کابوس دربیداری

 

 

ازماشین پیاده می شوم و با جدا شدن دستم ازدستگیره در انگارتمام غم عالم روی سرم خراب مي شود.

 

هیاهوی بی امان ماشینهایی که بوق زنان چراغ می دهند , درپس زمینه فریادهای درون پرآشوبم گم مي شوند. وارد جنگل آهنی می شوم و بی آنکه فریادهای رانندگان و غرش موتورهای غول پیکرشان       متوقفم کند از این آشفتگی نورو صدا می گذرم . چراغهای کتاب فروشی پرنورتر میشود. وارد میشوم. کتابی که میخواهم ندارد وتا پنج شنبه هم CD که قولش را به کسی داده ام به دستشان نمیرسد.

صداها در گوشم تکرار میشوند:

 

تهیه جدولی با پارامترهای ارزیابی  معیارهای انتخاب  نگاههای متفاوت -  آمیختگی زندگی درقالب مدرنیته با عرفان -  سطحی نگری , ...

 

ازنگاههای متعجب فروشنده متوجه میشوم که مدتی است بی هدف در کتاب فروشی ایستاده ام و به گوشه ای خیره شده ام. با شرمندگی خداحافظی می کنم و بیرون مي آیم.

 

باد سرد پاييزی از پشت گردنم نفوذ میکند و خاطرات گذشته را چون تازیانه هایی برسروصورتم  فرود مياورد.  از درد به خود می پیچم و خاطرات دربرابر چشمان به رقص در می آیند.

 

زمانی راه طولانی دانشگاه تا خانه را به عمد با اتوبوس قراضه شرکت واحد طولانی تر میکردم تا کتاب مورد علاقه ام را در زیرنور چراغهای مغازه ها تمام کنم یا تمام مدت به خطوط چهره پیرزن بغل دستی که روی صندلی آهنی اتوبوس خوابش برده بود , خیره می شدم .

اگر میدانستم که روزی دلم چقدر برای این خلوت و تنهایی لذت بخش تنگ خواهد شد. شاید من هم با او روانه دیارعاشقان می شدم و پوست تنم نازک می شد به نازکی تنهایی این روزهایم ....

 

خوشحالی , آرامش , زندگی با عشق به آینده , به کار , به پیشرفت , تنوع طلبی ,  آمیختگی کاربا زندگی شخصی , کاربخشی از زندگی یا خودزندگی ...

 

به خودم که می آیم دارم درخيابان می دوم . مدتی است که مقصد را رد کرده ام . به پاهایم فرمان ایست میدهم . وسط کوچه خاطرات روی سرم آوار میشود. سرم را میان دستانم فشارمی دهم . انواع تصمیماتی که درزندگی گرفته ام با هم به ذهنم هجوم مي آورد. برمیگردم.

 

صدای خواهرم ازآن سوی دنیا درگوشی به من دلداری میدهد. اشکهایم تند تند از گونه ها فرو میریزند و پارکتهای همیشه براق خانه پدری را لک میکنند . مادرم غرولند کنان رد می شود. گوش مفتی که منتظرش بوده امشب فقط صداهایی را میشنود که ازدرون می آیند!

 

لبهای پدرحرکت می کند به گمانم باز حرفهای همیشگی را پیش کشیده که از سیاست و مملکت و  شلوغی و دود برسد به کوج کردن و رفتن و نجات خود و خانواده .

سرم داغ می شود. یک عمردیگران برایم تصمیم گرفته اند حالا هم که اختیار با خودم است ازآن گریزانم. خودم را با موبایلم مشغول میکنم . بی هدف شماره ها را بالا و پایین میکنم . بعضی ها رفته اند و شماره هایشان را بیخودی نگه داشته ام . به خودم دلداری دادم که برمیگردند.

 

 

قطرات آب بر سرو صورتم میریزند . از دستی آب را داغتر میکنم ببینم چقدر طاقت می آورم.  روی آیینه بخار گرفته با سرانگشت می نویسم " خودشناسی " . سرم گیج میرود و نفسم بند می آید.  با عجله از حمام بیرون می پرم.

 

تلویزیون سه تفنگدار نشان میدهد . به چهره دارتانیان خیره میشوم . فکر کنم در اصل کتاب اینقدرها هم خوش قیافه توصیف نشده است. به هرحال سلیقه مشتریان هالیوود باید تامین شود . همیشه حق با اکثریت است و همه چیز به نفع آنها رقم می خورد. این قانون طبیعت است یا اجبار آن.  جبرو اختیار و قیافه دبیردینی چهارم دبیرستان .

 کاش این شب و کابوسهایش زودتر تمام شود. بسته خالی سیگار را در سطل آشغال می اندازم و پابرهنه سرامیکهای سفید را کثیف میکنم تا به تخت خواب برسم.

 

لینک