زندگی, کار, عشق و سودای نویسندگی,شکلات داغ و دود سیگار و ...جشنواره!

 

مدتهاست نوشتن متنی جدید دغدغه روزمره ای شده است که صبحهای اول وقت در تاکسی یا پشت فرمان به سراغم می آید و ناگهان از میان هزاران کار درنظرگرفته شده برای آن روز به صدر جدول کارهای جورواجور زندگی- از پروژه های کاری و مو عدهای انجام و تحویل کارها, هماهنگی و شرکت در جلسه های ریز و درشت گرفته تا کارهای شخصی و خانوادگی و دیدار فک و فامیل درجه اول و الو اتی با رفقا و تلفن های مختلف و دوا و دکترو بشوربساب زندگی- صعود میکند و در پایان روز بعد از ساعتهای متمادی وول خوردن در روزمرگی و باقیماندن یک لیست بلند و بالا از کارهای انجام نشده که اتوماتیک وار به آخر لیست روز آتی منتقل میشوند, این شورو حال نویسندگی و انواع سوژه های متنوع هم خیلی آرام از لابلای این کارها به فرصتی دیگر موکول میگردد و  این دور باطل در باقیمانده روزهای هفته ادامه میابد.

 

این است که نوشتن مطلبی درمورد ترجیحا ت زندگی, سفرنامه ماموریت یک روزه کرمان, نقدو بررسی چند فیلمی که دراین اواخر مضامینی شیرین و دلچسب برایم داشته اند,توصیف زیبایی برفهای زمستانی و ... به آرزویی محال مبدل شده و تمامی این ذهن نوشتها به جای ذخیره شدن درفایلهای کامپیوتر شخصی ام,درسلولهای مغزی بایگانی می شوند.

 

و حالا از همه مشغله ها و دردسرها که بگذریم, ایام جشنواره فیلم فجرهم به مجموعه کارهایی که

 گوشه ای از آنها دراین نوشته اشاره شد, اضافه شده است.

 

***

 

جشنواره برایم بسان سالشمار زندگیم است. روزهای کودکی و بی قیدی که به بازی و خنده در حیاط سینما فرهنگ با هم سن و سالان میگذشت و سانس آخر را که گیج خواب روی صندلی ها لم میدادم و به جز یک سری کله از تماشاچیان ردیف جلو چیز دیگری از فیلم و فستیوال عایدم نمیشد. یادم هست که درشب اختتامیه با بچه ها گل یا پوچ بازی میکردم تا سخنرانی معاون و وزیر و وکیل تمام شود و بعد مسابقه "هرکی محکم تردست بزنه" شروع می شد .

 دوران نوجوانی و عشق و هیجان سینما و ساعتها معطل شدن درصفهای طولانی سینما آزادی وسرآخرهم روی زمین سینما نشستن برای دیدن فیلمی ازکارگردان مورد علاقه و یا تماشای  چهره هنرپیشه محبوب براین پرده نقره ای!

روزگار جوانی را هم می توانم درروزهای سرد زمستانی, خسته از درس و دانشگاه و بازسرشاراز اشتیاق دیدن فیلمها درفضایی متفاوت و حال و هوای عشق و سرمستی  توصیف کنم!

روزهای جشنواره همیشه برایم بخشی ازخاطرات شیرینی است که تعداد آنها دردفترخاطراتم چندان پربرگ نیست. اما همیشه بهمن ماه که میرسد, بوی شکلات داغ و دودسیگار که قبل ازشروع فیلمها سالن انتظاررا دربرمی گرفت مشامم راپرمی کندو یاد ساندویچهای کالباس و کوکو می افتم که مادرم برایمان درست میکردتا درسینما گرسنه نمانیم.

 هرچند هرسال همه این هیجانها و شوق و ذوقها کمرنگ تر میشود و انگیزه ها و شادیهای گاه افراطیم درلابلای حوادث زندگی جدی و خشنی که خواسته و ناخواسته مرا به اسارت گرفته,رنگ میبازدلیکن شاید تکراراین روزهای پرخاطره درتقویم زندگیم,مرا لحظه ای ازدنیای پرازکینه و نفرت و تلخ و بی روحی که

احاطه ام کرده , جدا میکند و به سرزمین رویاها و بی خبری ها میبرد. 

جایی که روح برای لحظاتی کوتاه آرام میگیرد و گذشت زمان و  وقایع و ماجراهای زندگی پرفراز و نشیب به یکباره رنگ میبازد.

گویی کودک سرزنده و نوجوان پرشور و جوان پرامید دیروزها به من بازمی گردند و  باز با بازی و رقص نور و تصویردر دنیاهای فانتزی و شاد ,اشکها و بغضهای ملودرامهایی از برشهای زندگی مردمان شهرهایی که نامشان برایم شیرین و آشناست ,خنده هایی بر کمدیهای موقعیت و تفکراتی بر سینمای جنگ و استعاره های سینمای  مفهومی به ناکجاآباد این هنرهفتم سفرمیکنم و دست به قلم میشوم که متنی بنویسم در بیان احساسات تقریق شده ام و اینچنین است که برگ دیگری ازدفتر زندگیم به خاطراتی آشنا و قدیمی مزین میگردد.

عجیب نیست که هنوز هم بعد ازگذشت سالها و جایگزین شدن آن همه شور و حال و انرژی با تارهای سفید و کوله باری از تجربه , با رسیدن بهمن ماه و آویخته شدن پوسترها و پرچم های سیمرغ نشان درگوشه و کنار شهر , حال خوبی به سراغم می آید و هوای روزگاران قدیم تازه ام میکند.

 

روزهایی سرشار از زندگی, کار, عشق و سودای نویسندگی,شکلات داغ و دود سیگار و ...جشنواره!

 

لینک