خسته ام. از این همه دورویی و چهره های نقاب زدۀ بی حالت متنفرم. از گنداب زجر آلودی به نام زندگی بیزار.

در انتظار پایان این کابوس دهشتناک که در گذشته های دور رویاهای شیرینی  جایگزینش بود سرگشته و حیران میان ماندن و رفتن در تلاطمم. از آغاز مرگ تدریجی من تا رسیدن به دورترین افقهای آزادی راه زیادی نمانده است. کاش پاهای ناتوانم این آخرین قدمهای سرنوشت ساز را یاری کنند .   

بی باورم

که چه نقشی می پرورند

آدمیان زودگذر

چه مشتاق

از هیچ پوچی می آفرینند

از پوچ افتخار

چه ساده

از دیگری خدایی می سازند

یا برده ای

چه لایه لایه ای می تنند ازاجبار

و غرقه اند دراین اجبار

چه سخت می غلتند با لطافت زندگی

چه غمین اند

چه پایبند

چه ساده می آزارند و می رنجند

چه بی باورند به آنچه هست

امیدوارند به آنچه نیست

گاهی این میان

کسی را می بینم

خوش دل

بی نیازازحسرت

ناتوان ازتملق

ساده و بی پرده

آزاد و عاشق

خنده رو

دلنشین

بی اختیار دلم می سوزد

به حال دیگرانی

که مچاله میان این آب روان

پا به لجن گرفتار مانده اند

ماندانا محیط

لینک