یادِ ایام   

 

٨-9 ساله است. موهایش را  از دوطرف سرش با روبان های سبزبلند محکم بسته   یا به قولِ بچه گی هایمان  "دم موشی" کرده، یک پوسترِ بزرگ که ابعادش   تمام بِدنِ کوچک و ظریفش   را پوشانده با دودست محکم بالا نگه داشته  و تکان می دهد. یکی هم انداخته دور گردنش.با تکان های دست ووزش ملایم بادی که عبورِ ماشین ها ایجاد می کند نوارهای سبز دور دستانش هم تکان می خورند. نگاهی به دور و برش می کنم. تنهاست اما حواسش هست که ازدرِ منزل دور نشود. با عبور هرماشین قدمی عقب می پرد ولی تند تند پوسترها را بالا و پایین می کند و نوارها   و روبان ها می رقصند.

******

 به 12 سال پیش برمی گردم. دورانی که هنوز پشتِ نیمکت های مدرسه می نشستیم و آنقدر خوش خیال و خجسته بودیم که از ترک دیوار هم خنده مان می گرفت.  همان روزهایی که انتخابات 2 خرداد76 برای اولین بار با طعم تصمیم و سرنوشت آشنایمان کرد . مسائل سیاسی  برایمان معنای دیگری پیدا کرده بود و گوش هایمان تیز و چشم هایمان باز که دورو برمان چه می گذرد. آن روزها دیگر به کفش هایِ دبیرِ جبر و لهجه ی دبیر انگلیسی نمی خندیدیم.  جدی شده بودیم و این جدیت را حتی خواهرزاده کوچکم که آن روز ها 10 سال بیشترنداشت هم تمرین می کرد.

ساعت های کسالت بارِ مدرسه به هیجاناتِ  تعقیبِ اخبار انتخاباتی و جمع آوری اطلاعاتِ موثق و گاه نصف و نیمه از منابع مختلف تبدیل شده بود . از اینکه عکس آقای خاتمی را پشت شیشه ماشین بابا چسبانده بودیم قند توی دلمون آب می شد و خداخدا می کردیم که مامان اجازه ی رفتن به سخنرانی های این سیدِ خوش بیان را درازایِ تحویلِ موقت تکالیف و کسب نمره های مورد قبول در امتحانات بهمان بدهد.

 ذوق و اشتیاق وحرارتِ بحث های سیاسی حتی در جمعِ خانواده تا حدی بود که دخترک های خواهرم هم له و علیه نامزدهای انتخابی مطلب جمع می کردند و با وجودی که هیچ کدام به سن رای دهی نرسیده بودند چنان درمورد هریک از کاندیداها و نظرات آنها حساس بودند که گویی کودکی و دنیایش را با همه رویاها و فانتزی ها به یکباره فراموش کرده اند و یک شبه پیر شده اند.

یک نقاشی بزرگ هم از آقای خاتمی روی کاغذ اشتنباخ با مداد سیاه سایه روشن زده بودم و نصبش کرده بودیم به دیوار اتاقمان و کلی حال می کردیم .

و چه مزه ای داد طعم خوشِ پیروزی ! شاید به قولِ مثلی، شانسِ اولی ها هم شاملِ حالمان شد که محکم بردیم و بی تردید. شاید هم واقعا" آنی" در مردم بود که واقعه آفرید. روزهای خوشی بود. یادش به خیر.

******

حالا باز مردم آمده اند. باز شورِ انتخاب و تعیین ِ آنکه به قول ِ علما اصلح است! در پیر و جوان رخنه کرده.  این بارهم سیدی آمده که آرام و شمرده سخن می گوید تا رقیبِ  بی نزاکتِ  سیاست به مناعت و اقتدار متانت و ادب ببازد. باز سیاسی می شویم، باز جدی می شویم. آنها که پشت نیمکت ها نشسته اند هم جدی شده اند . دست بند های بچه های مدرسه ی نزدیکِ محل کارم مطمئنم می کند. برای آنها که رفته اند. برای آن ها که تازه آمده اند یا در راهند جدی می شوم . باز بچه ها هستند. جوان ها ، پوسترها ، دست بند ها، شال های سبز ولی .... شانس موفقیتِ اولین ها با ما نیست. این بار همان  "آن" لازم است که ببریم. محکم ببریم و بعد به قولِ فروشنده ی سوپرمارکت محله حداقل تا یکسال دستبند ها دورِ دستمان باشد تا یادمان نرود چرا دخترک جدی شده بود و ظهرِ گرمِ جمعه ی خرداد را سبز می کرد.

 

 

 

 

لینک