می زیم در مرگِ خویش،گرنیک بنگرم

شاد میزیم درسرنوشتِ شوربخت خویش

وان کس نتواند زیست دراضطراب و مرگ،

بدین آتش درافتد، که در آن

آه می کشم ، ترحم می کنم برخویش.

آه! ای دل انگیزانه سرنوشت!

میگریم و می سوزم و خویشتن را تباه می خواهم کرد،

لیک قلبم با این همه،رشد میکند،می بالد.

چون من اما کیست تنها زیسته از برای مرگ خویش،

در پریشانی و درد؟

های!ای کمانگیر ستمکار!

نیک میشناسی لحظه ای را

تابکاهی با پرتوان دستانِ خویش

ناگهان رنجهای دردآلودمان را؛

که هرآن کس از برای مرگ می خواست زیست

هرگزش جان نمی خواهد سپرد.

گرچه همواره زمان ،باستیزی بس سترگ

مرا واداشته،ناگزیرم ساخته است

تا به خاک بازدهم

اندام نزارودردمندناشناس و خسته ام را،

لیک پایانیش هنوز در کار نیست

آن که روح را غمگین می کند،مرا اینگونه شاد

ورنه گویی کم ترش می خواست بخشود

-آن کس که قلبم را می گشاید،دربند می سازد-

دراین ساعات آتی،این ساعات سرگشته،

ازیکی زندگیِ ِدیگر آسوده خواهم شد؛

کاین لغزش ساده پرتوان تر می شود

هرچه پیرترمی گردم

کای سرنوشت من،بی رحمانه تراز هر سرنوشت بی رحمانه ای!

دیگرت دیر است تا توانی از دلتنگی های بسیارم بکاهی؛

کاین جا قلبی است سوخته که سالهاست می سوزد،

که اگر خِرَد نیک خاموشش کند،دیگرگون می شود،

نه به سانِ قلب،که تنها چون ذغال،خاکستر.

angel.jpg

 میکل آنژ‍

 

 

 

 

 

/ 3 نظر / 17 بازدید
AMSHFOUR

وقتی متن را خواندم ، چشم هایم را بستم و یه شیوه طوفان مغزی ، ذهنم رارها کردم تا ببیینم برای آن که اززبان میکل آنژ زندگی را اینچنین با مرگ پیوند می زند و از شوربختی زندگی می گوید نه از شور زندگی؛ چه خواهم داشت. نخستین جمله ای که به یاد آوردم اززبان صمد بهرنگی بود: « مرگ خیلی راحت می تواند به سراغ من بیاید. اما این مهم نیست. مهم آن است که زندگی یا مرگ من چه تاثیری بر زندگی یا مرگ دیگران داشته باشد.» من خود نیز بسیار زمان ها مرگ را زیسته ام بی آن که آرزوی مرگ کنم چرا که چون صمد فکر کرده ام اگر زندگی من از بسیار زند گانی های مرده وار ، حتی برای عده ای اندک، حتی سر سوزنی ، سودمند تر بوده است ، ارزش تحمل را دارد مگر آن که.......... یادت باشد : آن که بیشتر می اندیشد و بیشتر حس می کند بیشتر رنج می برد. ولی جهان بر دوش آن هاست که جلو می رود. زانو هایت را ا ستوار کن ! توباید زانو نزنی اگر حتی یک نفر باشد که به خاطر تو زنده باشد. یک بار دیگر به مجسمه های میکل آنژ بنگر. ببین رنج چه خلاقیتی در زهدان خویش پرورده است.

سحر

سلام دوست عزيز وبلاگ قشنگی داری به منم سر بزن خوشحال ميشم بای