بهار را باوركن!

 

خسته و خميده درزير بار حوادث زندگي كه شانه به شانه روزمرگي و بي خاصيتي درآخرين روزهاي سال تنهايم نمي گذارند ، تازيانه خورده بي رحمي هاي زمانه و مبهوت مفهوم بقا ،فارغ ازدرك حس زنده بودن، مسخ شده و بي پاسخ در ابعاد اين عصر خاموش، با نگاهي بي فروغ از اعماق دو حفره خالي همچون مردگاني كه هنوز موج حيات دراطرافشان درتلاطم است،  پوست كرخت و ذهن پرآشوبم را به نسيم ميسپارم و به ميان فصل جديدي كه زرق و برق و تازگيش دلم را آشوب ميكند پرتاب ميشوم.

ماهي قرمز تنگم هم مثل من طاقت اين لحظات را ندارد. هنوز بهارنشده نگاهش به سقف خيره ميماند و جسم بيجانش با بدرقه اشكهاي درشت من روانه سطل آشغال ميشود.

 

تعطيلات نوروزي فرصتي است كه بي مغز زندگي كنم انگارهيچ ركوردي سلولهاي خاكستريم را اشغال نكرده.در جهل كامل روزگار ميگذرانم. حيف كه هنوز سردم است. بهاري كه ميگويند از لاي در وديوار و پنجره و فرش و كمد و تخت سرك ميكشد و گرمترين سلامهاي دنيا را باآواز خوش پرندگان نثارت ميكند يا اينقدر محجوب است كه از من با اين حال و روز شرم ميكند يا كاملا بي خيال موجود تباه شده و كاذبي چون من است.

 

سفر... انبوه نديده هايي كه چشمانم را ياراي هضم و فهمشان نيست. بي وزن و تعادل درسرزمينهايي پا ميگذرام كه چون خوابي خوش در بعد ظهري آرام، انديشه هايم را به پرواز دراوج راهنمايي ميكنند . بهتر ميبينم كه جسم ويران و قلب فشرده ام را درآغوش زيبايي رويايي طبيعت رها كنم و با خنده دخترك روستايي و نجواي باد و شعر باران بياميزم شايد كه سيردراين باغهاي معلق كه مرز تخيل و واقعيت را برايم محو ميكند از اين كابوسهاي بي پايان رهاييم دهد.

 

خواهي نخواهي بهار مي آيد و خودش را دردل شهر بی روح و خسته جا میکند,شور و شوق روزهای عید و تعطیل جای خود را به خمیازه ها و کرختی های اولین روزهای کاری سال جدید میدهند.

 

می دانم که هرگز حاضر نیستم غمهای بزرگ دلم را با شادی های کوچک مردم عوض کنم چراکه دردل شکسته من ریشه های کهنه غم ,یادگار خاطرات شادمان دیروز است .

 

باز تکرار روزها و شبهایی که برگهای تقویم رومیزی محل کار تفاوت شان را آن هم به دید خود یادآوری می کنند.

 

در پیاده روی بی انتهایی که به ردیف تاکسی های خطی می رسد,حجم عظیم و بزرگی به نام قلب را یدک میکشم .صداهایی درونم را به آشوب میکشند که بی محلی به آنها فقط از طریق تمرکز بر واقعیت های عینی اطرافم میسر است.دراین فرار عاجزانه چشمهای شیشه ایم روی شمشاد های سر خیابان مکثی کوتاه می کند و ملتمسانه جستجو از سر میگیرد. بی اختیار نگاه ملتهبم باز روی سبزی شمشاد ها می ایستد و اینبار لحظاتی دقیق تر میشود. این شاخ شمشاد های جوان و شاداب را با این خیابان شلوغ و پردود چه کار؟

از خودم بیزار میشوم و به حال زار خودم تاسف می خورم, من هروزازکنار این زیبایی بکر که در میان این جنگل آهن و زباله زمستانی سخت را تاب آورده تا با شادی و سرزندگی با بهار عشق بازی کنند میگذرم و حتی یکبار آنها را ندیده ام؟

 

ناگهان چیزی در درونم فرو میریزد.احساس می کنم از برق چشمان نمناکم خیابان روشن می شود .

آری, حقیقت به همین سادگی, به همین نزدیکی و به همین زیبایی است.

مبادا دیر شده باشد!

 به ساعت روزشمارم نگاه میکنم. هنوز بهار نرفته است .هنوز میتوان کوچه پس کوچه های دل را با هوای عاشقانه بهاری قلقلک داد و با نفسهای عمیق همه احساسات فروخورده را روحی تازه بخشید.

ازحسرت و شوق رسیدن به این جاودانگی که انتظارم را لبریز از سکوت و شرم میکند به خود میپیچم و قبل از آنکه تکه های قلبم طعمه کلاغهای گرسنه خیابان شود با سرعت دور میشوم.

 

خاک جان یافته است

ترا چرا سنگ شدی!

ترا چرا اینهمه دلتنگ شدی !

بازکن پنجره ها را

و بهاران را

باورکن!

 

لینک