زنی تنها در آستانه فصل سرد   

 باردیگر دفتر زندگی به اندازه یکسال عمرِ من وق می خورد

و  بارِ دیگر منم که تنها، سرد و بی رمق ، خسته از تکرار مکررات و روزمرگی ها، دردهای جانکاه ، زخم های دمل بسته و فریادهای فروخورده به حرکت خستگی ناپذیر عقربه های ساعت دیواری خیره شده ام.

ازاینکه این همه سال به دنبال این دو چوب نازک جهت دار می دویدم تا به مرگ نزدیک ترشوم احساس حماقت می کنم.

این بار اما می خواهم بایستم و رفتن زمان راباتحقیر نظاره کنم.

 

شاید روزهای خوبِ زندگیم زیاد نبوده اما می دانم ؛

دوستانی داشتم که روزهای مدرسه و دانشگاه را با آنها کودکی و نوجوانی کردم تا جوانی برسد.

کتاب هایی خواندم که نگاه جستجوگر و پرسش گرم را جهت دهد.

فیلم هایی دیدم که خنده و اشک به قلب و دیده ام آورد و به ذهنم.

فرصت داشتم سفرکنم ،ساز بزنم، شعربخوانم ، با بچه ها بازی کنم و در باد برقصم.

فرصت داشتم عاشق شوم و عاشق بمانم.

اما

در زندگی  روزهای بدی هم بوده ، کارهای نکرده ای هم هست،حسرت ها ودردها و دریغ هایی که چه بسا بسیار بیش از روزهای دیگرش خود نمایی می کنند.

من

هیچ وقت به مادرم نگفتم دوستش دارم.

به شاگردم کارت صد آفرین ندادم.

با دوستم روی چمن ها غلت نزدم.

حرف های ناگفته ام را به اوکه دوستش دارم که هیچ ، به دفتر سبز نوشته هایم هم نزدم.

هیچ گاه کودکم را در آغوش نگرفتم و بر لاله ی گوشش بوسه نزدم.

کسی را با حرفهایم، نوشته هایم و کارهایم عوض نکردم.

بیماری، غم، دوری، هجرت و تنهایی نیز هماره با من بوده اند و این اواخربیشتر.

بسیار نکردم و نبردم و نرفتم و نخوردم و نزدم و ... های دیگرهم هست، لیک شاید بهتر است مرثیه به انتها آید و این زنِ تهی در این حباب یخی به ابدیت بپیوندد. شاید این گونه دمی آرام گیرد.

 
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار الود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها،دیروزها!

دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد

خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
اه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یک سو می روند
پرده های تیره ی دنیای من
چشم های ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من

می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و پنهان می شود

بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ 
 

لینک