پاییز که از راه می رسه ،

هق هقِ غم انگیزش که خیسم می کنه ،

 خش خشِ برگ های زرد و نارنجی اش که با کفِ کفشام آواز می خونه،

بوی مدرسه که با بوی نارنگی های ترش و ریز قاطی می شه،

 قارقار کلاغ ها که با طعمِ چای نبات و دونه های انارفرو داده می شه،

دوباره پریشونی و کلافگیِ مورد علاقه ام می آد سراغم ،دیگه نمی ذاره آروم بگیرم . باز بی قرارِنوشتن می شم . نمی تونم بغضمو نگه دارم . بی اختیار کلمه ها رو پخش و پلا می کنم رو کاغذ سفید، نه ...رو کاغذ خط کشی شده ی دفترسیمی .

 بعد هی می نویسم  ومی نویسم تا دستم درد می گیره، انگشتم بس که مدادرو فشار می دم باد می کنه، ته مدادم کامل جویده می شه و حرصم سرِ عالم و آدم خالی.

******

مدت هاست فکر می کنم  که این روزها دنیا دیگه جای آدم هایی مثل من نیست. یا من خیلی پیر و اُمل شدم یا بقیه پله های ترقی و تجدد رو 2 تا یکی طی کردن ! نه سنتی و قدیمی موندم که خیالم راحت باشه یه سری چیزها رو نمی فهمم نه امروزی و مدرن!

یا همرنگ جماعت می شی یا اگه می خوای سرِناسازگاری داشته باشی فقط خودتی که داغون می شی و افسرده. ترجیح می دم حتی با نزدیکان هم فقط درحد روزمرگی معاشرت کنم ، چون هربار خواستم یک قدم جلوتربذارم حسابی پشیمون شدم.

خلاصه این که بین هزارتا سوال بی جواب معلق موندم و تبدیل شدم به یک شاهدِ خاموش بر زندگی ...

   این هم چند تا از مشاهدات:

ü    صحنه اول:

در یک مهمانی رفع تکلیفی و در میان کسانی که هیچ حرف مشترکی باهاشون- برای حتی سپری شدن وقت و رعایت احترام- پیدا نمی کنی با یکی از میانسالانِ مجلس معاشر می شم:

·        شما چند ساله ازدواج کردین؟

·        لبخند زورکی می زنم و صدای خودم رو می شنوم که می گه : 9 سال

·        اوا... پس چرا بچه ندارین؟

·        لبخند زورکی دوم... خوب دیگه!

·        مامانم رشته کلام رو به دست می گیره: درس می خونده آخه ! تازه فوق لیسانسشو گرفته!

·        لبخند زورکی سوم بدون کلام...

·        وا...دیر می شه خب!بدو دیگه !می خوای برات سفارش بدم؟

·        بله مرسی!

·        حالا چی خوندی؟

·        MBA

·        چی چی هست؟؟؟؟ 

·        هیچی ...یعنی ...درمورد مدیریت و ایناست.

·        آها ...به هرحال بجنب بابا!

از صحنه ی مکالمه دورمی شم که می خورم به یه گروه دیگه که دارن در مورد آخرین مدهای لباس بحث می کنن. تا منو می بینن همه با هم می گن:

·        ماشالله شما چه خوب هیکلتونو حفظ کردین... ورزش می کنین؟ یا رژیم دارین؟

·        مرسی...تقریبا هیچ کدوم...

·        اوا نمی شه که ! حالا نمی حواهی بگی نگو اماTotalCore  خیلی خوبه!

 

بحث که به ساکشن و لیزردرمانی می رسه صحنه رو ترک می کنم.

 

مشابه این مباحث با موضوعات "ردیف بودن دندان ها"، " تتوی خط چشم و خط لب " ، "قیمت سولاریوم "، " هزینه های سفره عقد و لباس عروس " و ... درگوشه و کنار مجلس درجریانه ...

 

می خزم تو آشپزخونه. شروع می کنم گفتمان با خدمت کارها که در حال رتق و فتق امورن !

 

******

ü    صحنه دوم:

 

خسته از معاشرت های اجباری ، دلتنگِ دوستی های ساده و قدیمی ، به ناچار سعی می کنم مکالمه ای روزمره با 2 تا از دخترهای به قول ِامروزی ها، داف! دست برقضا قراره امشب رو باهاشون بگذرونیم!-  که هنوز نمی تونم بفهمم چرا این جوری حرف می زنن، این مدلی لباس می پوشن و با این و اون فقط وقت می گذرونن برقرارکنم:

·        (با یه لبخند گشاد و بی حال): بچه ها شما اهل تئاتر هستین ؟

·        (یکی از دخترها که بوی عطرش ماشینو پرکرده وکلا زیادی صمیمیه فوری جواب می ده ): آره شدید! همه ی دوستای من تئاتری هستن !

·        اِ ...چه خوب ...

·        آره بابا!همشون تو کار تئاترو سینمان! من آخرین کاری که دیدم تئاتر سمندریان بود!

·        هممم ... همون "ملاقات بانوی سالخورده"؟

·        آره آره ...دوست منم توش بازی می کرد!

·        آها ...قدیمیه که! جند سال پیش ها اجرا شد نه ؟

·        بله دیگه آخرین کارِِسمندریان بودش ... می شناسی سمندریانو اصلا ؟! عاشقِ کاراشم! عالیه! بقیه تئاترها به درد نمی خورن. دوستام همشون تو این کاران.

(مات و مبهوت خیره موندم به لب های پرماتیکِ دخترخانمِ اهلِ هنر که دوستش با موهای بافته ی آفریقایی و دماغِ خیلی عمل شدش می پره وسطِ افاضاتش)

 

·        من که فقط از تئاترهای گلریز خوشم می آد، خیلی قویَن... واسه خنده و تفریح حرف ندارن ...چیه بابا بقیه تئاترها ...کلا از هر چیزی که بخواد من رو به فکرکردن واداره بدم می آد!

خوشبختانه موبایلش زنگ می زنه و کلامِ حکیمانش نصفه می مونه.

سر شام بحث جدیدی شروع می شه، درموردِ ازدواج !یکی از دخترها که به نظرم اعتماد به نفس کاذبی داره می گه:

·        من که اصلا اهل ازدواج کردم نیستم. اصلا آدم ازدواج کنه که چی بشه! البته ما که الان هم آزادی خاصی نداریم که محدود بشه!

/ 1 نظر / 13 بازدید