ای عشق ای عشق چهره آبیت پیدا نیست   

کوچولو که بودم سرگرمی مورد علاقه ام این بود که ساعت ها پای ضبط صوت فکستنی بشینمو نوار کاست گوش کنم و یکی از محبوب ترین کاست هام "خروس زری پیرهن پری " بود. گاهی 2-3 بار در روز گوش می کردمو شعراشو با نوار می خوندم:

"روباهِ دمش درازه حیله چی و حقه بازه

تا چشم به هم بزاری میبینی که سرنداری

کله پا شدی تو زندون نه دل داری نه سنگدون ..."

 

وقتی تو کلاس درس می خواستیم شیطونی کنیم رو کاغذ واسه هم شعر می نوشتیم و به هم می دادیم. از اون کاغذ پاره ها مقداریش یادگاری مونده وشعرهای شاملو با دست خط های همکلاسی هام هنوز کلی زنده است و با من حرف می زنه.

"چه بی تابانه می خواهمت که دوریت آزمون تلخ زنده به گوری، چه بی تابانه تو را طلب می کنم."

بزرگتر که شدم یه دفتر شعرداشتم که توش واسه دل خودم شعرهایی رو که دوست داشتم خوش نویسی می کردم. شعرهای شاملو رو دوست داشتم و می نوشتم و حفظ می کردم.گاهی نمی فهمیدم چرا این شعر رو گفته اما به نظرم می اومد که همه چی تو شعراش سرجاشه و از هر شعردیگه ای بیشتر بهم احساسات مختلف رو منتقل می کنه.اون روزا فکر نمی کردم این شاعر ارزنده اینقدر زود از میان ما بره و هیچ کس نتونه جای خالیشو در فرهنگ و ادب ایران و به خصوص شعر نو پرکنه.

"روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی  و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم  ...

و من آن روز را انتظار می کشم ؛

حتی روزی که دیگر نباشم ..."

یادمه دوم مرداد سال 79 پشت درٍ "نشر پنجره" نوشته بود "شاعر آب و آیینه " درگذشت.

 

افسوس...

 

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزدِ گورکن
                از بهای آزادیِ آدمی
                                        افزون باشد.

احمدشاملو(تولد ۲۱ آذر ۱۳۰۴، مرگ ۲ مرداد ۱۳۷۹)

لینک