...   

خبر به دورترین نقطة جهان برسد
نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد
شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد
چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک‌عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...
رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد
به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد
رها کنی‌، بروند و دوتا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطة جهان برسد
گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌
که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند
به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

نجمه زارع

لینک
   سرنوشت   

با این همه منفی اندوهبار
با آیینه‌ها بدرود گفتم
کارم را وانهادم،
خواستم کوری باشم در کنجی
و برای همگان آواز سر دهم
بی آن ‌که کسی را ببینم،
چون همه اندکی شبیه من بودند.

اما در این میان گفتی که می‌خواستم
از پس پشت خود را بنگرم،
از آنجا که بی‌چشم ایستاده بودم
آنجا که سرنوشتم تیره بود.
آواز خواندن چون کوری عامی
بار و بری نداشت:
زیرا خیابان هرچه تلخ‌تر می‌شد
خود را شیرین‌تر می‌دیدم.

به این چنین خویشتن‌پرستی
محکوم بودم،
پس با نمایی ریاکارانه خود را آراستم
وان عشق ژرفی را
که کاستی‌هایم را می‌آفرید، نهان داشتم.
ازین سان هماره خوشبختم
بی‌ آن که هیچ‌کس
به بیماری بی‌کرانم پی برد:
به آن رنجی که در عشق به خود کشیده‌ام
بی‌آنکه، شاید، پاسخی گرفته باشم.


برگرفته از کتاب:
نرودا، پابلو؛ پایان جهان؛ برگردان فرهاد غبرایی؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات نیلوفر 1388.

لینک
   ای عشق ای عشق چهره آبیت پیدا نیست   

کوچولو که بودم سرگرمی مورد علاقه ام این بود که ساعت ها پای ضبط صوت فکستنی بشینمو نوار کاست گوش کنم و یکی از محبوب ترین کاست هام "خروس زری پیرهن پری " بود. گاهی 2-3 بار در روز گوش می کردمو شعراشو با نوار می خوندم:

"روباهِ دمش درازه حیله چی و حقه بازه

تا چشم به هم بزاری میبینی که سرنداری

کله پا شدی تو زندون نه دل داری نه سنگدون ..."

 

وقتی تو کلاس درس می خواستیم شیطونی کنیم رو کاغذ واسه هم شعر می نوشتیم و به هم می دادیم. از اون کاغذ پاره ها مقداریش یادگاری مونده وشعرهای شاملو با دست خط های همکلاسی هام هنوز کلی زنده است و با من حرف می زنه.

"چه بی تابانه می خواهمت که دوریت آزمون تلخ زنده به گوری، چه بی تابانه تو را طلب می کنم."

بزرگتر که شدم یه دفتر شعرداشتم که توش واسه دل خودم شعرهایی رو که دوست داشتم خوش نویسی می کردم. شعرهای شاملو رو دوست داشتم و می نوشتم و حفظ می کردم.گاهی نمی فهمیدم چرا این شعر رو گفته اما به نظرم می اومد که همه چی تو شعراش سرجاشه و از هر شعردیگه ای بیشتر بهم احساسات مختلف رو منتقل می کنه.اون روزا فکر نمی کردم این شاعر ارزنده اینقدر زود از میان ما بره و هیچ کس نتونه جای خالیشو در فرهنگ و ادب ایران و به خصوص شعر نو پرکنه.

"روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی  و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم  ...

و من آن روز را انتظار می کشم ؛

حتی روزی که دیگر نباشم ..."

یادمه دوم مرداد سال 79 پشت درٍ "نشر پنجره" نوشته بود "شاعر آب و آیینه " درگذشت.

 

افسوس...

 

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزدِ گورکن
                از بهای آزادیِ آدمی
                                        افزون باشد.

احمدشاملو(تولد ۲۱ آذر ۱۳۰۴، مرگ ۲ مرداد ۱۳۷۹)

لینک
   یک شعر   

 حقیقت دارد
 تو را دوست دارم
 در این باران
 می خواستم تو
 در انتهای خیابان نشسته
باشی
 من عبور کنم
 سلام کنم
لبخند تو را در باران
 می خواستم
 می خواهم
 تمام لغاتی را که می دانم برای تو
 به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
 دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
 امروز نگویم
خانه را برای تو آماتده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
 تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
 آنقدر بمیرم
 تا زنده شوم

احمد رضا احمدی

 

لینک
       

عید 90 هم بالاخره رسید و تعطیلات نوروزی امسال نیز معمولی تر از همیشه به اتمام رسید. با ناباوری کامل سه دهه از زندگی سپری شده و احتمالا بقیه اش هم به همین سرعت خواهد گذشت!

البته در مجموع استراحت و سیاحت و وقت گذرانی همیشه خوبه و زیاد هم مقید زمان و مکان نیست اما باید اعتراف کنم مدت هاست اتفاق خیلی خاصی که نشان از تغییر سال به معنایی فراتر از تجدید تقویم های رومیزی و دیواری خانه و دفتر داشته باشه ، برای ما که نیفتاده شما رو نمی دونم.

اما در این فرصت مقتضی بهاری، مجالی بود تا چند فیلم ببینم که بد نیست اینجا اندکی در مورد برخی شون صحبت کنم:

١.       Let me in

 

شاید یکی از پرطرفدارترین ژانر های سینمایی، ژانر ترسناک باشه، چه این فیلم ها را دوست داشته باشیم چه ازشون بدمون بیاد، باید بپذیریم که این فیلم ها توانسته انددر طول سالیان دراز، سود سرشاری را به جیب سازندگانشان جاری کنند، تلفیق این ژانر با سایر ژانرها از قبیل علمی، تخیلی، کمدی، درام، تاریخی، انیمیشن و ...، افق های جدید و گسترده ای را پیش روی خالقان آن قرار داده است، فیلم هایی که ابعاد گوناگونی را شامل می شود، از "نمایش ارواح" و "انسانهای فناناپذیر" و "موجودات خیالی وحشتناک" گرفته تا "کشتارهای بی رحمانه" و "سلاخی های وحشیانه" و "بدنهای تکه تکه شده" و" خون فراوان" و همین طور فیلم های ترسناک روانشناختی، که شاید هیچ صحنه فیزیکی ترس هم نداشته باشد ولی  من به شدت معتقدم که بسیاری از آنها به مراتب ترسناک تر از موارد فیزیکی ترس، از کار در آمده اند، همچون آثار بسیار موفق "دیگران" و "روانی".

یکی از مواردی که خود من را به شدت می ترساند ،استفاده از بچه هایی است که روح شیطانی در آنها رسوخ کرده که شاید معروفترینش،  فیلم "جن گیر" باشد که هنوز بعد از گذشت سالیان، آن را یکی از ترسناکترین فیلم های  همه عمرم می دانم، شاید به این علت که آنرا در بچگی دیدم و هنگام دیدن دندان هایم از ترس به هم می خورد  و تمام شب منتظر بودم تا دخترکی جن زده ناگهان در اتاقم ظاهر شود !! و باردوم هم در یک ویلای درندشت در شمال که هرلحظه منتظر ظهورشیاطین و اجنه درآن بودی!

فیلم" Let Me In " هم از وجود بچه های اهریمنی و خون آشام بهره می گیرد . این درام ترسناک  به کارگردانی "مت ریوز" بر پایه فیلم ترسناک -رومانتیک سوئدی "آدم درست را راه بده" ( ساخته "توماس آلفردسون" 2008) دوباره بازسازی شده است، فیلمی که در "جشنواره تریبکا" در سال 2008، "جشنواره فیلم اروپا" و همچنین "انستیتوی فیلم سوئد"، جوایز زیادی برد و توجه منتقدان بسیاری را بخود جلب کرد.

داستان فیلم، روایت دوستی پسری نوجوان به نام "اوون" با "ابی" دختر خون آشامی است که در همسایه گی شان در نیومکزیکو در اوایل دهه 80 میلادی زندگی می کند، پسر 12 ساله تنها و غمگینی که هیچ دوستی ندارد و پدر و مادرش در حال جدایی اند، در مدرسه وضعیت بدی دارد و مورد آزار قرار می گیرد، تا اینکه روزی متوجه نقل مکان کردن این همسایگان جدید می شود، بتدریج دوستی این دو زیادتر می شود و ابی مرموز به او می گوید که در مواقع آزار و تهدید دیگران، می تواند روی کمکش حساب کند. و پس از ناباوری ابتدائی اوئن، ابی نشان می دهد که قدرتی فراتر از انتظار دارد.

شروع داستان در 1983 در لوس آلموس نیومکزیکو است، جایی که کارآگاه پلیس به نام "الیاس کوته آس" برای دیدن مردی که صورت وحشتناکی دارد با بازی "ریچارد جنکینز" به بیمارستان می رود، وقتی برای پاسخگویی به تلفن بیرون می رود، صدای جیغی شنیده و در برگشت مشاهده می کند که متهم خودش را از پنجره به بیرون پرت کرده است.

در فلاش بک شاهد رویدادهای اتفاق افتاده در داستان هستیم. احتیاج ابی به خون و تهیه کردن آن توسط پدرش (تا مدت ها فکر می کنیم که پیرمرد پدر ابی است)، مانند "کشتن یک دونده" و انداختن جسدش در دریاچه برای اینکه ابی مقصر شناخته نشود و اینکه علی رغم درخواست پدرش که از ابی می خواهد، دیدار و دوستی با اوئن را متوقف کند، به این کار ادامه می دهد و حتی رابطه عاطفی میان این دو به وجود می آید

خون آشام فیلم بگذار وارد شوم، با دراکولا و همه ومپایرهای رنگارنگ دیگر تاریخ سینما متفاوت است. او برخلاف آنها، ظاهر معصوم و رقت انگیزی دارد. ما نیز همانند اوئن با دیدن ظاهر ژنده اش و هنگامی که پابرهنه در میان برف راه می رود یا تنها در سرمای شب وسط حیاط می نشیند، دلمان برایش می سوزد چون هنوز نمی دانیم او چه موجود درنده و هولناکی است که می تواند مثل دوالپا در گوشه ای کمین کرده و ناگهان بر روی شانه قربانی اش بجهد، دست ها و پاهایش را دور بدن او حلقه کند و رگ گردنش را در چشم به هم زدنی با دندان پاره کرده و خونش را بمکد.

وقتی اوون او را با خود به گردش می برد و برایش شکلاتی را که دوست دارد می خرد، او که جز خون خوراک دیگری نخورده، از خوردن شکلات حالش به هم می خورد.

فیلم چیز زیادی درباره گذشته ابی خون آشام به ما نمی گوید. او مانند شبحی در تاریکی از راه می رسد و مدتی را در همسایگی اوون می ماند و بعد از اینکه پیرمرد را از دست می دهد، شبانه از آنجا می رود.

ابی با اینکه خون آشام است اما آزارش به اوون نمی رسد و حتی از او در مقابل هم کلاسی های مردم آزارش، حمایت می کند. به همین دلیل، زمینه اصلی ترس فیلم که قرار گرفتن شخصیت محوری (قهرمان داستان) در موقعیت دلهره انگیز و هولناک است، از بین می رود.

بگذار وارد شوم، بیشتر از آنکه فیلمی ترسناک باشد، تریلری روانکاوانه است. در واقع جز چند صحنه شوک آور و هیجان انگیز، هیچ صحنه ترسناکی از نوع متعارف ژانر فیلم های ومپایر در فیلم وجود ندارد.

رنگ های چرک و مرده و فضاهای سرد و یخ زده، تناسب خوبی با موقعیت روحی و روانی شخصیت های انسان گریز و آسیب پذیر فیلم دارند.

یکی از صحنه های درخشان فیلم لحظه ای است که کارآگاه پلیس (با بازی خوب الیاس کوتیس) مورد حمله ابی واقع می شود و ابی با خشونت و درنده خویی هولناکی رگ گردن او را پاره کرده و شروع به خوردن خون او می کند.

در این هنگام اوون را می بینیم که در اتاق دیگر ایستاده و این منظره هولناک را نگاه می کند. کارآگاه پلیس بی نوا ملتمسانه دستش را به سمت اوئن برای کمک دراز می کند اما اوئن پس از اندکی تردید، به جای کمک به او در را می بندد و با این کار در واقع به ما می گوید او انتخابش را کرده است و بین انسان ها و خون آشام ها، هیولا را برگزیده است.

فیلم البته علاوه بر لایه ظاهری ترسناکش، معناهای پنهان و استعاری هم دارد چرا که در دهه هشتاد آمریکا اتفاق می افتد، در دوره ریاست جمهوری رونالد ریگان که تصویر او از تلویزیون پخش می شود که از پروژه جنگ ستارگانش حرف می زند، در زمانه ای که ملت آمریکا گرفتار بحران اقتصادی و یاس عمومی است و ابی خون آشام که برای رهایی اوئن از راه می رسد، استعاره ای از آن فانتزی رهایی بخش است که این بار در قالب هیولا و کودکی خون آشام ظاهر شده است.

دیدن فیلم های ترسناک را در هر سنی و به هر کسی پیشنهاد نمی کنم؛ اما شاید گاهی اوقات خصوصا در ایام تعطیل خالی از لطف هم نباشد.

٢.   Never let me go

 

«هرگز نگذار بروم» یک داستان عاشقانه با طرح مفاهیمی است که شاید کمتردرزندگی روزمره به آن فکر کنیم .

این فیلم اقتباسی است از یک رمان پر فروش با همین نام، نوشته کازو ایشی گورو .

کتی، تامی و روث در زمان و دنیایی زندگی می کنند که برای ما آشنا به نظر می آید، اما آنها اصلاً شبیه هیچ چیزی که ما می شناسیم نیستند. آنها دوران کودکی خود را در هایلشام، یک مدرسه شبانه روزی به ظاهر آرام می گذرانند. وقتی آنها پناهگاهی به نام مدرسه را ترک می کنند، حقیقت وحشتناک سرنوشت خود را به آنها نشان می دهد. آنها باید با احساسات عمیقی چون عشق، حسادت و خیانت که دوستی شان را تهدید می کند، مقابله کنند.

اینکه من به خواست خود، برای نسل بعدی ام قسمت هایی از اعضای بدنم را که می توانند جان اشخاص دیگری را نجات دهند، به جا بگذارم، کاری است که ممکن است بسیاری از ما نسبت به انجام آن اقدام کنیم ولی "زندگی " در «هرگز نگذار بروم» نقش یک «اهدا کننده» را دارد. به این دلیل که گذشته از همه چیز، این همان هدفی است که "شما " به خاطرش به دنیا آمده اید!؛ اینکه یک "اهداکننده " باشید. در فیلم، جامعه ای وجود دارد که قسمت اعظم آن را کودکانی تشکیل می دهند که در آزمایشگاهی به وجود آمده اند تا نقش «اهداکننده» را داشته باشند. آنها به معنای واقعی هیچ پدر و مادری ندارند. حتی آنها خودشان هم نمی توانند پدر و مادر شوند. آنها به وجود آمده اند تا قلب، کلیه، کبد و دیگر اعضای مفیدی را پرورش دهند و بعد بدبختانه، بعد از اینکه خیلی از آن اعضا را از بدنشان جدا کردند، بمیرند.( در فیلم از لفظ complete به جای مردن استفاده شده است!)

وقتی رمان کازو ایشیگورو را خواندم هدف "اهداکنندگان" تا اواسط کتاب برایم مبهم باقی مانده بود. در فیلم این هدف برایمان واضح است اما نه در مورد مشخص کودکان. آنها در محدوده یک دنیای بسته زندگی می کنند که سیستم ارزشگذاری اش بر پایه اینکه آنها تا چه حد و با چه میزان موفقیتی توانسته اند خود را وقف کنند، به آنها افتخار می بخشد. آنها این را می پذیرند. این همه چیزی است که در طول زندگی شان فهمیده اند. یکی از خطرناکترین مفاهیم جامعه انسانی این است که کودکان به آنچه که به آنها گفته شده اعتقاد داشته باشند. آنهایی که می توانند خارج از این سیستم رشد کنند بزرگسال می شوند؛ مقامی که اغلب به کمک پدر و مادرشان به دست نیاورده اند.

ما با 3 کودک «اهداکننده» روبرو می شویم؛ یک بار وقتی کم سن و سال هستند و یک بار هم وقتی بزرگترند. آنها کتی، تامی و روث هستند که نقش آنها در دهه سوم زندگیشان توسط کری مولیگان، اندرو گارفیلد و کایرا نایتلی بازی می شود. آنها در هایلشام، یک مدرسه شبانه روزی در حال ترقی برای اهداکنندگان، پرورش پیدا می کنند. مترقی به معنای آزمایشگاهی برای اثبات این فرضیه که این نوزادان داخل لوله های آزمایشگاهی، انسان واقعی هستند. البته که آنها انسان هستند، ما این طور فکر می کنیم. اما این باعث نمی شود تا جامعه بزرگتر هم قانع بشود تا اینگونه فکر کند. اگر شما در شرف تصرف قلب کسی هستید، آیا تمایل ندارید که ماهیت منبع را مشخص و مجسم کنید؟ باید این کار را بکنید. اگر شما قلب مرا بگیرید، اصلاً دلم نمی خواهد برای من ناراحت و افسرده شوید. این قلب، دیگر متعلق به شماست. شما باید هزینه ها را بپردازید.

کارگردان، مارک رومانک، آگاهانه از ایشیگورو در مخفی کردن هرگونه معنایی در حصار یک داستان انسانی پیروی می کند.شاید این فیلم یکی از بهترین نمونه های اقتباسی در چند سال اخیرباشد! فیلم در مورد کتی، تامی و روث و دنیای آنهاست و نمی توان آن را تمثیلی درست از سال 1984 دانست. فیلم شما را با این سوال روبرو می کند که چطور با علم به اینکه یک انسان به حساب نمی آیید و تنها یک منبع مصرف کننده هستید، به زندگی ادامه می دهید؟
 این فیلم در موردمفهوم یکدلی است. در مورد اینکه روث چگونه پی به عشق بین کتی و تامی به عنوان دو جوان می برد و خودخواهانه این روند را مختل می کند. در مورد اینکه چطور حالا که شاید خیلی هم دیر باشد او می خواهد گذشته را جبران کند. در مورد شایعه ای قدیمی در هایلشام که اگر دو «اهداکننده» عمیقاً عاشق شوند، ممکن است مجبور به دریافت یک تعلیق کوتاه مدت شوند. اما اگر استادانشان بتوانند باور کنند که آنها می توانند عاشق شوند، آنها به این باور می رسند که انسان هستند. برای اینکه موجودی با روح شناخته شوی دو ابزار نیار است: آزادی اراده و قابلیت عشق ورزیدن. «اهداکنندگان» واجد هر دو شرط هستند. فیلم از این زاویه بسیار تفکر برانگیز و ظریف است.

 اتفاقی که در حال رخ دادن است را باید با تفکر از دل فیلم بیرون کشید. فیلم کلمه به کلمه همه چیز را به طور صریح بیان نمی کند و از ما می خواهد که با بصیرت به آن نگاه کنیم. حتی اتفاقات، خودشان تابع تفاسیر مختلف هستند. احتمالاً کاراکترها نمی دانند که چه چیزی را در مورد خودشان آشکار می کنند. آنها قطعاً تمامی حقیقت را در مورد وجود خود نمی دانند ،اما ما می دانیم زیرا که ما انسانهایی آزاد هستیم.

به عنوان کسی که ندرتا  نسخه های سینمایی کتاب هایی که خوانده ام راضی ام می کند ، از دیدن این فیلم و به ویژه  بازی هنرپیشگان اصلی آن بسیار لذت بردم.

 

٣.     The Next 3 days

 

راسل کرو‌ در این فیلم نقش معلمی را بازی می کند که سعی دارد همسر زندانی‌اش را که بی‌جهت به‌ مرگ محکوم شده است با فراری دادن او از زندان نجات دهد.

در فیلم 3 روز بعد،  راسل کرو به خوبی در قالب یک معلم کالج تازه کار ظاهر می شود  و سپس به شکلی  ناگهانی به مردی تبدیل می شود که قصد فراری دادن همسرش از زندان را دارد. در نقش آفرینی هایی به این سبک از راسل کرو، ما نا خود آگاه یاد بازی او در فیلم گلادیاتور می افتیم . اما وی با مهارت تمام درنقش این معلم متعهد و مقرراتی حاضر می شود و حس همذات پنداری را به شدت در بیننده تقویت می کند.

ظاهرا این فیلم بازسازی یک فیلم فرانسوی به نام " همه کار به خاطر او" می باشد که متاسفانه من آن فیلم را ندیده ام. 

کرو و بنکس در نقش جان و لارا بارنن بازی میکنند، یک زوج اهل شهر پیتسبرگ با یک فرزند پسر که شما خواهید دید زندگی این خانواده در یک شبانه روز به طور کامل از هم می پاشد. بعد از یک شب خوب برای این خانواده، در هنگام صبح، ناگهان درب خانه شکسته میشود و نیروهای پلیس به داخل خانه هجوم می آورند  و لارا را کشان کشان به جرم قتل از خانه بیرون می برند. جان میداند  که لارا  قتلی مرتکب نشده یا بهتر بگویم، نمی توانسته قتلی مرتکب شده باشد ولی شواهد موجود چیز دیگری را نشان می دهد. لارا انگیزه کافی برای قتل داشته، فرصت کافی برای قتل نیز در اختیارش بوده و لکه خونی که بر روی لباسش وجود دارد با نمونه خون مقتول یکی است. در کل اوضاع خیلی بد به نظر می رسد .

جان سعی می کند به هر طریقی که شده شغل سابق خود (تدریس) را حفظ کند و تربیت فرزندشان را به بهترین وجه ممکنه ادامه دهد. او فردی مقرراتی، باهوش و پیرو اصول و ارزشهاست. همسر جان که باز داشت شده در دادگاه نیز گناهکار شناخته می شود که همین امر باعث عصبانیت و بی قراری شدید جان می شود.تلاش جان جهت اعتراض به رای دادگاه و نجات همسرش نیز  به جایی ختم نمی شود. او متوجه می شود که همسرش سه روز بعد به زندان ایالتی  منتقل خواهد شد. پس تصمیم میگیرد که به هر نحوی شده همسرش را ظرف مدت سه روزی که برایش باقی مانده از زندان فراری دهد.

از اینجا به بعد با یک فیلم در سبک فیلم های "فرار از زندان" طرف هستیم. نقشه هایی که جان در این راه اجرا میکند جالب  هستند. از این لحظه به بعد جان ناگهان از یک معلم ساده زبان انگلیسی به یه یک فرد همه فن حریف تبدیل می شود. او تحقیقات آنلاین بسیاری برای نقشه فرار انجام میدهد، با فردی که قبلا از زندان فرار کرده (لیام نیلسن) صحبت می کند و نکات زیادی را در این مورد از او سوال میکند و به دنیای زیر زمینی و خلافکاران شهر پیترزبورگ نیز برای بدست آوردن اسلحه وارد می شود.

در طول فیلم شما همیشه با این سوال موجه خواهید بود که آیا لارا واقعا قتلی مرتکب شده یا خیر؟ در فیلم شاهد صحنه های فلش بک سیاه و سفید و تاری هستیم که سعی در برداشتن پرده از واقعیت دارند.  این صحنه ها نشان میدهند که بله، واقعا امکان دارد لارا قاتل باشد.
تعداد زیادی از صحنه های لارا با بازی خانم الیزابت بنکس در پشت میله های زندان اتفاق می افتد، جایی که احساس نا امیدی شدیدی در او به وجود می آورد. پسرش از حرف زدن محبت آمیز و مودبانه با او خودداری می کند. بودجه و اندوخته نقدی خانواده هم ته کشیده و  او واقعا امیدی به نجات خود توسط جان ندارد و همین امر نیز او را بیشتر در حالت افسردگی قرار می دهد.

فیلم " سه روز بعد" فیلم بدی نیست. هرچند از آن گونه فیلم هایی است که به علت مطرح شدن بسیاری از جزییات روند آن به کندی پیش می رود ولی به طور کلی  نظر من را به خود جلب کرد. ضمنا این فیلم هم مشابه بسیاری از فیلم های جدید و هالیوودی در ایام عید از تلویزیون جمهوری اسلامی هم پخش شده است!

فیلم های دیگری که در این ایام دیدم عبارت بودند از:

1.      1. The tourist

2.      Love and other drugs

3.      Unstoppable

4.      Season of the witch

5.      Hereafter

6.      و البته یک فیلم ایرانی به اسم "پسرآدم دختر حوا" !

لینک
       

«Remember Me»

Christina Rossetti - (1830-1894) 

Remember me when
I am gone away,
Gone far away into the silent land;
When you can no more hold me by the land;
Nor I half turn to go
yet turning stay.
Remember me, when no more day by day
you tell me of our future that you planned:
only remember me;
you understand
It will be late to
counsel then or pray
.

yet if you should
forget me for a while
and afterwards
remember, do not grieve:
For if the darkness and corruption leave
A vesige of the thoughts that once I had,
Better by far you should forget and
smile
Than that you should
remmeber and be sad.

 «مرا به یاد آور»

مرا به یاد آور

آن‌گاه که خواهم رفت

آن‌گاه که به سرزمین سکوت خواهم رفت

آن‌گاه که دستان تو دیگر

جایی برای آرمیدن من نخواهد بود

نه...
دیگر هیچ‌گاه بر نخواهم گشت

برای بودن، در کنار تو

مرا به یاد آور

آن‌گاه که روزها از پس روزها نمی‌آیند

مرا به یاد آور

آن‌گاه که در باره‌ی نقشه‌هایی می‌گویی

که برای آینده‌مان کشیده‌ای

می‌دانی که اکنون دیر است

برای گفت‌وگو کردن

برای دعا خواندن

غمگین نباش

اگر باید اندک زمانی  فراموشم کنی...

که باز به یادم خواهی آورد

برای رهایی از تاریکی و فساد

این‌که به خاطرم آوری و غمگین باشی

این‌که رد پای من بر گذرگاه افکارت حک شود،

بهتر است

از همه چیز را فراموش کردن

و لبخند زدن.


کریستینا روزتی

لینک
   دست از مس وجود چو مردان ره بشوی / تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی   

مدت ها بود ازسینمای ایران و دیدن فیلمِ ایرانی دلزده شده بودم و اگر هم به بهانه ی بودنِ  با دوستان به دیدن فیلمی می رفتیم ، جنبه ی با هم بودن و وقتی با دوستان گذراندن پررنگ تر بود تا دیدن فیلم و تغذیه روح و اضافه شدن اطلاعات و بحث و تفکر و ...

بعد از پایان فیلم هم هنوز به محلی برای تغذیه ی جسم نرسیده ، کل موضوع فیلم و ساعتِ صرف شده یا به عبارت مناسب ترتلف شده به فراموشی سپرده می شد. تنها چیزی که از یک بعدازظهر سینمایی برایم باقی می ماند توصیه ای برای ندیدن فیلم بودبه آنهایی که فیلم را ندیده بودند و مقداری هم ناله و زاری از ضعیف و بی محتوابودن فیلم ها و افول سینمای ایران.

در این برهوت فیلمِ خوب حتی از نوع فرنگی ،  تحریم جشنواره فیلم فجر و پناه گرفتن در ساحل فیلم های هالیوودی ، دیدن فیلمی که هم داستان قابل اعتنایی داشته باشد و هم به لحاظ سینمایی عناصر خوب و مناسبی را در کنار هم قرار داده باشد واقعا پدیده ای نادر است.

البته من نمی توانم علاقه ام به دیدن فیلم" طلا و مس" را به دلیل همذات پنداری با زهرا سادات ِ مبتلا به ام اس کتمان کنم. زمانی که فیلم در سینما اکران شد تابستان بود و گرمای هوا دوباره این هیولای خفته را قلقلک داده بود. ترجیح دادم در شرایطی که داشتم به دیدن فیلمی که رنج ها و دردهای روحیِ  روزهای اولِ بیماری و تلخی و سیاهی آن لحظه ها  را برایم زنده می کرد، نروم .

برای همین صبر کردم تا  دی وی دی فیلم عرضه شد و این گونه بود که فیلم را در منزل و در کنار شومینه دیدم و حقیقتا خوشحالم که دیدن فیلم را برای شرایط روحی مناسب تر به تاخیر انداختم.

" طلا و مس " فیلمی است که توانایی کارگردانش را در روایتِ روانِ اثر به شدت به رخ می کشد و حقیقت تلخِ بیماری مرموز وموذی ام اس را به زیبایی در مقابل دیدگان بیننده منعکس می کند .

 این در حالی است که به موازات آشنایی و همدردی بیننده با بیماری که به ناگاه با ناتوانی های عمده ای روبرو شده است، به حریم خانواده یک طلبه ی شهرستانی نیز وارد وبا روزمرگی های زندگی او،مشکلاتش ، روابطش با فرزند و همسر آشنا می شویم. داستان طلا و مس حول محور زندگی خانواده می گذرد . مادرِ خانواده ای طلبه که تازه از شهرستان به تهران آمده اند" ام اس" می گیرد . حال طلبه جوان می ماند با نبود همسرش و فرزندان کوچکی که به مادر احتیاج دارند . همایون اسعدیان-کارگردان فیلم- با قراردادن آقا سید در منزل وتصویرِ کردن درگیری های او با فرزندان کوچکش  به آرامی شخصیت طلبه جوان را به بیننده نشان می دهد و همان گونه که سید با زوایای شخصیتی زهرا سادات آشنا می شود بیننده نیز به روح بزرگ این زن پی می برد . سید در نبود زهراسادات به وجود روح جاری او در زندگی اش می رسد .کم کم می فهمد که همسرش در تمام سال های زندگی در کنارش بوده و با فداکاری های خاص که تنها از یک زن بر می آید او و زندگی اش را حمایت کرده است و حالا با مریضی او همه چیز کم کم برای سید آشکار می شود .و این بار مرد که برای خواندن درس اخلاق به تهران کوچ کرده با همه سختی ها اخلاقیات را در زندگی اش آن گونه که باید باشد ( نه آن گونه که هست ) پیاده می کند و با همه سختی ها کرامت زهرا را حفظ می کند .

اسعدیان، از بهروز شعیبی و نگار جواهریان چنان بازی گرفته است که اگر بیننده پس زمینه ی ذهنی از آنها نداشته باشد می تواند تصویر واقعی از این کاراکترها بسازد. بازی فوق العاده کارگردان جوان سینمای کودک، بهروز شعیبی آنقدر تاثیر گذار است که احساس می کنیم واقعا یک طلبه روحانی است و درس حوزوی می خواند و نگار جواهریان نیز آن چنان قدرتمند و توانمند ظاهر شده که سکانس هایی نظیر درست کردن ماکارونی برای فرزندانش  و یا رویارویی با همسرش هرگز از ذهن مخاطب پاک نمی شود.

 بهروز شعیبی بعد از کارگردانی فیلم باغ آلوچه و چند دستیار کارگردانی نقش یک طلبه جوان را به زیبایی ایفا کرده است . حالت نگاه ، راه رفتن و لحن کلام همگی حاکی از تسلط او بر نقش است . تصویر روابط سید و همسرش با حفظ همه حریم ها و حرمتی که به یکدیگر می گذارند حکایت از گم شدن روح زندگی خیلی از آدم هایی است که با ادعا های عجیب و غریب تنها فاصله بین مرد و زن را بیشتر می کنند.

لحظه هایی را که زهرا سادات با زاری وتمنا  از خدا می خواهد که از این خفت راحتش کند، لحظاتی است که شاید برای اکثر بیماران ام اس به خصوص در ماه ها و سال های اول بیماریشان اتفاق افتاده و نگاه های هراسان و نگران زهرا سادات به خانه و زندگی و فرزندانش آنقدر آشناست که ناخودآگاه خاطرات دست و پنجه نرم کردن های خودم با شرایط جدید برایم تداعی شد.
نگار جواهریان را در" تنها دو بار زندگی میکنیم" و "هیچ" دیده بودم و در اولی بیشتر دوست داشتم ولی با ایفای نقش زهرا سادات ثابت کرد با زوایای مختلف نقش آشناست و خوب از پس اجرای آن بر می آید . او در همه سکانس ها خوب است ، از درست کردن غذا تا درد و دل کردن با همسر و .... غم و استیصالی که جواهریان با نگاهش به ببیننده منتقل می کند روح تماشاگر را درگیر تنهایی و بی کسی و مظلومیت زنی می کند که همیشه در کنار همسرش بوده و آرامش را به زندگی هدیه داده است .

اسعدیان در روایت داستان خانواده نیم نگاهی به بازخورد شخصیتی قشر روحانی در جامعه دارد . سکانس هایی مانند برخورد اولیه پرستار با سید یا وقتی سید با دخترش به مدرسه می رود به زیبایی منعکس کننده نوع نگاه جامعه در برابر این قشر است . نشان دادن رفتار های سید در مواجه با پرستار همسرش زمانی که به منزل او می اید حاکی از نوع رفتار جامعه است . جامعه ای که همواره پایبندی به اخلاقیات را فریاد می زند اما در بسیاری از لحظات توجیهی برای بی اخلاقی حاکم بر فضای جامعه ندارد .

کارگردان فیلم تماشاگر را همراه سید می کند ، با او همه تلخی ها و زیبایی ها زندگی اش را تجربه می کند و دار قالی را زمانی به پایان م یبرد که به خوبی روح تماشاگر را مانند سید صیقل داده است .تنها در سایه مشکلات است که میتوان با عشق و محبت و صبر مس وجود را به طلا بدل کرد .

سکانس های زیبای فیلم زیاد هستند، مثل دیالوگ های زهرا سادات با سید وقتی که برایش برس و عصا خریده است یا سکانس حضور پرستار در منزلِ روحانی، قرآن خواندن نوه ی معلول صاحبخانه  در حضور سید و خاموش کردن ضبط صوتش که فقط یک نوار ترکی دارد، کشیدن پرده ی  اتاق برای نینای نای، جلو جلو راه رفتن دختر خانواده هنگامی که پدرش لباس روحانیت را به تن کرده و یا لحظاتی که دختر پدرش را سر به سر می گذارد،

شاید یکی از ایرادات فیلم که توی ذوق می زند،  انتخاب ِمهران رجبی در نقش روحانی است که واقعاً آنقدر تکراری شده که حتی باورپذیریش را از دست داده است. برخوردخانم دکتر با بیمار و سید نیز بسیار تصنعی و خشک درآمده است، هرچند متاسفانه اکثر پزشکان متخصص ما، احساسات مریض و خانواده اش را درک نمی کنند و به شکلی جدی و رادیویی توضیحات بیماری و روند درمان رابه همراهان می دهند.

(یادم هست زمانی که دکتر با لحنی خالی از هرنوع احساس ازمن پرسید : "سوالی نداری ؟ این بیماری سرما خوردگی نیستش ، الان بری خونه کلی سوال برات پیش میاد" آنقدر بغض داشتم که نمی توانستم حتی جوابی یک کلمه ای از گلویم خارج کنم.)

 اما برخوردی که از پزشک معالج در فیلم می بینیم  نوعی توهین و بی توجهی به بیمار را نشان می دهد که قطعا در مورد هیچ پزشک متعهدی صادق نیست.

در مجموع می توانم بگویم فیلم «طلا و مس» یک جور دیدن یا تمرین بهتر دیدن و دوباره دیدن است.

 

این هم هفت سکانس عاشقانه ی فیلم که سادگی و صفای محبت یک زن بی آلایش را به مرد و زندگیش به تصویر کشیده ، چیزی که شاید سال هاست از زندگی خیلی از زوج های امروزی و به اصطلاح مدرن رخت بربسته است:

 

1.       سکانس اول: عبای نو یادت نره
سید رضا روی صندلی ای در حیاط نشسته. زهرا سادات هم بالای سرش ایستاده و دارد موهای همسرش را اصلاح می‌کند: «آقا سید، یه چیزی می‌گم نه نیاری‌ها، خوب؟» /«امر بفرمایید»/ «فردا برو بازار یه عبای نو بگیر. اون عبا دیگه پاک کهنه شده..» همین جا دست زهرا سادات می‌لرزد و سید رضا سرش را می‌کشد. «طوری شد؟ بذار ببینم، خدا منو بکشه!»
زهرا سادات جوری به سید رضا حکم می‌کند که آدم تعجب می‌کند ولی بعد که معلوم می‌شود حتی آن تحکم هم به خاطر خودش نیست؛ به خاطر این است که دوست دارد شوهرش لباس نو به تن کند، همه چیز توجیه می‌شود.

2.       سکانس دوم: ماشاءالله سید
صبح است. زهرا سادات دارد عاطفه جونی‌اش را آماده می‌کند که ببردش مدرسه. سید رضا هم عبای نویش را پوشیده و آماده رفتن: «آقا سید! امروز هوا خیلی سرده. شال گردنت یادت نره‌ها!» زهرا دکمه عاطفه را می‌بندد و امیر علی را بغل می‌کند که رضا می‌ایستد مقابلش «ماشاءالله آقا سید» این را زهرا با مکث و بهتی از سر عشق می‌گوید و شال گردن طوسی‌ای را که تازه بافته روی گردن سید می‌اندازد.

3.       سکانس سوم: غم فشرده نای مرا
این صحنه شاید دردناک ترین صحنه فیلم باشد. زهرای بی پناه دارد با یک نوع تحقیر و هیچ انگاشته شدن میان تعدادی غریبه از بیماری اش خبردار می‌شود. سید رضا با یک نگاه پر از غم، چشم از زهرا بر نمی‌دارد و لبخند تلخی می‌زند. زهرا ولی نمی‌تواند این حجم درد را تحمل کند و سرش را می‌برد زیر ملحفه.
در این صحنه دیالوگی بین رضا و زهرا برقرار نمی‌شود و راستش نیاز به هیچ حرفی هم نیست. نگرانی از بیماری زهرا سادات، نگرانی از نگرانی زهرا سادات و عشق را می‌شود از نگاه سید رضا دید.

4.       سکانس چهارم: نی نای نای یادت نره
زهرا دارد روی تخت بیمارستان نماز می‌خواند که سید از راه می‌رسد. «دکتر گفت که یکی دو روز دیگه مرخصت می‌کنن فقط یه شرط داره!» و بعد سرش را می‌برد نزدیک زهرا: «دکتر گفت وقتی زهرا سادات برگشت خونه باید برای بچه‌ها نی نای نای کنه حالا شاید منم باشم.» زهرا که انتظار ندارد چنین چیزی بشنود کلی خجالت می‌کشد: «ای وای خدا منو بکشه! سر به سرم می‌ذاری؟ می‌خوای منو از خجالت بکشی؟» روی تخت دراز می‌کشد و می‌خندد. رابطه سید رضا و زهرا سادات مثل رابطه جوانی‌های پدر مادرهایمان است. آن‌ها بعد از هشت سال زندگی هنوز هم با هم رودربایستی دارند و با هر حرف محبت آمیزی خیس عرق می‌شوند و مثلا گونه‌هایشان سرخ می‌شود.

5.       سکانس پنجم: تا حالا سرم داد نزده بودی
زهرا می‌خواهد برای بچه‌هایش ماکارونی درست کند ولی این وسط چهار، پنج بار می‌افتد زمین و ماکارونی‌ها، آب جوش و .. پخش زمین می‌شوند. ناراحت و عصبی با سید رضا که تازه از راه رسیده دعوایش می‌شود ولی بعد از دعوا رضا با یک پارچه اشک‌های زهرا را پاک می‌کند: «روم سیاه آقا سید» / «این جوری حرف نزن دلم می‌گیره‌ها»/ «شما تا حالا سرما داد نزده بودی‌ها، ماشاء الله صداتونم..»
زهرا سادات و سید رضا بعد از دعوا جوری با هم حرف می‌زنند که انگار به خاطر مهربانی بعد از دعوا، با هم دعوا کرده اند. زهرا سادات حتی از دادن زدن رضا هم تعریف می‌کند!

6.       سکانس ششم: شما این قدر خوش سلیقه بودی؟
دعوا که تمام می‌شد سید رضا از بسته خریدهایش رونمایی می‌کند. او به جز دو عدد عصا، قرص و... یک برس صورتی و یک روسری گل گلی قشنگ هم خریده. زهرا موقع دیدن روسری ذوق می‌کند، «چقدر قشنگه، این قدر خوش سلیقه بودی؟»/ «این به سر شما قشنگه» و موقع گرفتن برس: «چه قدر خوش رنگه برای موهای عاطفه خوبه»/ «نه دیگه. برای شما گرفتم. دوست دارم جلوی خودم موهاتو شونه کنی» ولی این شیرینی با یک اتفاق تلخ تمام می‌شود. زهرا از رضا می‌خواهد عاطفه را صدا کند تا کمک کند او برود دستشویی؛ «خب دستتو بزار رو شونه من! خودم می‌برمت»
دل آدم می‌گیرد. شرم و خجالت زهرا سادات و سکوت و درماندگی رضا بدجور غم انگیز است.

7.       سکانس هفتم: دوستت دارم
سید رضا، زهرا سادات و بچه‌ها را برده دشت پیک نیک. با محبت به زهرا نگاه می‌کند. زهرا دارد دشت را نگاه می‌کند که متوجه او می‌شود؛ «چرا این جوری بهم نگاه می‌کنی؟»/ «دوستت دارم... خیلی دوستت دارم» رضا بعد از گفتن این جمله انگار باری از روی دوشش برداشته اند، راحت می‌شود و روی زمین دراز می‌کشد.
انگار همه فیلم را دیده ایم که به این جمله برسیم.

 انگار همه عمر رضا این جمله را با خود حمل کرده و نتوانسته به زبان بیاورد.

 

لینک
       

پاییز که از راه می رسه ،

هق هقِ غم انگیزش که خیسم می کنه ،

 خش خشِ برگ های زرد و نارنجی اش که با کفِ کفشام آواز می خونه،

بوی مدرسه که با بوی نارنگی های ترش و ریز قاطی می شه،

 قارقار کلاغ ها که با طعمِ چای نبات و دونه های انارفرو داده می شه،

دوباره پریشونی و کلافگیِ مورد علاقه ام می آد سراغم ،دیگه نمی ذاره آروم بگیرم . باز بی قرارِنوشتن می شم . نمی تونم بغضمو نگه دارم . بی اختیار کلمه ها رو پخش و پلا می کنم رو کاغذ سفید، نه ...رو کاغذ خط کشی شده ی دفترسیمی .

 بعد هی می نویسم  ومی نویسم تا دستم درد می گیره، انگشتم بس که مدادرو فشار می دم باد می کنه، ته مدادم کامل جویده می شه و حرصم سرِ عالم و آدم خالی.

******

مدت هاست فکر می کنم  که این روزها دنیا دیگه جای آدم هایی مثل من نیست. یا من خیلی پیر و اُمل شدم یا بقیه پله های ترقی و تجدد رو 2 تا یکی طی کردن ! نه سنتی و قدیمی موندم که خیالم راحت باشه یه سری چیزها رو نمی فهمم نه امروزی و مدرن!

یا همرنگ جماعت می شی یا اگه می خوای سرِناسازگاری داشته باشی فقط خودتی که داغون می شی و افسرده. ترجیح می دم حتی با نزدیکان هم فقط درحد روزمرگی معاشرت کنم ، چون هربار خواستم یک قدم جلوتربذارم حسابی پشیمون شدم.

خلاصه این که بین هزارتا سوال بی جواب معلق موندم و تبدیل شدم به یک شاهدِ خاموش بر زندگی ...

*    این هم چند تا از مشاهدات:

ü    صحنه اول:

در یک مهمانی رفع تکلیفی و در میان کسانی که هیچ حرف مشترکی باهاشون- برای حتی سپری شدن وقت و رعایت احترام- پیدا نمی کنی با یکی از میانسالانِ مجلس معاشر می شم:

·        شما چند ساله ازدواج کردین؟

·        لبخند زورکی می زنم و صدای خودم رو می شنوم که می گه : 9 سال

·        اوا... پس چرا بچه ندارین؟

·        لبخند زورکی دوم... خوب دیگه!

·        مامانم رشته کلام رو به دست می گیره: درس می خونده آخه ! تازه فوق لیسانسشو گرفته!

·        لبخند زورکی سوم بدون کلام...

·        وا...دیر می شه خب!بدو دیگه !می خوای برات سفارش بدم؟

·        بله مرسی!

·        حالا چی خوندی؟

·        MBA

·        چی چی هست؟؟؟؟ 

·        هیچی ...یعنی ...درمورد مدیریت و ایناست.

·        آها ...به هرحال بجنب بابا!

از صحنه ی مکالمه دورمی شم که می خورم به یه گروه دیگه که دارن در مورد آخرین مدهای لباس بحث می کنن. تا منو می بینن همه با هم می گن:

·        ماشالله شما چه خوب هیکلتونو حفظ کردین... ورزش می کنین؟ یا رژیم دارین؟

·        مرسی...تقریبا هیچ کدوم...

·        اوا نمی شه که ! حالا نمی حواهی بگی نگو اماTotalCore  خیلی خوبه!

 

بحث که به ساکشن و لیزردرمانی می رسه صحنه رو ترک می کنم.

 

مشابه این مباحث با موضوعات "ردیف بودن دندان ها"، " تتوی خط چشم و خط لب " ، "قیمت سولاریوم "، " هزینه های سفره عقد و لباس عروس " و ... درگوشه و کنار مجلس درجریانه ...

 

می خزم تو آشپزخونه. شروع می کنم گفتمان با خدمت کارها که در حال رتق و فتق امورن !

 

******

ü    صحنه دوم:

 

خسته از معاشرت های اجباری ، دلتنگِ دوستی های ساده و قدیمی ، به ناچار سعی می کنم مکالمه ای روزمره با 2 تا از دخترهای به قول ِامروزی ها، داف! دست برقضا قراره امشب رو باهاشون بگذرونیم!-  که هنوز نمی تونم بفهمم چرا این جوری حرف می زنن، این مدلی لباس می پوشن و با این و اون فقط وقت می گذرونن برقرارکنم:

·        (با یه لبخند گشاد و بی حال): بچه ها شما اهل تئاتر هستین ؟

·        (یکی از دخترها که بوی عطرش ماشینو پرکرده وکلا زیادی صمیمیه فوری جواب می ده ): آره شدید! همه ی دوستای من تئاتری هستن !

·        اِ ...چه خوب ...

·        آره بابا!همشون تو کار تئاترو سینمان! من آخرین کاری که دیدم تئاتر سمندریان بود!

·        هممم ... همون "ملاقات بانوی سالخورده"؟

·        آره آره ...دوست منم توش بازی می کرد!

·        آها ...قدیمیه که! جند سال پیش ها اجرا شد نه ؟

·        بله دیگه آخرین کارِِسمندریان بودش ... می شناسی سمندریانو اصلا ؟! عاشقِ کاراشم! عالیه! بقیه تئاترها به درد نمی خورن. دوستام همشون تو این کاران.

(مات و مبهوت خیره موندم به لب های پرماتیکِ دخترخانمِ اهلِ هنر که دوستش با موهای بافته ی آفریقایی و دماغِ خیلی عمل شدش می پره وسطِ افاضاتش)

 

·        من که فقط از تئاترهای گلریز خوشم می آد، خیلی قویَن... واسه خنده و تفریح حرف ندارن ...چیه بابا بقیه تئاترها ...کلا از هر چیزی که بخواد من رو به فکرکردن واداره بدم می آد!

خوشبختانه موبایلش زنگ می زنه و کلامِ حکیمانش نصفه می مونه.

سر شام بحث جدیدی شروع می شه، درموردِ ازدواج !یکی از دخترها که به نظرم اعتماد به نفس کاذبی داره می گه:

·        من که اصلا اهل ازدواج کردم نیستم. اصلا آدم ازدواج کنه که چی بشه! البته ما که الان هم آزادی خاصی نداریم که محدود بشه!

کمی به معنای آزادی اون هم خاصش فکرمی کنم و ترجیح می دم ساکت بمونم و با پیتزام مشغول شم.

·        منم فکرمی کنم آدم چه لزومی داره بره با یکی زندگی کنه، اگه بحثِ بچه دارشدن درمیون نباشه که آدم دوست پسرشو داره دیگه! هروفت هم ازش خسته شد میره با یکی دیگه!

 

آروم سرم رو بالامی آرم و نگاهمو از کفش های جلو بازِ پاشنه میخی می دزدم .سعی می کنم به روم نیارم که می خوام محتویات مغزم رو تو ظرف غذا بالا بیارم.

******

روزها می گذره و نیازم به بحث در مورد کتاب های بی خواننده، فیلم های غیرهالیوودی ، مقالات غیر روشنفکری ،شعرهای غیرعاشقانه ،روانشناسی غیرجنسی و ... فرو خورده میشه. ای کاش ازاین محیط پرت می شدم به سرزمینی با تنوع دیدگاه ، تنوع فرهنگ و آزادی انتخاب...

لینک
   هستم اگر می روم   

دلم گرفته،خیلی...

 مدتی نیستم. شاید هم واسه همیشه ...به قول فیلم های کیمیایی شاید یه جورایی شرّم واسه همیشه کنده شه!

تا بعد...

 

DRIP DROP

You are my man, you are my half
Tell me whats happening
I know somethings wrong, I can tell when you lie
I can tell you stopped trying

And these last three weeks passed and we barely talked
I think I know and its breaking my heart
Am I in or am I out

 

Can I love you forever through this

Can I trust in you forever through this

I dont know how to stop, how to stop

These tear drop-op-ops
That drip drop, drip drop
Drip drop, drip drop

Tell me, where have you been
Why are you late? You smell like lipstick again
Come on, answer my question, say something
Why are you acting out? Oh, say its in my head

Can I love you forever through this

Can I trust in you forever through this

I dont know how to stop, how to stop

These tear drop-op-ops
That drip drop, drip drop
Drip drop, drip drop

I dont wanna cry, I dont wanna hear your name
If this is where it ends
I dont wanna run, run away from myself
And be lost again

لینک
   دستی از دور   

من بودن سخت است

ازتو شروع کنیم

با بارانی بلند برتن

                          -یادآورفیلم های نوار-

وچمدانت دردست

                       -عکس سیاه و سفید سفر-

تاکمی هم

سرت را بچرخانی

که نصف ماه

سیگارت را روشن کند،

من اینجا توی آشپزخانه

که نه جای گل است و نه مرغ

دنبال یک کاسه گل و مرغی می گردم

برای آب پشت سرت

وآش پشت پایت

 

من ماندن سخت است

با بیدهای گیسوبریده

کاج های کمرشکسته

با پرنده های چرک و بچه های پرچروک

زیر این باران

که قطره هایش به ملخ می ماند

 

من بودن سخت است

من ماندن

               سخت تر

بیا پس

ازتو شروع کنیم

با دستت که ازدور

برای این خانه تکان می دهی

فهیمه غنی نژاد(نشریه نگاه نوشماره٨۵)

لینک