پایان فصل سرد

 

بازهم اسفند .... این آخرین ماه سال که هیچ وقت برایم یادآور خاطرات شیرینی نیست اگر نخواهیم از تلخی برخی اسفند های این 20 و اندی سال زندگی (گویا اینچنین می نامندش!) چیزی به زبان بیاوریم.

 

پایان سال شمسی . پایان زمستان .پایان شش ماه تاریکی و سکوت و خلسه . پایان دوره ای که

 می گویند نه در آن رستنی است نه شکفتنی ! طبیعت و ارباب جمیعش همه درخوابند و همه چیز در سکوتی سرد و سنگین فرو میرود و مواظبت از شادابی گل سرخ وظیفه ای است که باغبان پیر را خمیده میکند زیر تازیانه اولین کورانهای پرسوزبرف.

 

اینها چیزهایی است که در کتابها می خواندم و به تک درخت کاجی که درست در حد فاصل در کوچک خانه بادر بزرگ پارکینگ لباس عروسی پوشیده بود نگاه میکردم و بیشترازاینکه پذیرش تنهایی و خواب و رخوت این نو عروس راست قامت برایم ممکن باشد , دوست داشتم باور کنم که در جدال میان دانه های ریز برف های زمستانی و توفان های شبانگاهی که کارزار زنده ماندن و مقاومت طبیعت است, این موجودات خاموش و آرام با رویاهای بهاری و تداوم بقا دست به گریبانند و خمودی و خواب آلودگی ابزاری نیست که کارگر بیفتد در مقابل لشکرکشی سپاهیان سرما.

 

اما اسفند که میرسد این کشمکشها و دل نگرانیها پایان می یابد. هوا روبه گرمی میرود. ننه سرمای معروف قصه ها بار و بنه اش را جمع میکندو جایش را به آفتاب کم رمق اما پرامید روزهای آخرِاین فصل سرد میدهد و به قولی روسیاهیش فقط به زغال می ماند و می رود . خوب که دقت میکنی احساس میکنی که آن سرمای استخوان سوز آرام آرام عزم سفر میکند به سرزمینهای دور.

 

آخرین سه شنبه سال که میرسد, صدای جرق جرق سوختن چوب و گرگرفتن آتش و بوی تند باروت ترقه ها و فریادهای شاد کودکان قاشق به دست آخرین دست و پازدنهای کودکانه ام است دررسیدن به سرمستی و شادیی که با حسرت پریدن ازروی   آتشی که با بوته های حیات خانه پدری و به دستان گرم و پرمهرش برافروخته بود حرام می شود.

ازحماقت خودم خنده ام میگیرد و به تصویر دختربچه ای ترسو که عرضه پریدن از روی یک بوته کوچک را هم ندارد لبخندی معنی دار میزنم. 

 

نوعروسان دیروز مادران امروزند و آبستن بغل بغل شکوفه های تازه و جوان که شاد و پرطراوت آماده اند درمهمانی سالیانه طبیعت صف آرایی کنند و  دلربایی شان با سمفونی بی بدیل چکاوکان و هزارها چنان همساز و دیدنی است گویی مدتهاست برای چنین روزی سرگرم تمرینند.

 

اینها را که میبینم نمی دانم چرا به جای اینکه سرزنده و شاداب شوم و خود رابرای جوشش و کوشش آماده کنم دلم میگیرد. از احساس نو شدن , زنده بودن,  ازخانه تکانی درو دیوارگرفته تا گردگیری دل و دیده دورنم را آشوب میکند. ازاین همه نشانه های شادی آفرین حس غریب اینرسی ساکن و چنگ زدن به گذشته و وحشت از آینده برایم می ماند.

باورم نمیشود که 365 روز پشت سرم است که دیگربرنمی گردد و تمام حوادث و وقایع خوب و بدش هم عین خودش اسلاید شده و توی مغزم بایگانی خواهد شد مثل سایر 365 روزهای این سالها که گذشت.

دلتنگی عین خوره به سراغم می آید و تا مغزاستخوانم را می سوزاند بی آنکه بدانم تاثیر این ماه از سال در افزایش شدت درد این زخم دمل بسته قدیمی چه بوده است. 

 

خلاصه که اسفند همه این چیزهایی است که گفتم و خیلی وقتها پیچیده تر و گاه شاید ساده ترازآنچه شرح دادم به نظر می آید. شاید ماهی است مثل سایر ماههای سال, شاید که واقعا متفاوت است.همیشه بچه آخرعزیزتراست اما همیشه متمایزترنیست.

 

برای من اسفند پیرمردی است که تصویرکودکی مرا با خود میبرد و مرا پیرتر از قبل به مادری نو تحویل میدهد بدون اینکه دراین تصمیم خشک و تکراریش نقشی داشته باشم. و جالب اینجاست که هزینه این نقل و انتقال نیز همیشه تمام و کمال پرداخت میشود از سالهای عمرم .

 

 

نمی دانم چقدر به ظهر مانده

و چقدر به مردن

 

ضرب گُرپ گربه شومی

بر بامها می گذرد

 

نمی دانم چقدرمجال دارم

کارت پستال لبخند بهاررا بخوانم

 

و آیا براین دودی که هم اکنون برخاست

لبخند تو نپاشیده است؟

 

 

 

 

 

لینک