<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

درزندگی رخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و می تراشد.

 

 

گاهی وقتها این زخمها اونقدر عمیق و دردناک می شن که هیچ جوری قادر به تسکین دادن اونها نیستی.

اینجور وقتها معمولا آدم دست به قلم میشه که شاید به زور فشارقلم روی تن ظریف کاغذ دردها یه کم آروم بشن .عین یه جور مخدر که یه کرختی دوست داشتنی بهت میده  .

 

وقتی دمل زخمها کلمه به کلمه جدا می شن و میان تو ذهن کنار هم وول میخورن و بعد هم ازتو کنده می شن و  می چسبن به کاغذ, انگار یه مرتبه همه سنگینی اون دردها که دیگه قلبت توان تحمل اونها رو نداشت میره وصل می شه به کاغذ, بعد به اندازه یک کاغذ سفید سبک ميشی و اون سردرد لعنتی که بابوی سیگار و اشکهای خشک شده روی گونه هات هرلحظه شدید ترمی شد.کم کم پخش میشه و زودتر ازاونی که پاهات اززمین جدا بشه محو میشه و میره.

دراین لحظه دراوج سرمستی دوباره اون کلمه ها رو می خونی و ازاینکه درد و رنجت رو درقالب کلمات و جملات کوتاه و بلند از خودت دور کردی اما درعین حال  واسه همیشه هم میمونن و فراموش نمیشن  احساس آرامش و راحتی میکنی.

 

راستش مدتها بود تو فکر ایجاد یک Web log بودم فقط به خاطر نوشتن و نیازی که به همین دلایل بالا بهش دارم , اما هم گرفتاریهای زندگی و هم ترس ازخود سانسوری خیلی وقتها باعث می شد که از نوشتن صرف نظر کنم , هنوز هم هرزمانی که احساس کنم خود سانسوری داره به من غالب می شه , اینجور نوشتن رو رها می کنم .

 

به نظرمن آدمها برای کارهای خودشون منطق ودلایل خودشونو دارن و لزومی نداره که این منطق برای سایرین قابل پذیرش یادرک باشه پس دیگه توضیح در مورد علت نوشتن دراین محیط کافی به نظر می رسه!!!

 

به هرحال این هم اولین مطلب ازیک فنجان شکسته دلتنگ!

 

 

/ 2 نظر / 9 بازدید
Raham

بخند ... گريه کن ... بنويس ... خود را رها کن ... خودت را بشناسان ... خودت را رها کن ... خوش آمدی عزيز ...

داریوش ربیعی

سلام؛ خوش آمدی؛ دلتنگيهای فنجان شکسته؛ واسه آدمايی که فنجونشون پره از شوکران يعنی زندگی؛ کاش تمام فنجونای پر از شوکران يه روز بشکنن