BELIEVE IN LOVE   

باز دستم درد می کنه. باز پاهام تو خواب می گیره و صبحها با درد و گرفتگی بیدارم می کنه . باز داره خبرهای بد می رسه. باز سرما خونم رومنجمد کرده و استخونامو ترک داده. باز سال داره تموم می شه . باز دارم بزرگ تر می شم و پیرتر و تنها تر.

صبح کلافه و داغون می رم سر کار. به عادت هر روز لپ تاپ رو وصل می کنم و سررسیدم رو باز می کنم و پرونده ی کارهای در جریان رو برمی دارم.برگِ روزِ گذشته تقویم رو عوض می کنم .روی صفحه جدید نوشته :

All things respond

To the love and care

You give them…

In their own time…

And in their own way.

Believe in love.

لبخندی محو  روی صورتم نقش می بنده. شاید عاشق بودن نجاتم بده. شاید حتی در انتهای بن بست راهی باشه برای رسیدن به دروازه های آزادی و درک حقیقت. هرچند دست و پایی برات نمونده باشه.

شاید باید باور داشت و  رفت. رفتن مهمه . نه رسیدن!

لینک