چه شادم و چه غمگین!   

ازرسیدنِ سال جدید چه شادم واز رفتنِ سال گذشته چه غمگین

از سبزشدنِ طبیعت چه شادم و از پیرشدنِ زمینِ چه غمگین

ازگرم شدن خونِ درختان چه شادم وازسرد شدن خونِ رفتگان چه غمگین

ازبهانه ی شروعی دوباره چه شادم و ازبی رفیقی دراین شروع چه غمگین

از روییدنِ گل و شنیدنِ نغمه ی بلبل چه شادم و از قحطیِ امید و آرزو چه غمگین

ازعشق بازیِ شکوفه و نسیم چه شادم و ازدروغین شدن عشق های آدم هاچه غمگین

از بالغ شدن کودکان دیروز چه شادم و از پایان روزهای بی غمِ کودکی چه غمگین

از شروع دوستی های دوباره چه شادم و ازحسرتِ دوستی های قدیم چه غمگین

ازپایان اشک های هجرت و فراق چه شادم و از شنیدن خنده های دروغین چه غمگین

ازذوق کودکانه ی عید چه شادم و از اشکِ تنهاییِ مادرانِ داغدارچه غمگین

از دورشدن روزهای جنایت و ظلم چه شادم و از نگرانیِ روزهای تلخ و سیاه چه غمگین

از پایانِ برگ های دفترِ تقدیر سال پیش چه شادم و

از نخواندنِ برگه های سفید تقدیرامسال چه غمگین

 

 

درآستانه ی فرارسیدن بهار ، چه شادم و چه غمگین!

 

******

 

 

غبار بشوی زچهره ی خود بهار رسید

بهار وزید، بهار شکفت، بهار دمید

 

زقله ی کوه، ز سینه ی دشت، ز دامن کشت

ز هر چه که سرخ، زهرچه که زرد، زهرچه سپید

زمهر و زمه، از آن خم ره، زقوس قزح

که پل زده است، به خانه ی ابر زگیسوی بید

 

زخنده ی گل، زخنده ی تو زگریه ی من

که از سر مهر، به چهره ی تو، به هدیه چکید

 

زبرگ گلی، که بر سر باد، زکوچه گذشت

وزآنکه دمی، به شاخه نشست، سرود و پرید

 

شکفت جهان! غریبه ممان، زروح بهار

اگر چه ترا، هزار امید، شکست و خمید

که شادی وغم، به هستی ما، به یکدگرند

و در پی هم، روند و شوند، نهان و پدید

 

غریبه ممان! اگرچه ترا، از آنچه گذشت

به هر نفسی، هزار دریغ، به سینه خزید

 

از آنکه جهان، شکفته ولی، به خانه تو

که گشته سرا، به اهرمنی، شریر و پلید

نه دانه فشاند، کسی به زمین، به سال کهن

نه دانه شکفت، نه حاصل آن، کسی دروید

نه کارگری، به کارگهی، به کار ستاد

نه هیچ کجا، زضربه ی پتک، جرقه جهید

 

غریبه ممان! که می گذرد زهر چه حصار

بهار و کنون، تو زنده بدار، بهار امید

 

غریبه ممان! اگر چه ترا، ز باد خزان

شکسته به رخ، تبسم و اشک، به چهره دوید

 

غریبه ممان! اگرچه ترا، ز سرخی گل

به خاطره ها، شراره فتد، ز هر که شهید

 

غریبه ممان! اگر چه دگر ز جور خزان

ز دست شده ست، شمار گلی که ناشکفید

که آ نکه شکست، که آنکه فسرد، نمرد نمرد

به قفل بزرگ، که سد رهست، شده ست کلید

 

و در سحری، نه دیر و نه دور، طنین فکنند

به کوه و به دشت، به شهر و به کوه، دهند نوید

که قفل بزرگ، شکسته شد و طلسم شکست

خجسته بهار! بهار بزرگ! زراه رسید

ز راه رسید زراه رسید....

 

اسماعیل وفا1363


 

 

لینک