سکوت تلخ   

خسته، دل شکسته ، غمگین و نا امیدم این روزها ...

از این همه نارو و بی وفایی و خیانتِ سیاه که چهره شهر و محله و حتی خانه مان را پوشانده است بی زارم.

دلم گرفته و نفس نفس زنان سعی می کنم کوره راه تاریکِ زندگی را طی کنم.بی هدف، بی امید با دست و پایی کرخت تراز همیشه

در این ناکجا آباد به چه دل خوش کنم؟  خاطراتِ خوش  روزهای سرخوشی وجوانی که دیگر چیزی جز زخم حسرت از آن به جا نمانده، مهر و محبت مادری، خنده ی شیرینِ کودکی که نداشته ام ، یا گرمای عاشقانه ای که ناجوانمردانه از من دریغ شده است؟

 

سرد است این زمستان و سیاه همچون شبی که هیچ گاه به فلق نمی رسد.

 

 

در تراکم بارش انبوه برف

سایه‌ام روی را برف دیدم

سر برگرداندم و به آسمان نگریستم

جایی که هنوز به آن می‌نگریم برای پرسیدن ِ چرایی ِ

هر چیز در این پایین

اگر من چنین ظلمتی را پراکندم

اگر سبب در من بود

شکل سایه‌ام باید نشان دهد

در برابر سایه‌ی بی‌شکل ِ توفان

چقدر سیه چرده باید باشم

برگشتم و به بالا نگاه کردم

آسمان سراسر آبی بود

و برفدانه‌های درشت که در وقفه‌ای شناور بودند

چیزی نبودند جر گره‌های منجمد روی مه‌ی رقیق

که خورشید از میان آن‌ها می‌درخشید

 شعر «پس برفدانه‌ها» از رابرت لی فراست

لینک