عید 90 هم بالاخره رسید و تعطیلات نوروزی امسال نیز معمولی تر از همیشه به اتمام رسید. با ناباوری کامل سه دهه از زندگی سپری شده و احتمالا بقیه اش هم به همین سرعت خواهد گذشت!

البته در مجموع استراحت و سیاحت و وقت گذرانی همیشه خوبه و زیاد هم مقید زمان و مکان نیست اما باید اعتراف کنم مدت هاست اتفاق خیلی خاصی که نشان از تغییر سال به معنایی فراتر از تجدید تقویم های رومیزی و دیواری خانه و دفتر داشته باشه ، برای ما که نیفتاده شما رو نمی دونم.

اما در این فرصت مقتضی بهاری، مجالی بود تا چند فیلم ببینم که بد نیست اینجا اندکی در مورد برخی شون صحبت کنم:

١.       Let me in

 

شاید یکی از پرطرفدارترین ژانر های سینمایی، ژانر ترسناک باشه، چه این فیلم ها را دوست داشته باشیم چه ازشون بدمون بیاد، باید بپذیریم که این فیلم ها توانسته انددر طول سالیان دراز، سود سرشاری را به جیب سازندگانشان جاری کنند، تلفیق این ژانر با سایر ژانرها از قبیل علمی، تخیلی، کمدی، درام، تاریخی، انیمیشن و ...، افق های جدید و گسترده ای را پیش روی خالقان آن قرار داده است، فیلم هایی که ابعاد گوناگونی را شامل می شود، از "نمایش ارواح" و "انسانهای فناناپذیر" و "موجودات خیالی وحشتناک" گرفته تا "کشتارهای بی رحمانه" و "سلاخی های وحشیانه" و "بدنهای تکه تکه شده" و" خون فراوان" و همین طور فیلم های ترسناک روانشناختی، که شاید هیچ صحنه فیزیکی ترس هم نداشته باشد ولی  من به شدت معتقدم که بسیاری از آنها به مراتب ترسناک تر از موارد فیزیکی ترس، از کار در آمده اند، همچون آثار بسیار موفق "دیگران" و "روانی".

یکی از مواردی که خود من را به شدت می ترساند ،استفاده از بچه هایی است که روح شیطانی در آنها رسوخ کرده که شاید معروفترینش،  فیلم "جن گیر" باشد که هنوز بعد از گذشت سالیان، آن را یکی از ترسناکترین فیلم های  همه عمرم می دانم، شاید به این علت که آنرا در بچگی دیدم و هنگام دیدن دندان هایم از ترس به هم می خورد  و تمام شب منتظر بودم تا دخترکی جن زده ناگهان در اتاقم ظاهر شود !! و باردوم هم در یک ویلای درندشت در شمال که هرلحظه منتظر ظهورشیاطین و اجنه درآن بودی!

فیلم" Let Me In " هم از وجود بچه های اهریمنی و خون آشام بهره می گیرد . این درام ترسناک  به کارگردانی "مت ریوز" بر پایه فیلم ترسناک -رومانتیک سوئدی "آدم درست را راه بده" ( ساخته "توماس آلفردسون" 2008) دوباره بازسازی شده است، فیلمی که در "جشنواره تریبکا" در سال 2008، "جشنواره فیلم اروپا" و همچنین "انستیتوی فیلم سوئد"، جوایز زیادی برد و توجه منتقدان بسیاری را بخود جلب کرد.

داستان فیلم، روایت دوستی پسری نوجوان به نام "اوون" با "ابی" دختر خون آشامی است که در همسایه گی شان در نیومکزیکو در اوایل دهه 80 میلادی زندگی می کند، پسر 12 ساله تنها و غمگینی که هیچ دوستی ندارد و پدر و مادرش در حال جدایی اند، در مدرسه وضعیت بدی دارد و مورد آزار قرار می گیرد، تا اینکه روزی متوجه نقل مکان کردن این همسایگان جدید می شود، بتدریج دوستی این دو زیادتر می شود و ابی مرموز به او می گوید که در مواقع آزار و تهدید دیگران، می تواند روی کمکش حساب کند. و پس از ناباوری ابتدائی اوئن، ابی نشان می دهد که قدرتی فراتر از انتظار دارد.

شروع داستان در 1983 در لوس آلموس نیومکزیکو است، جایی که کارآگاه پلیس به نام "الیاس کوته آس" برای دیدن مردی که صورت وحشتناکی دارد با بازی "ریچارد جنکینز" به بیمارستان می رود، وقتی برای پاسخگویی به تلفن بیرون می رود، صدای جیغی شنیده و در برگشت مشاهده می کند که متهم خودش را از پنجره به بیرون پرت کرده است.

در فلاش بک شاهد رویدادهای اتفاق افتاده در داستان هستیم. احتیاج ابی به خون و تهیه کردن آن توسط پدرش (تا مدت ها فکر می کنیم که پیرمرد پدر ابی است)، مانند "کشتن یک دونده" و انداختن جسدش در دریاچه برای اینکه ابی مقصر شناخته نشود و اینکه علی رغم درخواست پدرش که از ابی می خواهد، دیدار و دوستی با اوئن را متوقف کند، به این کار ادامه می دهد و حتی رابطه عاطفی میان این دو به وجود می آید

خون آشام فیلم بگذار وارد شوم، با دراکولا و همه ومپایرهای رنگارنگ دیگر تاریخ سینما متفاوت است. او برخلاف آنها، ظاهر معصوم و رقت انگیزی دارد. ما نیز همانند اوئن با دیدن ظاهر ژنده اش و هنگامی که پابرهنه در میان برف راه می رود یا تنها در سرمای شب وسط حیاط می نشیند، دلمان برایش می سوزد چون هنوز نمی دانیم او چه موجود درنده و هولناکی است که می تواند مثل دوالپا در گوشه ای کمین کرده و ناگهان بر روی شانه قربانی اش بجهد، دست ها و پاهایش را دور بدن او حلقه کند و رگ گردنش را در چشم به هم زدنی با دندان پاره کرده و خونش را بمکد.

وقتی اوون او را با خود به گردش می برد و برایش شکلاتی را که دوست دارد می خرد، او که جز خون خوراک دیگری نخورده، از خوردن شکلات حالش به هم می خورد.

فیلم چیز زیادی درباره گذشته ابی خون آشام به ما نمی گوید. او مانند شبحی در تاریکی از راه می رسد و مدتی را در همسایگی اوون می ماند و بعد از اینکه پیرمرد را از دست می دهد، شبانه از آنجا می رود.

ابی با اینکه خون آشام است اما آزارش به اوون نمی رسد و حتی از او در مقابل هم کلاسی های مردم آزارش، حمایت می کند. به همین دلیل، زمینه اصلی ترس فیلم که قرار گرفتن شخصیت محوری (قهرمان داستان) در موقعیت دلهره انگیز و هولناک است، از بین می رود.

بگذار وارد شوم، بیشتر از آنکه فیلمی ترسناک باشد، تریلری روانکاوانه است. در واقع جز چند صحنه شوک آور و هیجان انگیز، هیچ صحنه ترسناکی از نوع متعارف ژانر فیلم های ومپایر در فیلم وجود ندارد.

رنگ های چرک و مرده و فضاهای سرد و یخ زده، تناسب خوبی با موقعیت روحی و روانی شخصیت های انسان گریز و آسیب پذیر فیلم دارند.

یکی از صحنه های درخشان فیلم لحظه ای است که کارآگاه پلیس (با بازی خوب الیاس کوتیس) مورد حمله ابی واقع می شود و ابی با خشونت و درنده خویی هولناکی رگ گردن او را پاره کرده و شروع به خوردن خون او می کند.

در این هنگام اوون را می بینیم که در اتاق دیگر ایستاده و این منظره هولناک را نگاه می کند. کارآگاه پلیس بی نوا ملتمسانه دستش را به سمت اوئن برای کمک دراز می کند اما اوئن پس از اندکی تردید، به جای کمک به او در را می بندد و با این کار در واقع به ما می گوید او انتخابش را کرده است و بین انسان ها و خون آشام ها، هیولا را برگزیده است.

فیلم البته علاوه بر لایه ظاهری ترسناکش، معناهای پنهان و استعاری هم دارد چرا که در دهه هشتاد آمریکا اتفاق می افتد، در دوره ریاست جمهوری رونالد ریگان که تصویر او از تلویزیون پخش می شود که از پروژه جنگ ستارگانش حرف می زند، در زمانه ای که ملت آمریکا گرفتار بحران اقتصادی و یاس عمومی است و ابی خون آشام که برای رهایی اوئن از راه می رسد، استعاره ای از آن فانتزی رهایی بخش است که این بار در قالب هیولا و کودکی خون آشام ظاهر شده است.

دیدن فیلم های ترسناک را در هر سنی و به هر کسی پیشنهاد نمی کنم؛ اما شاید گاهی اوقات خصوصا در ایام تعطیل خالی از لطف هم نباشد.

٢.   Never let me go

 

«هرگز نگذار بروم» یک داستان عاشقانه با طرح مفاهیمی است که شاید کمتردرزندگی روزمره به آن فکر کنیم .

این فیلم اقتباسی است از یک رمان پر فروش با همین نام، نوشته کازو ایشی گورو .

کتی، تامی و روث در زمان و دنیایی زندگی می کنند که برای ما آشنا به نظر می آید، اما آنها اصلاً شبیه هیچ چیزی که ما می شناسیم نیستند. آنها دوران کودکی خود را در هایلشام، یک مدرسه شبانه روزی به ظاهر آرام می گذرانند. وقتی آنها پناهگاهی به نام مدرسه را ترک می کنند، حقیقت وحشتناک سرنوشت خود را به آنها نشان می دهد. آنها باید با احساسات عمیقی چون عشق، حسادت و خیانت که دوستی شان را تهدید می کند، مقابله کنند.

اینکه من به خواست خود، برای نسل بعدی ام قسمت هایی از اعضای بدنم را که می توانند جان اشخاص دیگری را نجات دهند، به جا بگذارم، کاری است که ممکن است بسیاری از ما نسبت به انجام آن اقدام کنیم ولی "زندگی " در «هرگز نگذار بروم» نقش یک «اهدا کننده» را دارد. به این دلیل که گذشته از همه چیز، این همان هدفی است که "شما " به خاطرش به دنیا آمده اید!؛ اینکه یک "اهداکننده " باشید. در فیلم، جامعه ای وجود دارد که قسمت اعظم آن را کودکانی تشکیل می دهند که در آزمایشگاهی به وجود آمده اند تا نقش «اهداکننده» را داشته باشند. آنها به معنای واقعی هیچ پدر و مادری ندارند. حتی آنها خودشان هم نمی توانند پدر و مادر شوند. آنها به وجود آمده اند تا قلب، کلیه، کبد و دیگر اعضای مفیدی را پرورش دهند و بعد بدبختانه، بعد از اینکه خیلی از آن اعضا را از بدنشان جدا کردند، بمیرند.( در فیلم از لفظ complete به جای مردن استفاده شده است!)

وقتی رمان کازو ایشیگورو را خواندم هدف "اهداکنندگان" تا اواسط کتاب برایم مبهم باقی مانده بود. در فیلم این هدف برایمان واضح است اما نه در مورد مشخص کودکان. آنها در محدوده یک دنیای بسته زندگی می کنند که سیستم ارزشگذاری اش بر پایه اینکه آنها تا چه حد و با چه میزان موفقیتی توانسته اند خود را وقف کنند، به آنها افتخار می بخشد. آنها این را می پذیرند. این همه چیزی است که در طول زندگی شان فهمیده اند. یکی از خطرناکترین مفاهیم جامعه انسانی این است که کودکان به آنچه که به آنها گفته شده اعتقاد داشته باشند. آنهایی که می توانند خارج از این سیستم رشد کنند بزرگسال می شوند؛ مقامی که اغلب به کمک پدر و مادرشان به دست نیاورده اند.

ما با 3 کودک «اهداکننده» روبرو می شویم؛ یک بار وقتی کم سن و سال هستند و یک بار هم وقتی بزرگترند. آنها کتی، تامی و روث هستند که نقش آنها در دهه سوم زندگیشان توسط کری مولیگان، اندرو گارفیلد و کایرا نایتلی بازی می شود. آنها در هایلشام، یک مدرسه شبانه روزی در حال ترقی برای اهداکنندگان، پرورش پیدا می کنند. مترقی به معنای آزمایشگاهی برای اثبات این فرضیه که این نوزادان داخل لوله های آزمایشگاهی، انسان واقعی هستند. البته که آنها انسان هستند، ما این طور فکر می کنیم. اما این باعث نمی شود تا جامعه بزرگتر هم قانع بشود تا اینگونه فکر کند. اگر شما در شرف تصرف قلب کسی هستید، آیا تمایل ندارید که ماهیت منبع را مشخص و مجسم کنید؟ باید این کار را بکنید. اگر شما قلب مرا بگیرید، اصلاً دلم نمی خواهد برای من ناراحت و افسرده شوید. این قلب، دیگر متعلق به شماست. شما باید هزینه ها را بپردازید.

کارگردان، مارک رومانک، آگاهانه از ایشیگورو در مخفی کردن هرگونه معنایی در حصار یک داستان انسانی پیروی می کند.شاید این فیلم یکی از بهترین نمونه های اقتباسی در چند سال اخیرباشد! فیلم در مورد کتی، تامی و روث و دنیای آنهاست و نمی توان آن را تمثیلی درست از سال 1984 دانست. فیلم شما را با این سوال روبرو می کند که چطور با علم به اینکه یک انسان به حساب نمی آیید و تنها یک منبع مصرف کننده هستید، به زندگی ادامه می دهید؟
 این فیلم در موردمفهوم یکدلی است. در مورد اینکه روث چگونه پی به عشق بین کتی و تامی به عنوان دو جوان می برد و خودخواهانه این روند را مختل می کند. در مورد اینکه چطور حالا که شاید خیلی هم دیر باشد او می خواهد گذشته را جبران کند. در مورد شایعه ای قدیمی در هایلشام که اگر دو «اهداکننده» عمیقاً عاشق شوند، ممکن است مجبور به دریافت یک تعلیق کوتاه مدت شوند. اما اگر استادانشان بتوانند باور کنند که آنها می توانند عاشق شوند، آنها به این باور می رسند که انسان هستند. برای اینکه موجودی با روح شناخته شوی دو ابزار نیار است: آزادی اراده و قابلیت عشق ورزیدن. «اهداکنندگان» واجد هر دو شرط هستند. فیلم از این زاویه بسیار تفکر برانگیز و ظریف است.

 اتفاقی که در حال رخ دادن است را باید با تفکر از دل فیلم بیرون کشید. فیلم کلمه به کلمه همه چیز را به طور صریح بیان نمی کند و از ما می خواهد که با بصیرت به آن نگاه کنیم. حتی اتفاقات، خودشان تابع تفاسیر مختلف هستند. احتمالاً کاراکترها نمی دانند که چه چیزی را در مورد خودشان آشکار می کنند. آنها قطعاً تمامی حقیقت را در مورد وجود خود نمی دانند ،اما ما می دانیم زیرا که ما انسانهایی آزاد هستیم.

به عنوان کسی که ندرتا  نسخه های سینمایی کتاب هایی که خوانده ام راضی ام می کند ، از دیدن این فیلم و به ویژه  بازی هنرپیشگان اصلی آن بسیار لذت بردم.

 

٣.     The Next 3 days

 

راسل کرو‌ در این فیلم نقش معلمی را بازی می کند که سعی دارد همسر زندانی‌اش را که بی‌جهت به‌ مرگ محکوم شده است با فراری دادن او از زندان نجات دهد.

در فیلم 3 روز بعد،  راسل کرو به خوبی در قالب یک معلم کالج تازه کار ظاهر می شود  و سپس به شکلی  ناگهانی به مردی تبدیل می شود که قصد فراری دادن همسرش از زندان را دارد. در نقش آفرینی هایی به این سبک از راسل کرو، ما نا خود آگاه یاد بازی او در فیلم گلادیاتور می افتیم . اما وی با مهارت تمام درنقش این معلم متعهد و مقرراتی حاضر می شود و حس همذات پنداری را به شدت در بیننده تقویت می کند.

ظاهرا این فیلم بازسازی یک فیلم فرانسوی به نام " همه کار به خاطر او" می باشد که متاسفانه من آن فیلم را ندیده ام. 

کرو و بنکس در نقش جان و لارا بارنن بازی میکنند، یک زوج اهل شهر پیتسبرگ با یک فرزند پسر که شما خواهید دید زندگی این خانواده در یک شبانه روز به طور کامل از هم می پاشد. بعد از یک شب خوب برای این خانواده، در هنگام صبح، ناگهان درب خانه شکسته میشود و نیروهای پلیس به داخل خانه هجوم می آورند  و لارا را کشان کشان به جرم قتل از خانه بیرون می برند. جان میداند  که لارا  قتلی مرتکب نشده یا بهتر بگویم، نمی توانسته قتلی مرتکب شده باشد ولی شواهد موجود چیز دیگری را نشان می دهد. لارا انگیزه کافی برای قتل داشته، فرصت کافی برای قتل نیز در اختیارش بوده و لکه خونی که بر روی لباسش وجود دارد با نمونه خون مقتول یکی است. در کل اوضاع خیلی بد به نظر می رسد .

جان سعی می کند به هر طریقی که شده شغل سابق خود (تدریس) را حفظ کند و تربیت فرزندشان را به بهترین وجه ممکنه ادامه دهد. او فردی مقرراتی، باهوش و پیرو اصول و ارزشهاست. همسر جان که باز داشت شده در دادگاه نیز گناهکار شناخته می شود که همین امر باعث عصبانیت و بی قراری شدید جان می شود.تلاش جان جهت اعتراض به رای دادگاه و نجات همسرش نیز  به جایی ختم نمی شود. او متوجه می شود که همسرش سه روز بعد به زندان ایالتی  منتقل خواهد شد. پس تصمیم میگیرد که به هر نحوی شده همسرش را ظرف مدت سه روزی که برایش باقی مانده از زندان فراری دهد.

از اینجا به بعد با یک فیلم در سبک فیلم های "فرار از زندان" طرف هستیم. نقشه هایی که جان در این راه اجرا میکند جالب  هستند. از این لحظه به بعد جان ناگهان از یک معلم ساده زبان انگلیسی به یه یک فرد همه فن حریف تبدیل می شود. او تحقیقات آنلاین بسیاری برای نقشه فرار انجام میدهد، با فردی که قبلا از زندان فرار کرده (لیام نیلسن) صحبت می کند و نکات زیادی را در این مورد از او سوال میکند و به دنیای زیر زمینی و خلافکاران شهر پیترزبورگ نیز برای بدست آوردن اسلحه وارد می شود.

در طول فیلم شما همیشه با این سوال موجه خواهید بود که آیا لارا واقعا قتلی مرتکب شده یا خیر؟ در فیلم شاهد صحنه های فلش بک سیاه و سفید و تاری هستیم که سعی در برداشتن پرده از واقعیت دارند.  این صحنه ها نشان میدهند که بله، واقعا امکان دارد لارا قاتل باشد.
تعداد زیادی از صحنه های لارا با بازی خانم الیزابت بنکس در پشت میله های زندان اتفاق می افتد، جایی که احساس نا امیدی شدیدی در او به وجود می آورد. پسرش از حرف زدن محبت آمیز و مودبانه با او خودداری می کند. بودجه و اندوخته نقدی خانواده هم ته کشیده و  او واقعا امیدی به نجات خود توسط جان ندارد و همین امر نیز او را بیشتر در حالت افسردگی قرار می دهد.

فیلم " سه روز بعد" فیلم بدی نیست. هرچند از آن گونه فیلم هایی است که به علت مطرح شدن بسیاری از جزییات روند آن به کندی پیش می رود ولی به طور کلی  نظر من را به خود جلب کرد. ضمنا این فیلم هم مشابه بسیاری از فیلم های جدید و هالیوودی در ایام عید از تلویزیون جمهوری اسلامی هم پخش شده است!

فیلم های دیگری که در این ایام دیدم عبارت بودند از:

1.      1. The tourist

2.      Love and other drugs

3.      Unstoppable

4.      Season of the witch

5.      Hereafter

6.      و البته یک فیلم ایرانی به اسم "پسرآدم دختر حوا" !

لینک