درددل   

ازکودکی بچه ضعیف و دایم البیماری بودم. یادم می آید اکثرا به دلیل بیماریهای ناشناخته ازانواع ویروسی و عفونی گرفته تا آلرژیهای شدید (که در آن زمان مثل امروز فراگیر نشده بود)ازمدرسه غیبت می کردم.

خوردن بسیاری از خوراکیها یا ترکیباتی ازآنها به دلیل ناسازگاری با سیستم بدنی ام و آلرژی های پیش بینی نشده برایم ممنوع بود . سایر موارد نیز به دلیل حساسیتهای شدید والدین درلیست غیرمجاز قرار می گرفت یا به طور یواشکی تست می شد که چندان لطفی نداشت.

عوارض پیش بینی شده/ نشده  داروهایی که برای باراول استفاده می کردم همواره می بایست مورد توجه خانواده و بعدها در سنین بالاتر خودم قرار می داشت.

لوازم آرایشی،عطر،لباسهایی با الیاف مصنوعی ،نایلون ، پشمی، خرسهای پشمالو ، گچ و تخته پاک کن  و هزاران چیز دیگر در لیست استفاده با شرایط خاص قرار داشتند.

لیکن به خاطر ندارم علی رغم همه مشکلاتِ بیماریهای مکرر و آلرژیهای جورو واجور و محدودیتهایی که به هرحال درسنین مختلف برایم ایجاد می شد اهل گله و شکایت از این دست مسائل که گاه به نظر اطرافیان به خصوص رفقایِ نزدیک بسیار غیرقابل تحمل می رسید، بوده باشم. شاید چون با آنها بزرگ شده بودم یا اصلا به چشم  عارضه یا مشکل برایم مانعی به وجود نمی آوردند.

اینها را نگفتم تا به این نکته برسم که دردو گرفتاری جدیدم هم نتوانسته در کسی که ازکودکی با بیماریهای درحد خود متفاوت با دیگران هم آشنا بوده هیچ تاثیری بگذاردو همچنان بی خیال به زندگیی که مدتی است با قبل متفاوت است ادامه دهد؛ اتفاقا می خواهم صادقانه اعتراف کنم هرچند در حدِ یک انسان ترسو و شکست خورده تنزل نکرده ام لیکن آنگاه که  ذهنِ تو تمنای پرواز تا دوردستها رادارد اما پایت به غل و زنجیر گرفتار است و از دست کسی هم جزتا حدی خودت –آن هم صرفا برای متعادل کردن اوضاع- کاری برنمی آید، بغضی تلخ گلویم را می گیردو مهی سرد دیدگانم را تار می کند.

عجیب است که هرچه بیشتر سعی می کنی خود را با شرایط وفق دهی ، اوضاع بیشتر روال تغییر و تحول بر میگزیند.

گاهی حالت پرندۀ در قفسی را پیدا می کنم که دیدن آسمان آبی از روی زمین آه از نهادش بر می آورد یا گلهای درون گلدان آپارتمان که باران را از پشت شیشه پنجره با حسرت نظاره گرند.

روزهایی که بهترم و اندامهایم به تصمیم ناگهانی خود اندکی با من همراهی می کنندازفرط شوق نمی دانم کدامیک از آرزوهایم را تحقق بخشم. از اینکه یکی از وظایف شبانه روزی فردی چون من لجوج و یکدنده و سرسخت در رسیدن به خواسته هایش ،مقایسه شدن با افراد ضعیف  تر یا ناتوان برای تسلی خاطر یا قدرشناسی وضعیت فعلیم باشد؛ قلبم به درد می آید.

می دانم که امیدواری تنها چاره ادامه راه است ، اما گاه چنان درهم کوبیده و مایوس می شوی که امید مرواریدی می شود درون صدفی گمشده در اعماق اقیانوسی دور.

فرصت کوتاه است و دانستنیهایِ ندانسته من بسیار. آرزوهای دست یافتنی و نیافتنی ام را ای کاش توان و زمان رسیدن یابم.

 اینکه این دستها تا کی می نویسند ،پاهایم تا کجا راه می روند ، چشمهایم تا کدامین طلوع می بینند و تفاوت هایم چه زمان مرا بیش از آنچه تا کنون سرِِتعظیم فرود آورده ام ناتوان خواهند کرد نمی دانم. فقط این را می دانم که حتی اگر تمام توان فیزیکیم از بین برود نخواهم گذاشت ذهنِ همواره جستجوگرِ حقیقت و قلبِ عاشقم به این ارزانی طعمه این هیولای بی وجدان شود.شاید این تنها چیزی باشد که از ابتلا و سازگاری با بیماریهایِ دورانِ کودکی برایم به یادگار مانده است.

 

زندگی چیزی نیست جزسایه ای رونده؛

بازیگری بیچاره که ساعتی ازعمرخود را

با تبختر،جوشان و خروشان برروی صحنه می خرامد

و از آن پس دیگر آوازی از او شنیده نمی شود؛

قصه ای است که دیوانه ای آن را گفته است ،پر از هیاهو و خشم

که هیچ معنی ندارد

شکسپیر(ازنمایشنامه مکبث)

لینک