مرا با خودش سوغات آورده

به صداي خسته باد گوش ميدهم كه با درزهاي پنجره درددلي پاييزي دارد

درنجوايش دقيق ميشوم . او هم ميداند حكايتِ نامه هاي بي جواب مرا...

 

بغض گلويم را فشار ميدهد.

باد تنهاييم را ميفهد . دفترزندگيم را ورق ميزند

سه سالگي ، شش سالگي ...روبان قرمز موهايم را درآينه مرتب ميكنم. كفشهاي ورنيِ براقم را ميپوشم و از پله ها پايين ميدوم تا خودم را به آغوش گرمي برسانم.

 

هفت ساله ام . دم در مدرسه ازحرارت مانتو و مقنعه گشادم بيتاب شده ام .  كسي نمي آيد و من       نااميد از آغوشي گرم، تنهاييم را با جعبه مداد رنگيم قسمت ميكنم . عادلانه تقسيم ميكنم . حتي به مداد سفيد هم سهمي ميدهم كه به سفيدي كاغذ نقاشي  حسودی نکند و ازاحساس بي مصرفي شرمگين نشود.

 

نه سال دارم. اما دراين آخرين تولد با شمع  يك رقمي  تنهايم. شمعهايم آب ميشوند و كسي برايم تولدت مبارك نمي خواند. به عكس خواهرم درقاب خيره ميشوم و با مدادهاي شمعي عكس اوليورتويست را درصفحه اول كتاب نقاشي ميكنم.

 

حالا پانزده سال دارم. انگشتانم زبان بازكرده اند و با ماه و بچه گربه همسايه و برگهاي پاييزي همنوازي ميكنند. بربادرفته ميخوانم و Love Story  گوش ميدهم و نتها درذهنم شكل ميگيرند.

 

هيجده سالگي مي گويند صفايي دارد. من كه جز تجربه تلخ اولين تارهاي سپيدم و دهن كجيِ كارت دانشجويي دانشگاه چيزي به ياد نمي آورم.

 

بيست و دو ساله ام و عاشق ... آواي هزارها ازدورترين باغهاي جهان زيباترين پيامهاي جهانند. دفتر زندگيم به ورقهاي سبزش رسيده است. تنهايي ماه را ناديده مي گيرم و به جنگل ميروم. مجذوب رقص پروانه ها ميشوم. من امروز شادترين تنهاي جهانم.

 

حال...

 

مرا چه ميشود در پايان ربع قرن زندگي. خورشيد درچشمانم غروب ميكند. زمستان زودتر آمده است و گويا آمده كه بماند. درد كهنه تنهايي در من رخنه ميكند . ته دلم خالي ميشود و ديدن جاي خاليش سردم ميكند . سكوت پنجره مرا ميترساند . باد هم با من حرفي ندارد.

 

كاغذهاي سفيددفترزندگي انتظارم را ميكشند.

 

روبان قرمز موهايم بازشده و انگشتانم الكن شده اند امشب .

با اين رفيق ديرينه بيگانه ام. اين بار از تنهايي ميترسم

دلتنگ نگاهي گرمم.

آغوش تو كجاست ؟  

 

 

 

 

 

سنگ رودخانه ام

آب ازسرم گذشته

                       روي برگهاي جداشده ي تقويم

 

صدف پيچ پيچم

درياي هاي و هوي

                       پشت سرم

 

و فرياد بادي كه مرا برد

                        هنوزتوي گوشم هست

 

بوته پاييزم

ريخته ام روي زمين و نيمه ديگرم

                                   دل داده به خاك

 

باغچه ات را رها كنم

زمين پايين مي افتد

باد اگردوباره مرا ببرد

توازكجا بداني بهارشده يا نه؟

 

اصلا رخت آويزاتاق توام

كه باراني ات شانه هاي امن گريه است

وقتي كنج اتاق سرد و به انتظارصداي قدم هايي

كه بپوشاند اين همه تنهايي عريان را

 

ميدانم رهايم نميكني

آينه ام

بيفتم ازدستت

                     هزارتكه مي شوي

 

 

دستم را بگير

 

/ 6 نظر / 10 بازدید
آشنا

لیلی خانم،مثل همیشه قشنگ بود.ولی (دردودل) نه،درددل.

سایه

" خواستم بگویم آسمان آبی می‌شود..اگر یکبار دیگر مرا به‌نام بخوانی...اما حالا باران می‌بارد..."

لوتوس

چقدر راحت...اشکام که راه افتادن فهمیدم که میفهممت........چه خوبه که تنها نیستم

ناقوس جدایی

سلام ابر در گوش تو ميغرد و تو فرياد ميکشی وکسی نيست که صدايت را بشنود... با اجازه من وبلاگ شما رو لينک کردم.ببخشيد. به من هم سر بزنيد....بدرود.

neghab

va dar andoohe sedaee jan dadan ke be man migooyad,dasthayat ra doost midaram,dasthayam ra dar baghche mikaram,sabz khaham shod midanam,midanam midanam...