می زیم در مرگِ خویش،گرنیک بنگرم

شاد میزیم درسرنوشتِ شوربخت خویش

وان کس نتواند زیست دراضطراب و مرگ،

بدین آتش درافتد، که در آن

آه می کشم ، ترحم می کنم برخویش.

آه! ای دل انگیزانه سرنوشت!

میگریم و می سوزم و خویشتن را تباه می خواهم کرد،

لیک قلبم با این همه،رشد میکند،می بالد.

چون من اما کیست تنها زیسته از برای مرگ خویش،

در پریشانی و درد؟

های!ای کمانگیر ستمکار!

نیک میشناسی لحظه ای را

تابکاهی با پرتوان دستانِ خویش

ناگهان رنجهای دردآلودمان را؛

که هرآن کس از برای مرگ می خواست زیست

هرگزش جان نمی خواهد سپرد.

گرچه همواره زمان ،باستیزی بس سترگ

مرا واداشته،ناگزیرم ساخته است

تا به خاک بازدهم

اندام نزارودردمندناشناس و خسته ام را،

لیک پایانیش هنوز در کار نیست

آن که روح را غمگین می کند،مرا اینگونه شاد

ورنه گویی کم ترش می خواست بخشود

-آن کس که قلبم را می گشاید،دربند می سازد-

دراین ساعات آتی،این ساعات سرگشته،

ازیکی زندگیِ ِدیگر آسوده خواهم شد؛

کاین لغزش ساده پرتوان تر می شود

هرچه پیرترمی گردم

کای سرنوشت من،بی رحمانه تراز هر سرنوشت بی رحمانه ای!

دیگرت دیر است تا توانی از دلتنگی های بسیارم بکاهی؛

کاین جا قلبی است سوخته که سالهاست می سوزد،

که اگر خِرَد نیک خاموشش کند،دیگرگون می شود،

نه به سانِ قلب،که تنها چون ذغال،خاکستر.

 میکل آنژ‍

 

 

 

 

 

لینک