بهاریه   

بهار بهانه ای است که بگویم

دوستت دارم

و گلهای سرخ کلامم را

در پیشانی خرم باغ

بیاویزم

 

بهار، بهانه ای است

که گنجشک ها را بر روی شانه ها

هی هی کنان و پرپرزنان

به مهمانی سبز شاخساران پر شکوفه ببرم

 

ماهیهای شاد رودخانه را

رقص کنان و بالا و پایین پران

به آبیِ دریاها بسپارم

 

و نشانی بادهای غریب مهاجر را

به کوههای صبور ماندگار بدهم

 

بهار،بهانه ای است

تا در انتهای کوچه ای که خانۀ ما بود

به آن درِِ آشنای با طاق نما

_ گمشده از سالیان دور_

با اشتیاق سری بزنم

 

و کودکی ام را

در ساعت سبزِِ بعدازظهری بهاری

با بستنی های ایتالیایی شیرینی فروشی نبش میدان

و دفتر نقاشی و مدادرنگی های لوازم التحریری جنب نانوایی سنگکی

 زنده کنم

 

بهار بهانه ای است که بگویم

دیوانه

دیوانه

دیوانه شده ام…

 

فریاد میزنم،شعر میخوانم،

با پاهای ناتوان می رقصم

با دستهای دردناک می نوازم

با چشمهای خسته می خندم

با ذهن مغشوش می نویسم

 

و خود را از هرچه درد

هرچه زمستان

هرچه سیاه

هرچه رخوت وسرما

رها می سازم …

 

بهار،بهانه است که بگویم

از دورترین نقطه ابدیت

_ای مهربانترین_

به دیدار من بیا

و مرا با خود به نزدیکترین چشمۀ جوشان زندگی ببر

 

 

 

و بهانه ای …آه

که بگویم:

بی بهانه

دوستت دارم…

 

 

 

لینک